|
چرا به خانه بر
نمی گردیم
(گزارشی از گفتنی
ها و دردهای مهاجرین افغانی در ورامین)
امان الله شفايي
مقدمه
درجريان جام جهاني
فوتبال آلمان ،گزارشگر تلويزيون ايران در ضمن گزارش بازي ياد آور
شد که گروه اعزامي تلويزين ايران براي بازگشت به ايران بي تابي
ميکنند.اين صحبت في الفور اين سؤال را در ذهنم ايجاد کرد که ايران
چه علقه اي براي اينها ايجاد کرده است که براي بازگشت به آن بي
قراري ميکنند و حال آنکه در يکي از پيشرفته ترين کشورهاي جهان به
سر ميبرند ودر متن مهمترين تورنمنت ورزشي جهان قرار دارند. چرا
جاذبه هوسناك كشور آلمان و افسون کننده فوتبال حتي براي مقطعي
ايران را از ياد آنها نبرده است؟
پاسخ به اين سوال روشن
است. اين در فطرت انسانهاست که نسبت به موطن ومحلي که در آن به
دنيا آمده اند و نشو و نما کرده اند، تعلق خاطر داشته باشند.
هنگاميکه انسان تصميم ميگيرد براي مدت طولاني يا هميشه وطنش را
ترک کند احساس دلتنگي به او دست ميدهد گويا اينکه ميخواهد از
عزيزانش جدا شود. مرزهاي كنوني ميان کشورها دامنه وطن را توسعه
داده است. اگر در گذشته انسان نسبت به قريه وقصبه وشهرش تعصب
داشت، شرايط جديد بين الملل او را وا ميدارد که به سرزمين بسيار
بزرگتر تحت عنوان کشور عشق بورزد. اما به نظر ميرسد که عشق به وطن
در نزد مهاجرين افغاني از جنس ديگري است. آنان در عين اينکه
کشورشان را دوست دارند و دلشان براي اعتلاي آن ميتپد، دوست
ندارند به افغانستان برگردند. آنان حاضرند عوارض و مشکلات زندگي و
فشارهاي روحي را تحمل کنند اما به کشورشان باز نگردند. چه چيزي
آنان را از رفتن به خانه روي گردان کرده است؟
براي يافتن پاسخ اين
سوال و بررسي وضعيت زندگي مهاجرين در ايران، به ميان مهاجرين
افغاني مقيم در ورامين رفتيم. سابقه دار بودن اين شهر در اسکان
مهاجرين، تراکم سنگين مهاجرين در اين شهر، تنوع منطقه اي وفرهنگي
مهاجرين وبالاخره آشنايي نسبي گزارشگر با جغرافياي انساني وشرايط
زندگي اين جماعت، از مهمترين دلايل انتخاب اين منطقه براي تهيه
گزارش وباز تاب مشکلات، درد دلها و واگويههاي مهاجرين افغاني در
ورامين بود.
آغاز گزارش
با اراده قاطع قصد
تهيه گزارش را از حال و هواي حاكم برزندگي مهاجرين را دارم. اما
براي هر اقدامي برداشتن گام اول مهم است. براي اين منظور در يك
صبحگاه تابستان گرم، از شهر ورامين آغازمي كنم. دل مشغولي جدي من
اين است كه تهيه چنين گزارشي چه ضرورتي دارد؟ با خود ميانديشم كه
پس از تهيه گزارش با هر شكل وشمايلي، ممكن است عده اي مرا تخطئه
نموده وچنين كاري را غيرموجه بدانند و صد البته كه ممكن است عده اي
به اين كار پوزخند هم بزنند. اما با تمام اين پيش فرضهاي نااميد
كننده، به خود قوت قلب ميدهم وسعي ميكنم با انرژيهاي منفي
مقابله كنم. لذا به خودم تلقين ميكنم كه اين گزارش اگر چه
نميتواند مشكلي از مشكلات مهاجرين افغاني در ورامين را بر طرف كند
اما ميتواند فرصتي براي ثبت درد دلها و فضايي براي انعكاس
آرزوهاي ملتي رنجديده باشد كه در شرايط كنوني هيچ تصميمي براي
آينده شان نميتوانند بگيرند وسر نوشتشان را به دست قضا وقدر سپرده
اند.
من مطمئنم
كه انعكاس درد دلها، آلام و آرزوهاي اين جماعت، نفع آني به حال
آنان نخواهد داشت اما مطمئن نيستم كه اين گزارش بتواند وجدان خفته
بسياري را كه چه بسا خود را قيم اين مردم ميدانند، بيدار كند.
