تاريخ هجري شمسي

معرفي انجمن

نشریه پیام یاسین

مقالات

گزارشات

اخبار

تحلیل ها

افغانستان

ارزگان خاص

همایشها

گفتار بزرگان

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

ارتباط با ما

مهاجرین

پرسش و پاسخ

مشاوره

طنز

کاریکاتور

گالری عکس

پیوندها

 

به وبسايت انجمن فرهنگي ياسين خوش آمديد                      www.yasinian.com                مطالب خود را در موضوعات گوناگون براي ما ارسال فرماييد   »»»   yasinian81@yahoo.com    و      yasinian81@gmail.com

 

 بازیافت افسانهی ِ دوستیِ خاله خرسه

امان الله شفايي

    روزی بود و روزگاری. مردی بود قوی هیکل که گویا در رشته پرورش اندام استاد بود. از آنجا که روزگار چه ها که نمیکند، قرعهی فالِ ِ کار در باغ وحش شهر را به نام او زدند. او ابتدا از خدمت به حیوانات دلگیر بود. اما از آنجا که درب باشگاه از سوی مراجع ذی ربط به علت تخلفات غیرِقابل ذکر، تخته شده بود، او ناگزیر شد برای آن که درآمدی داشته باشد و شرمنده عیالش نشود؛ خدمت رسانی به موجودات جاندار خداوند را قبول کند.

     از آنجا که او جثهی قوی داشت، رتق و فتق امور حیوانات قوی هیکل را به او سپردند. او مدتی با فیل و شیر و زرافه و گاومیش و خرس و... دمساز بود و برای آنان غذا میبرد و آب میگذاشت و  استراحتگاهشان را جارو میکرد و به آنان سرویس حمام میداد و تیمارداری میکرد و ... اما آن زبان بستهها از آنجا که حیوان بودند و معرفت چندانی نداشتند، هی غُر میزدند که کیفیت غذایمان اصلا خوب نیست، غذاهای مانده به ما میدهند و از دِسر و نوشیدنی سرد و گرم هم که خبری نیست. در این میان مرد غُر و لندها را میشنید و به بالاتر از خودش منتقل میکرد اما تاثیری برجای نمی گذاشت.

     در این میان خرس قوی جثهی قهوهیی رنگی بود که گویا با دیگر حیوانات فرق داشت. او  خرس قانع و شکرگزار بود و اهل گِله و شکایت هم نبود. تازه بعضی وقتها به حیوانات گوشتخوار می توپید که گوشت کیلوی خداتومن مگه علف خرسه که توقع دارید روزی پنج وعده به شما بدهند؟ مگر مدیریت باغ وحش از فروش بلیط چقدر درآمد کسب میکند که روزی چند گاو بیگناه و اهلی را برای شما وحشیهای از خدا بیخبر زمین بزند. خرس قهوهیی که ماده بود و به نظر میرسید که از سن زاد و لد هم بازنشسته شده باشد، با این خوشمزهگیها و قضاوتهای پاچهخوارانهاش دل مرد را بدست آورد. ورزشکار دیروز و باغ وحشدار امروز ما بدون هیچگونه هراسی وارد قفس او میشد و زمانی که گونی علف را جلوی او خالی میکرد و خرس مشغول خوردن میشد، کنارش مینشست و هرچه خرس تعارف میکرد که  بفرما یه لقمه علف بزن تا روشن بشی، او قبول نمیکرد و میگفت شما نوش جان کنید، من همین الان صرف کردم! خرس میخورد و حرف میزد اما مرد نمیخورد و حرف میزد.

    خرس برای مرد از زمانی که در جنگل بود حرف میزد، از جوانیهایش صحبت میکرد که سر پرشوری داشت، از جوانمردیهایش میگفت، از مهمان نوازیهایش اغراق میکرد، از وقتی صحبت میکرد که خرس خوش قد و بالایی خاطرخواهش شده بود و باقی ماجرا...مرد هم برایش خالی میبست که زمانی که جوان بود برای مسابقات بینالمللی به چین رفته بود و مدال طلا گرفته بود و همانجا هم یک دختر چینی خاطرخواهش شده بود و باقی ماجرا... خرس از تولههایش حرف میزد و میگفت که در تربیت آنها سنگ تمام گذاشته و از نظر تغذیه هم چیزی برای آنها کم نگذاشته. بیش از همه از تولهی مشکیاش که از شوهر پنجم خدابیامرزش بود یاد میکرد که بر اثر بیماری آنفولانزای خرسی جان خود را از دست داده بود. آن گاه گوشهی چشمانش خیس میشد و سپس با پشت دست پشمالویش اشکش را پاک میکرد و بعد به مرد نگاه میکرد و میدید که مرد هم اشکش درآمده است، آن گاه با پشت دست پشمالوی دیگرش اشک چشم مرد را پاک میکرد.  

