تاريخ هجري شمسي

    معرفي انجمن

  جرعه ای از زلال وحی

   درمحضراهل البیت(ع)

   نشریه پیام یاسین

   مقالات

    گزارشات

   اخبار

   تحلیل ها

   افغانستان

  ارزگان خاص

   همایشها

   گفتار بزرگان

   مهاجرین

   پرسش و پاسخ

   مشاوره

   طنز

    گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

 

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

 

عنوانهای دیگر شماره چهارم و پنجم

» یادداشت اول: خطر گسترش فحشا در کشور

» انتظار بشر از دین 4

» نگرش قرآنی به مسأله شفاعت

» حادثه کربلا از دیدگاه اهل سنت

» حدود آزادی بیان در اسلام

» دعا در آیینه فلسفه و دین

» نقش زن در ارتقای معنوی جامعه از دیدگاه امام خمینی (ره)

» ترنم شعر

» انتخابات پارلمانی و

 مشکلات فراروی آن

» امام خمینی (ره) و

 شیعیان افغانستان

» مشرعیت سیاسی در افغانستان

» زیان مؤسسات غیر دولتی

» بحران جهانی دوران پس از جنگ سرد و نقش رسانه ها

» اخبار

 

ترنم شعر

تبسم، نا امیدی را حقیقت داره یانه؟!

دلم گیرد بهانه این حقیقت داره یا نه    

شده رسم زمانه، تا محبت داره یانه

به چشم خود بدیدم آسمان سبز در

دستش  بهاران نم نم باران لطافت داره یا نه

«««

بگفتم از چه روگردانی از من، آرزوی من      

گل طنّاز اندر بوستان آبروی من

که آخر شرط انصاف این نباشد خوبروی من       

بگو، محبوب من از من شفاعت داره یا نه

«««

کجا آخر ترا بینم بدشت یا دامن صحرا          

بگو در طور یا سینا و یا در قله بطحا

درون سینه‌ام دارم داغ لاله زهرا    

لبی خشکیده‌ی عاشق شفاعت داره یا نه

«««

خدایا قلب محزون مرا آیینه گون گردان!        

صفا بخش ‌دل عاشق چو لیلی‌وجنون‌گردان

لبان بسته‌ای خوبان دهان پسته گون گردان

تجلی گاه تو باشد سعادت داره یا نه

«««

شبی گر من بچینم دامنی از گل برای تو      

بریزم دانه‌های سرخ یاقوتی به پای تو

بگو اخر چرا ابریست چشمان سیاه تو        

که ریزد سیل مروارید فضیلت داره یانه

«««

بچینم دامنی از مهر، بریزم در بر خوبم           

گذارم خوشه‌های نور اندر دست محبوبم

همه پاکان به او نازند چگونه من که مجذوبم       

بگو اهل زمان را او خلافت داره یانه

«««

زمین و کوه و صحرا را که بینم لاله زار است   

گمانم لاله‌های سرخ هنگام بهار است

پرستوی مهاجر بر شقایق اشک بار است   

که او چند روز دیگر هم طراوت داره یا نه

«««

مشو نومید «مهجورا» از لبخندی رضای او  

اگر عزمت کنی جزم و توکل بر خدای او

نصیب تو شود کویش، حریم با صفای او      

وزان پس گو که کوی عشق لذت داره یانه

«««

گل  امید لرزان  را طبیعت داره یا نه    

شفا درد مریضان را حقیقت داره یانه

گل سبز امیدی را طبیعت داره یا نه     

تبسم، نا امیدی را حقیقت داره یا نه

«خادم حسین جوادی»

 

 

روايت سرخ!

پرستو غمـزده رفت و کسی بهار نگفت     

سرود تلـخ سپيدار اين ديار نگفتهر وفا   نام   تبر              

پرنـــده ها بگريست و کسی چنار نگفت

چقدر قبر شهيدان اين وطن بينی             

قسم به نام خدا که کسی مزار نگفت

زيادگار محبت يکی نشانه نماند                             

شبی که زنده سحر شد کسی نگار گفت

شکست شيشهء ملک اميد کودک شـوخ     

درون خانه شرر شد کسی قرار نگفـت

چه لحظه ها که زمان با هجوم تند و شتاب 

به سمت زنده گی آمد کسی فرار نگفت

درون کاخ، سخن از شراب انگور بود      

کسی روايت سرخ دل انار نگفت

چه شد که ماتم  آثار اين ديار نديد             

ايا ز جام چه پرسی که از منار نگفت

به هرچه مست و ملنگی که گوش گرديدم  

کلام نغز غزل های يک خمـار نگفت

به بام خانهء ما آتشی زبانه کشيد             

چه جای سوز و تسليت، کسی مهار نگفتا

گر خيال به جانان سپـرد "دهزادش"                  

