تعامل جمعيت قابل
توجه شيعه و در عين حال فارسي زبان در افغانستان، با ايران
قابل بررسي است. اين جمعيت عمدتا هزاره از ديرباز هويت مذهبي
خود را با ايران شناسايي ميكردند. به دليل آنكه ايران مركز
ثقل جهان تشيع به شمار مي رود، شيعياني كه در ديگر كشورها
پراكندهاند نميتوانند خود را از آنچه كه در ايران جريان
دارد، دور نگه دارند. اگر چه شيعيان عمدتا هزاره افغانستان از
حيث نژادي هيچ سنخيتي با ايران ندارند، اما از لحاظ مذهبي و
زباني همواره با ايرانيان دمساز بودهاند. شيعيان مخصوصا
هزارهها در افغانستان جمعيتي ناهمگون به شمار ميروند كه
هيچگاه هضم ساختار سياسي و اجتماعي افغانستان نشدهاند. از اين
حيث هزارهها بر خلاف شيعيان غير هزاره از واژه ملت براي معرفي
خود استفاده ميكنند و حال آنكه ديگران واژه قوم را بكار
ميبرند و همين طور هزارهها خود را ابتدا يك گروه قومي و سپس
يك گروه مذهبي ميدانند و ديگران نيز درباره آنان چنين تصوري
دارند.[1]
اين قوميت محصور در
كوهستانهاي افغانستان، هرچند كه از لحاظ اقتصادي تا حدودي خود
را سرپا نگه داشتهاند اما از حيث اعتقادي و مذهبي از منبع
فقهي و كلامي علماي شيعه در عراق و ايران تغذيه ميشدند و از
حيث سياسي نيز چشم اميدي به حاكمان ايران داشته اند كه در
شرايط دشوار (همانند نسل كشي عبدالرحمان خان در دهه 1890 م) از
آنان حمايت كنند. هرچند كه حكومتهاي گذشته ايران هيچگاه توجهي
به وضعيت و سرنوشت شيعيان در افغانستان نداشتند.
حكومتهاي سلطنتي
صفويه، قاجاريه، زنديه و پهلوي اسمًا خود را حكومتهايي با
حاكمان شيعي ميناميدند و بسا برخي از آنان ادعاي زعامت جهان
تشيع را نيز داشتند. با توجه به درك اندك شيعيان افغانستان از
عدم مشروعيت حكومتهاي سلطنتي در ايران، نميتوان آنان را
ملامت نمود كه خوشبينانه حاضر ميشدند عكسهاي سلاطين ايران را
بر ديوار خانههايشان بچسپانند و براي طول عمر آنان دعا كنند
به صرف اينكه آن پادشاهان اسما خود را شيعه ميخواندند.[2]
اين مقاله صرفا در
جهت بررسي رابطه امام خميني (ره) با شيعيان افغانستان تنظيم
شده است. با رحلت آيت الله بروجردي در سال 1342 مرجعيت عامه
ايشان تقسيم شد؛ در عراق آيت الله حكيم وآيت الله خويي و در
ايران امام خميني، آيت الله گلپايگاني،آيت الله شريعتمداري
وآيت الله مرعشي نجفي مطرح شدند. در واقع با دست يافتن امام به
مقام مرجعيت حركتها و فعاليتهاي مبارزاتي ايشان نيز شروع شد
و هر روز بر شهرت ايشان افزوده گشت. انتقادهاي شجاعانه ايشان
از رژيم پهلوي موجب شد كه رژيم ناگزير شود ايشان را در سال
1343 ابتدا به تركيه و سپس به نجف تبعيد كند. با توجه به تيرگي
روابط رژيم بعث عراق با حكومت ايران، بر سر اختلافات مرزي،
فرصت نسبتًا مناسبي نصيب امام شد كه درعراق مبارزاتش را عليه
رژيم پهلوي سازماندهي كند و همين طور اين فرصت براي طلاب و
علماي ديگر كشورهاي اسلامي فراهم شد كه با انديشههاي سياسي و
مبارزاتي ايشان آشنا شوند. با توجه به تحصيل طلاب افغاني در
نجف و ايران در دهههاي 1340 و 1350، و پديد آمدن جنبشهاي
انقلابي شيعي در افغانستان بر آن شديم كه تعامل امام و شيعيان
افغاني را در دو بخش «پيش از پيروزي انقلاب اسلامي» و «پس از
آن» بررسي كنيم.
