تاريخ هجري شمسي

     معرفي انجمن

   جرعه ای از زلال وحی

    درمحضراهل البیت(ع)

    نشریه پیام یاسین

     مقالات

     گزارشات

    اخبار

    تحلیل ها

     افغانستان

   ارزگان خاص

    همایشها

    گفتار بزرگان

    مهاجرین

    پرسش و پاسخ

    مشاوره

    طنز

     گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

 

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

 

دیگر عنوانهای شماره2:

» آغاز سخن: تقابل اندیشه ها در افغانستان

» بنیاد گرایی اسلامی، چیستی و ریشه ها

» خلاقیت اندیشه در گرو پویایی روش

» انتظار بشر از دین 2

» نگاهی به مسائل حقوقی مهاجرین در مصاحبه با حجت الاسلام شفایی

» خانه نو زندگی نو؛ گزارشی از اردوگاه باز گشت مهاجرین

» معرفی کتاب

» ضرورت تحول در مکاتب دینی ابتدایی

» رجعت در مکتب تشیع

» از خود بیگانگی عوامل و زمینه ها

» گذری در دنیای خبرها

 

خانه نو زندگی نو؛ گزارشی از اردوگاه باز گشت مهاجرین

امان ا... شفایی

«پرونده مهاجرين افغاني در سال 83 بسته خواهد شد.» ‌اين جمله بارها توسط مقامات وزارت كشور جمهوري اسلامي ايران بر زبان آورده شده و هشدار داده شده كه مهاجرين براي بازگشت به افغانستان به فكر چاره‌انديشي باشند، از آغاز سال 83 گفته‌هاي مقامات، شكل اجرايي به خود گرفته و جمهوري اسلامي ايران با كمك سازمان ملل اقدام به بازگرداندن مهاجرين به افغانستان نموده‌اند. استقبال مهاجرين از اين طرح مشترك، قابل توجه بوده و از همان روزهاي آغازين، مراكز پذيرش و اردوگاههاي كه در اين راستا تاسيس شده‌اند، با حضور انبوه مهاجرين جهت بازگشت مواجه شدند. براي آنكه از چند و چون اين طرح و اجراي آن، اطلاع بيشتري حاصل كنم و تحت عنوان گزارش تقديم خوانندگان كنم، راهي يكي از اين مراكز شدم. اردوگاه سازمان ملل متحد؛ در پنج كيلومتري شهر قم قرار دارد كه دفتر اتباع خارجي وزارت كشور نيز در آنجا مستقر است.

اردوگاه

اردوگاه واژه‌اي است كه با سرنوشت مهاجرين عجين شده و بر اثر كثرت استعمال قبح خود را از دست داده است. اردوگاه حصاري است كه در شرايط اضطراري، انسانها عالمانه در آن گرفتارند. اردوگاه چارچوبي است كه آزادي آدميان را به بند كشيده است. اردوگاه همان خشِن مصنوعي است كه در محيط خشن طبيعي بر زندگي انسان‌ها سايه سنگين مي‌اندازد. اردوگاه مكاني است كه آغاز و انجام مهاجرت را امضا مي‌كند و در نهايت

 اردوگاه جايي است كه مهاجرين افغاني را به كشور شان باز مي‌گرداند. و از اين جاست كه واژه اردوگاه مفهوم مثبتي پيدا مي‌كند.