گهی که شعر اسارت، دمی شعارنگفت

   نجیب دهزاد

 

امير به خون خفته

اين غصه ميهن را پايان نبود آيا؟            

در پيكر رنجورش درمان نبود آيا؟

پامير بلند او عمرى است به خون خفته‏     

در شهپر شاهينش جولان نبود آيا؟

تا جغد سياه جهل بر بام وطن بنشست‏       

با علم و خرد ديگر دوران نبود آيا؟

از دشت و دمن آيد فرياد به گوش ما      

در مسجد ويرانش آذان نبود آيا؟

افسار گسستى چند ويرانه كند ميهن‏       

لازم به تن اينان پالان نبود آيا؟

هر يك به‌دگر تازد‌با خويش عجب نازد      

اين معضله را راهى آسان نبود آيا؟

گوش همه پرگشته از ناله مسكينان‏    

زين اهرمنان يك تن انسان نبود آیا[1]؟

محبوبه ابراهیمی

 

عصيان

 آدمی را بهشت کافي بود، آدم از بوی سيب مي‌ترسيد

نه به سمت درخت‌ها مي‌رفت، و نه چيزی ز شاخه‌ها مي‌چيد

آه ! آدم چقدر دلخوش بود، دلخوش رنگ‌های تکراری

دل من جذبه‌های نو مي‌خواست،

دل من بی‌تو داشت مي‌پوسيد

آه ای سيب ! سيبِ دور از دست!

تا کجا مي‌کشی مرا امشب؟

دل من رفته بود دنبالت، پايم از شاخه ناگهان لغزيد

و رها شد دلم چو آينه‌ای، کنج متروکی از زمين افتاد

وقتی از خود به تنگ آمده بود، وقتی از آب و دانه سر پيچيد

بعد از آن من و تو خلاصه شديم در دل دانه‌ای به خاک، اسير
بعد از آن روزگار زندانی،

تا هميشه به دور من چرخيد

حال برگشته روزگار و خودم دام و زنجير و بند و زندانم

از پس قفل‌های پی در پی می‌شود پشت ميله‌هايم ديد

ابرها ماجرای تلخ منند، هستی‌ام رعد و برق و باران است

ابر و من ماجرای عصيانيم، بايد از رنگ و بوی ما ترسيد

نه هوا جای بال و پر زدن است، نه زمين در خور فرو رفتن

ديگر اينجا مجال ماندن نيست، آه بايد به آسمان کوچيد

محبوبه ابراهیمی

محبوبه ابراهيمی

محبوبه ابراهيمی در سال ۱۳۵۴ خورشيدی در شهر قندهار به دنيا آمد و از دانشکده طب «بهداشت» دانشگاه تهران درجه لیسانس دارد. بيشتر غزل مي‌سرايد و اکنون باشنده تهران است[2].

 

 

دست شیطان (داستان)

عزیزالله نهفته

خیرو» روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادر زاده و پسرش نگاه می‌کرد، به سایه‌اش گفت: «دردم درد دیدن این‌هاست. حسینی و حسنی را می‌گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده‌ام و او. کاش دستش می‌بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده‌اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می‌کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می‌گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت».

 سایه از کنار دریچه رفت و در سایۀ دیوار گم شد. «خیرو» روی تشک کهنه‌ای نشست و به پیاله چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.

 در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک‌های حویلی کشیده بود، خط خط می‌کرد. سایه‌اش انگار یک تنه گرد و سنگی بود که روی حویلی تکان تکان می‌خورد. حسنی به سایه‌اش گفت:

«تاریکی بود. همین که ماما «خیرو» چراغ دستیش را روشن کرد، دست بریده‌ای را که یک «ترموز» را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایۀ ما پیدا شده، یک دست ندارد. می‌گویند  که همو دست بچه‌های جوان را می‌کند و برای خود می‌گیرد. بعد، این دست را در جای دور می‌اندازد و به سراغ دست دیگری می‌رود.

ماما «خیرو» می‌گوید که در بمباران طیاره‌ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو، نمی‌تواند بسیار چیزها را ببیند. من با چشم‌های خود دیدم که چگونه «بلا» دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی‌ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلاها می‌ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می‌داد و می‌خواند:

 ملا دست دزده بریده   ملا پای دزده دریده

می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می‌کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه.

 سایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه حویلی که در کنار آن حسنی به سایه‌اش که کنار دروازه افتاده بود، چشم دوخته بود. حسنی به سایه‌اش می‌گفت: «قالین می‌بافم. خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می‌گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی  در بین مین‌زار دوید، گفتم ندو ندو، دوید. حالا او هم شده بی‌دست، درست مثل من. حسینی می‌گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول‌ها خنده‌ام می‌گرفت،  حالا فکر می‌کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست ما را بریده، می‌رویم پیشش، دستش را می‌گیریم و تا دست‌های ما را جور نکند، رهایش نمی‌کنم».

 دو سایه به هم نزدیک می‌شوند. هر دو سایه دست‌های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده، تکان می‌دهند. خیرو دو باره کنار دریچه می‌آید. سایه‌اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می‌کند. سایه به خیرو می‌گوید:

«دیگر نمی‌شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می‌خواستند، می‌گفتند ده مِیل سلاح داشتی، سلاح‌ها را بده، می‌گفتیم سلاح نداریم، می‌گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می‌رفت بیرون، می‌ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زندگی شده بود، مصیبت. رفتیم قریه. از چه راه‌هایی. همه مَین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر «داینا» کوچ و بار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده‌ی حسینی را می‌دید، می‌زد به سرو رویش. با صد عذر و زاری نمی‌شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می‌دیدیم یا خبر می‌شدیم که طالبان در راه‌اند راه را چپ می‌کردیم. سفر نبود، درد سر بود».

 خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایۀ دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه‌های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی‌دانست با سایه‌اش حرف می‌زند یا حسینی. می‌گفت:  

 «موتر می‌رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می‌رفت. بعدتر دانستم که بلا، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می‌گفت که از راه دور می‌رویم تا  روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می‌ترسید. همه می‌ترسیدند. من هم می‌ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم. دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می‌زد. «بوبوی» حسینی که می‌دید. فریاد می‌زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می‌ترسید و می‌رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد».

 مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه‌ای که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: «در کابل طالب‌ها دست حسینی را بریدند. هیچ کس نمی‌دانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟  به نام دزدی بریدند. همه می‌دانستند که حسینی بچۀ خوبی است. از کار که می‌آمد یک سر می‌رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می‌گرفت. آقا معلم درخانه‌اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه‌ها می‌رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش. ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!».

 دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه‌ای در آن دیده شود. اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می‌شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه‌های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می‌خوردند. حسنی به سایه‌اش که دیگر با سایۀ حسینی آمیخته بود گفت:  

«حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزۀ باد می‌ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می‌کرد . «بوبوی» حسینی گریه می‌کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر کوچه و در پیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم. در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وقتی والیبال می‌کرد، مرا می‌گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ‌ها را که می‌آوردم، بلا را می‌دیدم که به ما می‌بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می‌گفتم، بلا آمد، همه می‌دویدند و خود را در خانه‌های‌شان پنهان می‌کردند. من هم می‌گریختم. حسینی هم». 

خیرو دیگر باسایه‌اش حرف نمی‌زد. دیگر در زیر پایش سایه‌ای نبود که تکان بخورد. حرف‌های خیرو از سینه‌اش به زبانش راه باز می‌کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می‌باخت، می‌پیچید: «حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او در هرجا و هر چیز کار جن را می‌بیند. می‌گفت که بلا دست حسینی را برده. اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می‌دهد. شب‌ها می‌ترسد. فکر می‌کند بلا دستش را می‌برد. وقتی دستش را محکم می‌گیرم، آرام می‌شود. یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز والیبال می‌کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می‌برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به کوچه، حسینی با توپ پاره‌اش نشسته بود و گریه می‌کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند».

 در «حویلی» هم دیگر سایه‌ای نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: «در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می‌کرد، می‌توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می‌لرزید. ریشش سیاه و رگ‌های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دستم را محکم گرفت. می‌خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم».

 حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: «بلا رفته بود در زمین. نمی‌دانستم. بچه‌های که می‌دانستند، می‌گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم  نمی‌رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می‌دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می‌خواستم دستم را میان ران‌هایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک‌ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم. وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانۀ همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم».

 حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف‌های درونش گوش می‌داد، به دروازۀ اتاق تکیه داد:

«وقتی والیبال می‌کردم، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی‌خواست ببرد. اما حسنی درست می‌گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم، دستم را برید. حالا بی‌دست چگونه دار قالین را راه بیندازم؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی‌داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم».

 اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می‌داد که از سینه اش روی لبانش جاری می‌شد:

«صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماین‌ها، می‌دوید. نمی‌شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکترها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می‌روند به شهر تا دست شیطان را ببرند[3].


پی نوشتها:


[1] www.ghazal.

[2] برگرفته از سایت «غزل امروز افغانستان»

([3] aatash-nehoftah.persianblog.com