پيش از پيروزي انقلاب اسلامي ايران
همانطور كه گذشت،
اقامت 13 سالهی امام در نجف زمينه آشنايي علما و طلاب ساير
كشورهاي اسلامي با افكار و انديشههاي ايشان را فراهم كرد.
درايت و شهامت ايشان در اداره مبارزات سازمان يافته عليه حكومت
پهلوي، شيعيان ديگر كشورها، بويژه روحانيوني كه در تحت حكومت
استبدادي مشابه قرار داشتند، به اين فكر انداخت كه حركتهايشان
را با انديشههاي امام هماهنگ كنند. در مورد افغانستان
نمونههاي زيادي وجود دارد كه طلاب افغاني مقيم نجف در حلقات
درس و جلسات تبيين حكومت اسلامي امام حضور پيدا ميكردند. اين
تعاملات رفته رفته شكل سيستماتيك پيدا نمود و امام اشخاصي را
بعنوان نماينده شان در امور مذهبي به افغانستان گسيل داشتند
اين در حالي بود كه گروه «اخوان المسلمين» فعاليت تبليغي
گستردهاي را در ميان اهل سنت به راه انداخته بود. قديمي ترين
سندي كه از ساواك در اين خصوص موجود است خاطر نشان ميكند:
«شيعيان مقيم
افغانستان كه جزء طرفداران «روح الله خميني» هستند، بيشتر براي
مقابله با نفوذ اهل سنت و جمعيت «اخوان المسلمين» تشکیل
يافتهاند، زيرا خواهان آزادي عمل بيشتري در عقايد مذهبي
هستند. مركز اصلي فعاليت طرفداران امام خميني در عراق است و
پايگاههاي فرعي آن در افغانستان قرار دارد و اشخاصی به
نامهای «حاج حسين اخلاقي»، «شيخ حسين وثوق» و «شيخ عبدالله
وثوق» از طرفداران امام خميني در افغانستان ميباشند[3]».
اين گزارش در حالي
بود كه در سال 1346 شهيد «سید اسماعيل بلخي» به قصد زيارت
عتبات در نجف با امام ديدار كرده بود و بلافاصله پس از بازگشت
به افغانستان، فعاليتهاي مبارزاتي را در برابر حكومت
«ظاهرشاه» آغاز نموده بود. همينطور «سيد سرور واعظ» يكي از
روحانيوني كه در كابل سكونت داشت، حساسيت رژيمهاي ايران و
افغانستان را در خصوص ارتباطش با امام خميني بر انگيخته بود.
در گزارش سفارت ايران در كابل براي ساواك چنين آمده است: «يكي
از روحانيون معروف كابل به نام سيد سرور واعظ، به وسيله دولت
افغانستان بازداشت گرديده و از وي اسناد و مداركي مبني بر
ارسال براي [آيت الله] خميني در نجف به دست
آمده است. نام برده تحت باز جويي قرار دارد و ممكن است گروهي
از شيعيان باز داشت شوند[4]».
اقدامات مبارزاتي
«بلخي» و «واعظ» ديري نپاييد، و هر دو پس از چندي دستگير شدند
وبه جرم اخلالگري و ارتباط با امام خميني به شهادت رسيدند.