در يك صبحگاه بهاري هنگامي كه وارد اردوگاه مي‌شوم، جمعيت بزرگي از مهاجرين را مي بينم كه در سايه‌هاي ديوار پناه گرفته‌اند و منتظر تعيين تكليف و طي مراحل اداري هستند. در آن سوي اردوگاه حدود ده اتوبوس متوقف هستند كه قاعدتا بايد حدود چهار صد نفر را آن روز به كشور برگردانند. صف نسبتا طويل در برابر محلي كه تابلوي ‌«پذيرش»‌ بر آن نصب است، ايجاد شده است. عده زيادي هم به بدرقه عودت كنندگان آمده‌اند. فضاي حاكم بر اردوگاه آرامش جمعيت را نشان مي‌دهد. هر چند كه نشانه‌هاي از سردرگمي و همهمه هم ديده مي‌شود. مهاجرين لباس‌هاي نو شان را پوشيده‌اند و با سر و وضع مرتب عازم سرزميني هستند كه هيچ چيز آن مرتب نيست. جواناني مشاهده مي‌شوند كه با لباس‌هاي شيك و مد روز، به كشوري باز مي‌گردند كه مد در آن معنا ندارد. در چهرة بسياري از آنها موجي از خوشحالي نمودار است. اما عده‌اي هم هستند كه به فكر فرورفته‌اند. گويا خاطرات مهاجرت را مرور و آينده نه چندان روش شان را ترسيم مي‌كنند. چهره‌هاي سوخته، قدهاي خميده و دست‌هاي پينه بسته‌شان نشان مي‌دهد كه آنها براي پيك نيك كشورشان را ترك نكرده‌اند. بلكه آنها گرفتار جبر تحولات اجتماعي شده‌اند كه زندگي‌شان را متلاطم كرده است. پيش داوري از افكار و انديشه‌هاي آنان يك اشتباه است. بهتر آن است كه با تعدادي از آنها صحبت كنم: جوان 30 ساله‌اي خود را «كريم رضايي» از بهسود معرفي مي‌كند، هنگامي كه از او سئوال مي‌كنم چند سال را در مهاجرت گذرانده‌اي و چه خاطره‌هاي داري؟ با نگراني به قلم و كاغذ من نگاه مي‌كند و رغبت چنداني به جواب دادن نشان نمي‌دهد. او بيم از آن دارد كه مبادا گفته‌هايش در يك قدمي بازگشت، برايش مشكل‌ساز شود. هنگامي كه برايش توضيح مي‌دهم كه كاره‌اي نيستم و صرفا گزارش تهيه مي‌كنم، چهر? بشاشي به خود مي‌گيرد و وانمود مي‌كند كه از پاسخ دادن واهمه‌اي نداشته است و حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد و در مجموع مي‌گويد: ‌«هشت سال زندگي را در مهاجرت به اتفاق خانواده گذراندم و امروز پايان اين هشت سال خواهد بود. ما به كابل باز خواهيم گشت. كابل، وطن ماست، ما به وطن بر مي‌گرديم. مهاجرت خاطره خوشي ندارد، خودت كه مي فهمي من چه مي گويم، اگر خاطرة خوشي هم باشد در مقابل دردها و مصيبت‌ها هيچ است. زندگي در مهاجرت خيلي سخت است.»  كريم مي پرسم اكنون كه به افغانستان بر مي‌گردي، از شرايط و اوضاع افغانستان احساس نگراني نمي‌كني؟ مي‌گويد: ‌«ما مردم زجر كشيده‌اي هستيم، اگر چه دولت قوي در افغانستان وجود ندارد و امنيت هم كامل نيست، اما باز هم خوشحاليم چون هيچ چيز به اندازه آزادي ارزش ندارد. ما در آنجا احساس آزادي خواهيم كرد و مي‌توانيم از حقوق مان صحبت كنيم و در هر كجاي افغانستان كه بخواهيم زندگي كنيم.» پدر پير كريم كه شاهد گفتگوهاي ماست، سخن پاياني را با يك جمله سئوالي مي‌گويد: «مرغي كه در قفس است چگونه مي‌تواند پرواز كند؟».

 در گوشه ديگر اردوگاه خانواده ديگري نشسته است ترجيح مي‌دهم از تجمعي كه اطرافم بوجود آمده است به منطقه خلوتي منتقل شوم. مرد خانواده خود را «سيد ابراهيم حسيني» و از «يكاولنگ» معرفي مي‌كند. در ابتدا براي جلب نظر سيد ابراهيم يك نسخه از شماره قبلي «پيام ياسين» را به او تقديم مي‌كنم. از اين عمل بسيار خرسند مي‌شود. سپس، آن‌ را چند ورق مي‌زند و به همسرش مي‌دهد و مي‌گويد: «با اين بچه را باد بزن.» از اينكه مجله توانسته است در گرماي اردوگاه در نقش يك بادبزن خدمت كند، احساس خوبي پيدا مي‌كنم. اما سيد ابراهيم در پي اصلاح بر مي‌آيد و مي‌گويد: «من سواد دارم انشاء الله بين ماشين آن را مي‌خوانم.» با اين گفته، احساس خوبي كه داشتم كمرنگ مي‌شود. چرا كه نگران آن هستم كه آيا در مجله مطلبي هست كه بتواند براي او مفيد باشد.