آناني كه از شانههاي مردم بالا رفته اند، كجايند؟ اينك كه براي
مهاجرين افغاني نه ناي ماندن مانده است ونه پاي رفتن و
استخوانهايشان زير فشارهاي روحي ورواني خرد ميشود نه از مسئولين
دولتي خبري است، نه از شخصيتهاي به اصطلاح مردمي، نه از اين همه
عالم فاضل وانديشمند و نه ازاين همه قلم بدست هرزه نويس.
نويسندگاني كه تمام فضل را در نگاشتن مطالب به اصطلاح علمي وباز
توليد انديشههاي كهنه وفرسوده غرب ميدانند، سنگ صبور كدام هموطن
دردمند شده اند؟ جويدن مفاهيمي هم
چون «دمكراسي»،«ليبراليسم»،«جهاني شدن» و«مدرنيته»، فكهاي بسياري
را خسته كرده است .اين قصه پر غصه را كي و كجا بايد گفت كه گرههاي
كور زيادي بر زندگي مهاجرين افتاده است. آيا گره گشايي هست؟
در پيشوا
سوژه مناسبي براي
گزارش در ورامين پيدا نميكنم لذا از شهر ورامين خارج وراهي شهر
زيارتي پيشوا ميشوم. شهري كه روستاهاي آن مملو از مهاجرين افغاني
است وحدود 95% اين مهاجرين به كار كشاورزي اشتغال دارند. هنگامي كه
طول بازار پيشوا را طي ميكنم متوجه ميشوم كه به غير از چند پير
مرد نسوار فروش، كفاش ودست فروش، مرد افغاني زيادي ديده نميشود.
در عوض بازار مملو از زناني است كه از روستاهاي اطراف براي خريد
آمده اند. اما بعدا" متوجه شدم كه غيبت مردان به غير از مشغله كاري
دليل ديگري نيز داشته است. اين هنگامي بود كه در حين خارج شدن از
پيشوا به پست بازرسي نيروي انتظامي بر خوردم اما به مدد دفترچه
سورمه اي رنگ به نام پاسپورت موفق شدم خودم را از رفتن به اردوگاه
نجات دهم. اردوگاهي به نام«عسكرآباد» كه روزانه به صدها مهاجري كه
فاقد كارت اقامت هستند، سرويس ميدهد وبه عنوان سكوي پرتاب آنان به
آن سوي مرزها عمل ميكند. اما علي رغم خدماتي كه اين اردوگاه به
مهاجرين ارايه ميكند، آنان دوست ندارند كه آن جا را ببينند! لذا
ترجيح ميدهند از محدوده خانه و مزرعه خارج نشده ودر شهرها آفتابي
نشوند
بالاخره كار
اصليام را آغاز ميكنم و
پاي صحبت تعدادي از هم وطنان مينشينم. در صحن امام زاده جعفر اين
شهر جواني را پيدا ميكنم كه تنها نشسته است. ظاهرش نشان ميدهد كه
كشاورز باشد. علي رغم بي ميلي كه در او ميبينم سر صحبت را با او
باز ميكنم .
خودش را داوود
شيرمحمدي از ارزگان خاص معرفي ميكند. او ساكن يكي از روستاهاي
اطراف پيشوا است و مدت پانزده سال در ايران اقامت دارد. نكته جالب
اينكه هنگامي كه ادوات گزارش را در دستم ميبيند برخوردش تغيير
ميكند و اصطلاحا" به چشم آدم حسابي به من نگاه ميكند. هدف از
گفتگو را براي او توضيح ميدهم و به او مژده ميدهم كه صحبتها وعكس
او را در مجله چاپ خواهم كرد. اين بار ژست انديشمندانه به خود
ميگيرد. لذا خودش را به زحمت مياندازد و در قبال سوالات كوشش
ميكند از ادبيات سياستمداران استفاده كند. از او از زندگي حال
وآينده اش واين كه بلاخره كي به افغانستان بر ميگردد، ميپرسم.
اما او براي جوابهايش به دنبال الفاظ ويژه ميگردد. از او
ميخواهم كه خود را به زحمت نيندازد واز عالم بي پدرومادر سياست
خارج شود و به ادبيات عاميانه قناعت كند. بالاخره او گفت:
«افغانستان را دوست دارم. مگر ميشود كه آدم وطنش را دوست نداشته
باشد. هر چند سال كه اين جا بمانيم بازهم افغانستان را دوست دارم.