باری، مرد و خرس قهوهایی که مرد به او خاله خرسه میگفت بد جوری چیک تو چیک شده بودند. علاقه و عشق طرفینی باعث شده بود که تا مرد پهلوی خرس نمی نشست، او لب به غذا نمی زد و از آن طرف همین که غروب ساعت کاری مرد تمام می شد، بلافاصله خودش را به قفس خرس میرساند و شروع میکردند به گپ زدن و خالی بستن. خرس با پهلو دراز میکشید و گونی علف را بالش میکرد و زیر سرش میگذاشت و مرد هم سرش را گاهی روی ران و گاهی روی شکم خرس میگذاشت و دراز میکشید و به حرفهای خرس با دقت گوش میداد، گاهی میخندید و گاهی میگریست تا اینکه بالاخره خوابش میبرد. همین که مرد خوابش میبرد، خرس به آرامی بلند میشد و سر مرد را در دست میگرفت و روی دامن خود میگذاشت و به مرد زیرزبانی میگفت که « این دامن پاک است چرا که در زندگی دامنم را به گناه نیالودهام». مرد خروپف میکرد و خرس به چهرهی او خیره میماند،گاهی سرش را نوازش میکرد، گاهی به موهایش حالت میداد، گاهی با سبیل مرد بازی میکرد، و گاهی هم چند موی بدن خودش را میکند و آن را به هم میتاباند و از باب مزاح سر آن را میکرد توی بینی مرد و مرد تکانی میخورد و خیال میکرد مگس داخل بینیاش رفته است. مرد دستی به بینیاش میکشید و خرس از این شوخی بامزه قاه قاه میخندید. اما در آخر کار از این شوخی عذاب وجدان میگرفت و با لوچههای آویزانش چند بوسه آب دار بر صورت مرد می گذاشت به گونهای که تا به حال حتی توله مشکیاش را آن طور نبوسیده بود.

      روزی همین ماجرا از ابتدا تا اینجایی که گفتیم اتفاق افتاد. خرس بعد از چند بوسه، پاها و باسنش کرخ  و بی حس شد و هر چه منتظر ماند تا مرد بیدار شود، او بیدار نشد. خاله خرسه دلش نیامد که او را از خواب نازش بیدار کند، چرا که از صبح علیالطلوع برای لقمه نانی به حیوانات پرخور و پرتوقع باغوحش سرویس دهی داده و خسته شده بود و به آغوش پر مهر و محبت خاله خرسه نیاز داشت. خرس با دو دستش به آرامی سر مرد را از دامنش بلند کرد و با یکی از پاهایش گونی علف را کشید و سر مرد را روی گونی علف گذاشت. گونی از بس که از آن هر نوع استفادهای شده بود، حال و روز خوبی نداشت و آغشته بود با روغن و خاک و لجن. به همین دلیل صدها مگس مشتری پر و پا قرص گونی بودند. خرس وقتی دید سر مرد روی گونی است و از آن طرف هم مگسها دست از گونی و سر و صورت مرد بر نمی دارند، ابتدا پشتش را طرف مرد کرد و گفت که «ببخشید پشتم به شماست»، البته مرد خواب بود و چیزی نشنید. بعد با دُم کوتاهش که موهای کمپشتی هم داشت مگسها را از سر و روی مرد میپراند. چند ساعتی به همین ترتیب گذشت اما مرد هنوز غرق در خواب بود و اگر نبود حرص و ولع خرس در پراندن مگسها، مرد کی میتوانست چنین خواب عمیقی را  تجربه کند؟ مرد درخواب بود و خرس درمانده از مقابله با مگسها. هر چه خرس با دمش بیشتر به سر و روی مگس ها میزد، آنها جسورتر میشدند. جست و خیز خرس و مگسها آن قدر ادامه پیدا کرد تا اینکه مگسها موفق شدند خرس را کُفری کنند. خرس فکر بکری به ذهنش زد. او به خیال خود خواست کار مگسها را یکسره کند. از جایش همانند برق جهید اگر چه سن و سالی از او گذشته بود. او از زیر آبخورش بزرگترین سنگ نمک موجود در آنجا را به هر زحمتی که بود بلند کرد و سلانه سلانه آن را به سمت مرد و مگسها آورد. مگسها حول و حوش دهان و بینی مرد بلوایی به پا کرده بودند. خرس دید که مگسها دست از سر کچل مرد برنمیدارند و دید که مرد با درماندگی فقط سوراخهای بینیاش را باز و بسته میکند.لحظهای درنگ نکرد و خواست که احدی از مگسها از حمله او  جان سالم بدر نبرند. سنگ نمک را با هر بدبختی که بود تا ارتفاع صورت خودش بالا آورد و با قدرت هر چه تمامتر به سوی بدن نحیف مگسها فرود آورد. مگسها قبل از رسیدن سنگ جا خالی داده و پراکنده شدند. سنگ صورت مرد بینوا را به زمین چسباند.[به علت دلخراش بودن صحنه از توضیح بیشتر معذوریم] خرس سرش را خم کرد تا ببیند چند مگس زیر سنگ نمک کشته شدهاند، اما دید که مگسها دوباره جمع شده و یکصدا فریاد زدند: «آخ جون بچهها، خاله خرسه کله را برامون خورد کرد، حمله!» یکی از مگسها که ویز ویز بلندی میکرد و گویا خرمگس و یا ملکه مگسها بود، شادیانه فریاد کشید : «مغزشو عشقه!»

     خرس هاج و واج به صحنه خیره شده و بر سر و روی خود چهار دست و پا میزد و میگفت:«خودم کردم که لعنت بر خودم باد». ناگاه ندایی در گوشش طنینانداز شد که میخواند:«دشمن دانا که غم جان بُوَد ، بهتر از آن دوست که نادان بُوَد»