مراودات امام خميني با عموم شيعيان افغانستان نيز در خور توجه
است. پس از رحلت آيت الله بروجردي و آقاي حكيم كه بسياري از
شيعيان افغانستان مرجعيت آيت الله خويي را پذيرفته بودند، از
سال 1350 به بعد بدليل حركتهاي انقلابي امام بر تعداد مقلدين
ايشان در افغانستان افزوده شد. «زلمي خليلزاد» كه هم اكنون
نام او در جريانات سياسي افغانستان بر سر زبانهاست در كتاب
«تشيع، مقاومت، انقلاب» به اين مطلب تصريح ميكند:
«بر اساس گزارشات،
روح الله خميني نسبت به ديگر آيات از طرفداران بيشتري در
افغانستان بر خوردار است واخباري نيز در زمينه ارتباط برخي از
آنها با ايران واصل گرديده است[5]».
با توجه به دور
بودن امام از ايران و مراقبت شديد رژيم پهلوي از هر گونه
ارتباط انقلابيون، ارتباط ايشان با مبارزين داخل ايران با مشكل
مواجه شده بود. زائريني كه از ايران به عتبات رفت وآمد
ميكردند، به شدت كنترل ميشدند. اما اين مسئله شامل زائرين
افغاني و پاكستاني كه از راه ايران به عتبات ميرفتند، نمي شد
لذا اين زائرين در بردن و آوردن پيامها ميان انقلابيون و امام
نقش عمدهاي پيدا كرده بودند. سندي كه از ساواك موجود است
ليستي از زائرين افغاني را نشان ميدهد كه هنگام بازگشت از
عراق در كرمانشاه مورد بازرسي قرار گرفتهاند و از آنان رساله
امام و جزوه حكومت اسلامي كشف و ضبط گرديده است.[6]
و همينطور مامورين
ساواك به مركزشان در تهران گزارش ميدهند كه:
«تعدادي زائر
افغاني در ماه رمضان به عراق رفته و امام و برخي ديگر از آيات،
هديههايي به زائرين ميدهند كه زائرين افغاني آنها را در آستر
كت و يا روي شكم هايشان مي بندند[7]».
پس از كودتاي داوود
خان در سال 1352 و استقرار حكومت جمهوري در افغانستان، حركت
شيعيان تا حدودي شكل سازماني پيدا كرد و تشكلهاي مبارزاتي در
نجف و افغانستان به وجود آمدند كه نقش امام خميني در حمايت از
آنان انكار ناپذير است. يكي از اين تشكلها، تشكلي بود تحت نام
«تشكل هزاره» كه شخصي به نام «قرباني» و دوستان او در نجف
تاسيس نموده بودند. اين تشكل اساسنامهاي را تدوين كرده بود كه
در آن سياست «نه شرقي و نه غربي» جزء اساسنامه بود. امام از
اين بيان خوششان آمده و فرموده بودند: «خداوند توانشان دهد
ولي اينان بايد مشقات زيادي را براي رسيدن به اين سياست تحمل
كنند[8]».
به دنبال حمايت
قاطع امام از هرگونه حركت انقلابي شيعان افغانستان گروهي ديگر
اتحاديهاي را بوجود آوردند كه ساواك از آن بنام «اتحاديه
مذهبي خميني» نام ميبرد. بنابر گزارش ساواك اين گروه در صدد
آن بودند كه حوزه فعاليتشان را گسترش دهند و شعباتي را در
بغداد، مشهد و كابل تأسيس كنند و قرار بر آن بوده است كه دو
نفر از طرفداران امام خميني از ايران به افغانستان بروند و
شعبه اين اتحاديه را در كابل افتتاح كنند[9].