اما شرايط افغانستان خيلي بد است. فعلا"نمي توانيم بر گرديم. آن جا
كار نيست،امنيت نيست،دزدي بسيار است، طالبان شلوغ كرده اند. البته
اين جا هم راحت نيستيم به ما كارت اقامت چند ماهه ميدهند. وقتي كه
اعتبار اين كارتها تمام ميشود نگران ميشويم كه اين بار براي ما
چه تصميمي را ميگيرند. اين جا بسيار زحمت ميكشيم اما نميتوانيم
راحت زندگي كنيم. چكار كنيم؟ »داوود دستهاي ترك خورده اش را نشان
ميدهد و ميگويد: «اين وضع زندگي ماست. در آخر ما را از ايران
بيرون ميكنند. آن وقت ديگر اختياري نداريم. تا زمانيكه ما را
بيرون نكرده اند اينجا ميمانيم چون زندگي آن جا خيلي سخت است.
مردم به خاطر فقر ونا امني از آن جا فرار ميكنند و به اين جا
ميآيند و اين جا هم نميتوانند راحت كار كنند.»
داوود در صورت بازگشت
مقصدي را انتخاب نكرده است ودر جواب سوالم كه پرسيدم به كجاي
افغانستان برخواهي گشت، نا اميدانه گفت:«آن وقت ديگر فرقي نميكند.
به يك گورستان بر خواهيم گشت!»
در جليل آباد
صحبت را با داوود تمام
ميكنم و تصميم ميگيرم كه به متراكم ترين روستاي مهاجرنشين يعني
«جليل آباد» بروم. جمعيت قابل توجهي از مهاجرين افغاني دراين روستا
مشغول كشاورزي اند. اين روستا امكانات ابتدايي يك شهرك را دارد و
داراي ميدان مركزي است. در گوشه اي از ميدان پيرمردي را مشاهده
ميكنم كه مشغول كفاشي است. پير مرد كفاش شوخ طبع است وهمين امر
كار گفتگو را آسان ميكند.
او خود را جمعه خان
از از قريه «سيروي ارزگان خاص»معرفي نمود و هم چنان كه مشغول تعمير
يك لنگه كفش بود به سوالاتم جواب داد. او از اوضاع كنوني افغانستان
شديدا" نگران يود واظهار داشت :«وضعيت خيلي خراب است. هركس هر كاري
كه خواست ميكند. ميكشد، مال مردم را ميبرد. در جادهها، در
شهرها،هيچ كس نيست كه باز خواست كند. تا ايران مارا بگذارد اين جا
ميمانيم. چون جايي براي رفتن نداريم. آن جا بين شيعه وسني هم
اختلاف است. سال گذشته ديديد كه در هرات در روز عاشورا چه شد. از
دولت ايران التماس ميكنيم كه فعلا" به ما غرض نداشته باشد تا بلكه
خدا اوضاع افغانستان را خوب كند.» از او در باره زندگي ا ش در
ايران سوال كردم. او مرد با تجربه اي است وبسياربيشتر از آن چه
انتظار داشتم صبور نشان ميدهد. او خود را در همه حال راضي به
سرنوشت ميداند و ميگويد: «ما از ايران راضي هستيم. ايران به ما
پناه داده است، ايران بيست سال ما را قبول كرده است، بچههاي ما را
با سواد كرده است. بچههاي من دانشگاه هم رفته اند. خدا نكند كه
براي ايران مشكلي پيش بيايد. ما در هر كجا باشيم براي ايران دعا
ميكنيم. اين درست نيست كه آدم نمك بخورد ونمكدان را دزدي كند.»
پيرمرد كفاش سنجيده
وخونسرد به سوالاتم جواب داد. در نهايت از او پرسيدم كه اگر مجبور
به بازگشت بشوي كجاي افغانستان را انتخاب ميكني؟، كفاش موضوع
ديگري را مطرح كرد و گفت: « شخصي به نام حيدري براي ما از دولت در
ولايت غزني زمين گرفته است. ما فرم پر كرده ايم وبه او داده ايم.
او به ما قول داده است كه به ما جاي خانه بدهد. اگر آن جا درست شود
انشاءالله به غزني خواهيم رفت.» به او ميگويم كه اشخاص ديگري نيز
قبلا" چنين ادعاهايي را مطرح كردند اما پس از سركيسه كردن وبالا
كشيدن پولهاي مردم خوش باور، فراري شدند نظرت در اين باره چيست؟،
اوگفت: « نه، ما ديگر زرنگ شده ايم تا مارا سر زمين نبرده اند وسند
آن را به نشان نداده اند، حتي يك شاهي هم نميدهيم»
با آمدن مشتري براي
كفاش جمع ما ناخواسته سه نفره ميشود. نام تازه وارد ميرزا از
شهرستان دايكندي است. ميرزا مسافر و ساكن كويته پاكستان است. از او
در باره شرايط مهاجرين پاكستان سوال ميكنم. او گفت: «آن جا دولت
پاكستان تا سال 2007 به مهاجرين وقت داده است. آن جا آزادي است.
دولت بر مهاجرين فشار نميآورد. آن جا اردوگاه نيست وهر كس به كار
خودش مشغول است.»ميرزا حرف اول را آخر ميزند ومي گويد: «هرچه هست
تقصير خودمان است. از روز اول نبايد كشور را خراب ميكرديم .الان
بايد بدبختي بكشيم. اين كشور وآن كشور آواره شويم. البته بايد به
خدا توكل كنيم. بايدكشورراخود درست كنيم.
اگر به مشكلات فكركنيم ديوانه ميشويم.بايد فكر فردا نباشيم اگر
فكر كنيم اعصابمان خراب ميشود. »
در حالي كه قصد دارم
جليل آباد را ترك كنم با مردي گاري بدست روبرو ميشوم. او همانند
آشنايان به گرمي سلام ميكند. ساعت در حدود يازده قبل از ظهر و
تابش آفتاب عالم تاب آزار دهنده است. از او ميخواهم كه لحظه اي در
سايه اي بنشينيم. باخوشرويي گاري را رها ميكند. گاري سبك به نظر
ميرسد واحتمالا" نتوانسته است نان خشك وضايعات كافي جمع آوري كند.
نام او محمد حيدري و
زادگاهش لعل سرجنگل است. او در سال 1369 به ايران پناهنده شده است
وبا همين شغل مجبور است هزينه زندگي هفت نفر را تامين كند. محمد
آدم جالبي است. هنگاميكه از او ميخواهم به سوالاتم پاسخ دهد ذوق
زده ميشود واز روي خوش باوري گمان ميكند كه از طرف سازمان ملل
آمده ام. اين نشان ميدهد كه اعتبارسازمان ملل نزد مهاجرين،
چقدربالا است. آنان منتظرند اين سازمان معجزه اي كند و آنان را از
اين سردرگمي نجات دهد.از محمد ميپرسم آيا از زندگي در ايران رضايت
دارد وبا چه مشكلاتي دست وپنجه نرم ميكند؟ اوقاطعانه جواب داد:
«ابتدا از ايران خيلي راضي بوديم. يك مقدارآزاد بوديم. اما الان
راضي نيستيم. نميتوانيم آزادانه كار كنيم و اين طرف وآن طرف
برويم. مردم هم گاهي مرا مسخره واذيت ميكنند. يك بار چند جوان
پولهايم را به زور از من گرفتند. شكايت كردم بازخواست نشد. يك بار
هم در گاراژ پول نان خشك را بردند. من آنها را به خدا واگذار كردم
و دنبال درد سر نگشتم.»
محمد حيدري به يك باره
به موضوع ديگري منتقل ميشود وسفره دلش را ازمشكلات خانوادگي كه
چند سال قبل برايش پيش آمده، برايم باز ميكند. او از جنس زنان دلي
پرخون دارد و بر اين باور است كه يكي از گرفتاريهاي مردان مهاجر،
زنان است. او در چند جمله كوتاه اين گونه درددل كرد: «مشكل بزرگ ما
اين زنان است. زنان خودسر شده اند، به مردان تن داري نميكنند.
ببينيد چقدر طلاق زياد شده است.»
صحبت محمد طولاني است
و من جهت رعايت اختصار و اينكه گزارش تبديل به كشكولي از بازتاب
مشكلات نشود، از او تشكر ميكنم و در حالي كه خالصانه مرا به منزل
دعوت ميكرد، از او خداحافظي ميكنم.
تابش خورشيد به عمودي
ترين حالتش نزديك ميشود و من سراسيمه سعي ميكنم كه بازگردم. اما
گويا جليل آباد مرا زمين گير كرده است. هنگاميكه خواستم خود را به
جاده اصلي برسانم، شخصي را ديدم كه در آن آفتاب سوزان مشغول جمع
آوري كاه حاصل از خرمن كوبي است. احتمال قوي ميدهم كه افغاني
باشد. از ميان كوره راههاي كشاورزي خود را به او ميرسانم. آري او
يك جوان افغاني است كه گرد وغبار سر ورويش را پوشانده وتابش آفتاب
صورتش را سوزانده است. خودش را رضا معرفي ميكند از جنگان ارزگان.