در اينكه آيا اين
اتحاديه وجود خارجي داشته است يا خير؟ به ضرس قاطع نميتوان
قضاوت كرد اما ميتواند شاهدي بر نفوذ امام در شيعيان
افغانستان باشد كه ساواك را مجبور به تهيه چنين گزارشي كرده
است. گروه ديگري كه در اين ايام شروع به فعاليت كرده بود عبارت
بود از طلاب و دانشجويان كه از عراق و ايران به افغانستان باز
گشته بودند. اين عده كه نام گروهشان را «حزب حسيني» گذاشته
بودند، از طريق تبليغ و خطابه به روشنگري تودههاي مردم شيعه
ميپرداختند. در الهام گيري و تغذيه فكري اين گروه از امام شكي
نيست. در واقع حمايت مالي از اين گروه توسط وجوهاتي تأمين
ميشد كه امام اجازه مصرف آن را در اين زمينه داده بودند. در
سال 1357 بعد نظامي نيز به مجموعه فعاليت اين سازمان افزوده شد
و شاخه نظامي، براي وارد كردن ضربههاي خود بر پيكر رژيم
كمونيستي، مشغول فراگيري دانش نظامي شدند. اين در حالي بود كه
رژيم ترهكي در همين زمان علماي شيعه را با عنوان «جوجه هاي
خميني» دستگير نموده و بسياري را به جوخه اعدام سپردند ضمن
اينكه همين سياست را در قبال علماي اهل سنت نيز اعمال مي
نمودند و آنان را «مزدوران اخوان» ميناميدند. در دهه 1350
هزاران نفر از شيعيان به ايران مهاجرت نمودند. در طول اين
سالها جوانان افغاني مهاجر به شدت سياسي شده و اقدام به تشكيل
گروههاي معارض شيعی نمودند. تأثير اين تحولات تا حدي بود كه
عده اي از پژوهشگران اين دوره را به نام «دوره ايراني شدن
جوانان افغاني» (Iranization)
نام نهادند[10].
در اين دوره واژه
«آقاي» كه براي خواندن اشخاص در ايران بكار ميرود، جاي
اصطلاحات افغاني «محترم» يا «جناب» را گرفت و بسياري سعي
نمودند با اقتباس از ايران براي خود القابي را برگزينند. بويژه
با توجه به آوازه شهيد چمران در مبارزات چريكي، چمرانهاي
زيادي در ميان مبارزان افغاني ظهور كردند!
پس از انقلاب اسلامي ايران
با پيروزي انقلاب
اسلامي ايران در سال 1357، گروههاي مبارز شيعي كه چندي پيش
نطفههايشان بسته شده بود، رشد قابل توجهي پيدا نمودند. اين در
زماني بود كه قيامهاي عمومي سراسر افغانستان را در بر گرفته
بود و در تاريخ افغانستان اين اولين موردي بود كه اقليت شيعه
هماهنگ با اكثريت سني عمل نمودند و يكپارچه عليه رژيم كمونيستي
دست به قيام زدند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، انگيزه
شيعيان چند برابر شد و طلاب و دانشجويان جواني كه اغلب تحصيل
كرده نجف و ايران بودند در كورس تأسيس گروههاي جهادي قرار
گرفتند. به ويژه روحانيون جوان با نگاه انتقادي به روحانيت
سنتي، گوي رقابت را
از آنان ربودند. «زلمي خليلزاد» در اين مورد مي نويسد:
«اين روحانيت جديد
فارسي زبان ايران دوست، كه در ايران قبل از پيروزي امام خميني
شكل گرفته بود، در مقابل روحانيت سنتي است. روحانيت جديد تنها
به دنبال گرفتن جايگاه روحانيت سنتي بود[11]».
با تهاجم ارتش
شوروي در سال 58 به افغانستان، امام خميني در ديدار با سفير
شوروي، تهاجم شوروي را محكوم كردند و حمايت صريح خويش را از
گروههاي جهادي اعم از شيعه و سني اعلام نمودند[12].
احزاب هشتگانهاي
كه بعداً تحت شوراي ائتلاف دور هم جمع شدند، به وسيله
روحانيوني تأسيس شد كه اكثر آنها از شاگردان مستقيم يا با
واسطه امام خميني بودند. از ميان اين رهبران «آيت الله صادق
پرواني»، «آيت الله تقدسي» و «شيخ قربانعلي عرفاني» از زمره
شاگردان حضرت امام در نجف بودند. ضمن آن كه ديگر رهبراني كه در
حوزه علميه قم تحصيل كرده بودند، اغلب در جلسات درس كساني شركت
ميكردند كه اينان خود از شاگردان برجسته حضرت امام و از
انقلابيون مطرح ايراني بشمار ميرفتند[13].