اوگفت كه در ايران به دنيا آمده است و پدر ومادرش بيست وپنج سال در
ايران هستند وبه اتفاق چهار برادرش همگي مشغول كشاورزياند.
رضا خودش را بزرگ شده
بيابان ميداند و ميگويد: «فقط تا دوم راهنمايي درس خوانده ام.
چون پدرم مريض احوال بود درس را رها كردم. كشاورزي كار پر زحمتي
است. چون بعضي سالها محصول را نميخرند وزحمت يك ساله ما به هدر
ميرود. واز طرفي نميتوانيم حقمان را از صاحب زمين كامل بگيريم.
اربابمان حساب وكتاب درستي ندارد.» رضامتولد ورامين است امانسبت به
آن هيچ تعلق خاطري ندارد. او ميگويد:« نه ماخود راوراميني ميدانيم
و نه آنهاماراقبول دارند. ما گارگر غريب وبي وطن هستيم. ما مثل سنگ
فلاخن هستيم كه ديگران ما رابه هر طرف كه بخواهند مياندازند.»
رضااز آن دست جواناني است كه مشكلات زندگي مجالي براي جواني نمودن
برايش باقي نگذاشته است. آيااو تا بحال به دانشگاه رفتن انديشيده
است؟
ازرضا خداحافظي ميكنم
و به او
وعده ميدهم كه در
صورت چاپ اين گزارش، نسخه اي
از مجله را براي او بفرستم كه از اين سخن خوشحال ميشود و مشتاقانه
آدرس منزلش را در روستاي «يام» ميدهد و در نهايت تنها چيزي كه در
آن بيابان سوزان ميتواند پيشكش كند، آب خنك است.
تصميم ميگيرم پرونده گزارش
را ببندم اما غافل از اينكه در همسايگي زراعت رضا، شخصي آشنامتوجه
حضور من شده است.
عده اي
در حال چيدن گوجه فرنگي هستند. از كنار آنان ميگذرم. كسي اسمم را
صدا ميكند، توقف ميكنم. شخصي ميان سال در حاليكه بار سنگين جعبه
پر از گوجه رابرشانه دارد، به مزاح ميگويد شما در اين بيابان چه
ميكنيد؟ به گرمي احوال پرسي ميكند، اما من او رانميشناسم. خودش
را معرفي ميكند؛ رمضان اميني از« باغوچار». پس از توضيح مختصري او
رابه جا ميآورم وغرض از آواره شدنم در بيابان رابرايش توضيح
ميدهم. آقاي اميني از وضعيت خريد محصولاتش شديدا" شكايت دارد. او
با اشاره دست فرزندان خرد سالش را نشان ميدهد كه يك سال با هم
زحمت كشيده اند
اما محصولشان در بازار قيمت مناسبي ندارد.
او از شرايط زندگي در
مهاجرت تا حدودي راضي بود واظهار داشت: «اگر بگذارند در اين
جاميمانيم. اگر چه اين جاهم برايمان مشكلات است امااز افغانستان
بهتر است. افغانستان نه كار است و نه امنيت. خيليها پارسال به افغانستان
برگشتند اما به خاطر مشكلات زياد نتوانستند آن جا دوام بياورند
ومجبور شدند كه بارديگر مهاجرشوند. اين جا زحمت زياد است اما آدم
ميتواند يك لقمه نان پيدا كند.»
از رمضان اميني به اين
دليل كه دقايقي او را از كار بازداشتم عذر خواهي ميكنم. با استناد
به تمثيل«مشت نمونه خروار است»، گزارش را به پايان ميبرم و حال
آنكه تنها توانستم گوشه اي ازدردها و گفتنيهاي مهاجرين افغاني در
ورامين را منعكس كنم. اما آرزو ميكنم روزي مهر بد نامي آوارگي از
پيشاني آنان برداشته شود ومفاهيمي هم چون «بي سرنوشت» و«بي هويت»
از پسوند نام آنان زدوده شود و آنان بتوانند همانند ديگر ملتهاي
جهان در صلح، آسايش و آرامش خاطر زندگي كنند. آري آنان هم حق دارند
زندگي كنند.
|