از برجسته ترين
رهبران جهادي شيعه، «شهيد عبدالعلي مزاري» است كه سالها در
حلقات درس «شهيد مطهري» و «آيت الله جوادي آملي» شركت نمود.
ايشان در جريان مبارزه عليه رژيم پهلوي حضور داشت و زماني كه
در سال1355 پس از سفر به عتبات و ديدار با امام به ايران باز
گشت دستگير شد. «شهيد مزاري» در اين زمينه ميگويد:
«زماني كه در
زندان حكومت پهلوي بودم انواع شكنجهها را بر ما اعمال
ميكردند از جمله يك روز يكي از شكنجه گران سيگار روشنش را آن
قدر بر صورتم گرفت تا سيگار خاموش شد اما من حتي يك آخ هم
نگفتم تا اينكه ابهت يك طلبه افغاني را نشان دهم[14]».
«الويه روآ»
كارشناس مسائل افغانستان كه در دوران جهاد بارها به افغانستان
سفر نموده است، اطلاعات جامع تري را در باره احزاب شيعي نسبت
به آنچه «آقاي سيدهادي خسروشاهي» در كتاب «نهضتهاي اسلامي
افغانستان» آورده است، ارائه مي دهد. وي احزاب شيعي افغانستان
را به دو گروه «مستقل» و«خميني گرا» تقسيم مي كند. در اين
تقسيم شوراي اتفاق به رهبري سيدعلي بهشتي، مجاهدين مستضعفين به
رهبري شخصي به نام هاشمي و حزب حسيني را به عنوان احزاب مستقل
آورده است. ضمن اينكه ايشان حركت اسلامي به رهبري شيخ آصف
محسني را نيز با كمترين وابستگي به ايران معرفي ميكند. وي علت
اين امر را در اين ميداند كه آيت الله محسني و تعدادي ديگر از
تحصيل كردگان نجف از جمله آيت الله محقق كابلي از شاگردان و
مريدان آيت الله خويي بودند، لذا شاخصه راديكال شدن و انقلابي
بودن در اين عده نمود چنداني ندارد. روآ فرمولي را اين گونه
ارائه مي كند:
«به طور كلي
طرفداران [آيت الله] خميني در ميان شيعيان افغاني جوانتر و
البته راديكال تر از پيروان[آيت الله]خويي اند[15]».
او گروه هاي «حركت
اسلامي»، «سازمان نصر»، «سپاه پاسداران»، «سازمان نيرو»، «حزب
الله»، «دعوت» و «جبهه متحد» را احزاب خميني گرامي دانند.
البته او در وابستگي هر يك به جمهوري اسلامي، شدت و ضعف قائل
است. از جمله حركت اسلامي را با كمترين وابستگي به ايران معرفي
ميكند در حالي كه سازمان نصر، حزب الله و سپاه پاسداران را
نماينده مستقيم ايران در افغانستان قلمداد ميكند ضمن اينكه در
توضيح او نهضت اسلامي و سازمان نيرو، دو گروهي بودند كه به
وسيله بيت آيتالله منتظري وسيد مهدي هاشمي تأسيس شده بودند.
رابطه توده هاي شيعي در افغانستان، پس از پيروزي انقلاب اسلامي
ايران نيز حائز اهميت است. پس از انقلاب، امام محبوبيت جهاني
پيدا كرد و شيعيان افغانستان نهايت عشق و احترامشان را نسبت
به شخصيت حضرت امام ابراز ميكردند، به طوري كه با ديدن تصاوير
امام مي گريستند. اكثريت آنان مقلد امام بودند و وجو هاتشان را
با اجازه امام صرف جهاد نموده و يا اينكه به وسيله نمايندگان
امام، به ايران ميفرستادند. بدنبال مهاجرت كثيري از شيعيان به
جمهوري اسلامي ايران، تا حدود زيادي دانش و بينش آنان افزايش
پيدا نمود. با توجه به اينكه برخي از آنان به عشق امام خميني
در جبهه ها حضور يافتند و دوشادوش رزمندگان ايراني عليه رژيم
بعث عراق جنگيدند.