سيد ابراهيم در مورد مهاجرت و حواشي آن، مي‌گويد: «شش سال را در ايران سپري كردم از اينكه امروز  بر مي‌گردم بسيار خوشحالم چون به قول شيخ ما: «حب الوطن من الايمان.» خرابي و آبادي وطن در دست خود ماست. ما اشتباه كرديم و وطن مان را خراب كرديم. اما اكنون بايد اشتباه مان را جبران كنيم و آن را بسازيم. اگر خود مان نسازيم كسي ديگري اين كار را نمي‌كند. من از مهاجرت هيچ خاطرة خوشي ندارم. ما در مهاجرت با احتياط زندگي كرديم چون ما مهمان بوديم لذا سعي مي‌كرديم به گونه‌اي رفتار كنيم كه صاحبخانه ناراحت نشود.»

 در ادامه سخنانش، احساسات سيد ابراهيم را فرامي‌گيرد و با لحن تندي مي‌گويد: «به نظر من مهاجرت يك اشتباه است، بهتر است انسان در وطن خودش بميرد ولي آنجا را ترك نكند.» مسير صحبت را تغيير مي‌دهم و از او در باره كيفيت بازگشت شان مي‌پرسم، او مي‌گويد: «تقريبا يك ماه قبل، من اقدام كردم تا اينكه امروز را به من نوبت دادند. از اينجا تا مرز ماشين‌هاي سازمان ملل، ما و اثاثيه مان را مي برند. و بعد از آن، بايد خود مان هزينه كنيم. شنيده‌ام مقداري كمك نقدي مي‌كنند ولي نمي‌دانم چه مقدار است.» در مورد نظم و انضباط طرح، از او سئوال مي‌كنم در پاسخ مي‌گويد: «طرح از نظم خوبي برخوردار است، سازمان ملل و دولت جمهوري اسلامي ايران با مهاجرين همكاري خوبي دارد.»

از بلند گوي اردوگاه اعلام مي‌شود كه عودت كنندگان براي سوار شدن به ماشين‌هاي شان آماده باشند كه اين امر باعث سراسيمگي و هجوم آنها به سوي ماشين‌ها مي‌شود. اين هنگامي است كه بلندگوي اردوگاه ترانه داود سرخوش را پخش مي‌كند: « آي مردم، آخر آي مردم، يار آهنگ سفر دارد ... رفتن تنها خطر دارد ..» پخش اين سرود احساسات عاطفي حاضرين را به شدت بر مي‌انگيزد. بويژه آنكه عده‌اي از مردم براي بدرقه عزيزانشان آمده بودند و مشغول خداحافظي بودند.

صحنه‌هاي از خداحافظي جلوة غم‌انگيزي داشت. آنان حق داشتند كه براي جدايي از يكديگر اين چنين گريه كنند. زيرا كم نبوده است مواردي كه مهاجرت بين عزيزان براي هميشه جدايي انداخته است. و اينك يك بار ديگر لانه مرغان دچار طوفاني شده است كه مي‌تواند سرانجام، هر كدام را به منطقه‌ نامعلومي منتقل كند.

در حاليكه بازگشت كنندگان سوار اتوبوس‌هاي رو به افغانستان مي شوند؛

با نگراني خودم را خوشبين مي‌دانم، خوشبين به آن دليل كه كريم رضايي و سيد ابراهيم حسيني گفتند. اما نگران از اين جهت كه مبادا ناامني موجود در افغانستان، حوادث تلخي را در طول بازگشت براي آنها خلق كند. مبادا چشم طمع طماعان به آنها بيافتد، مبادا اندوخته آنها كفاف زندگي را تا زمان تثبيت نكند و مبادا افزوده شدن آنها به جمعيت افغانستان، آمار هفتاد درصدي زير خط فقر را افزايش دهد. براي سنجش اين نگراني‌ها بهتر ديدم با شخصي كه منتظر سوار شدن ماشين بود، نگراني‌هايم را مطرح كردم او هرگز با من هم عقيده نبود «غلام حسن» گفت: «اگر تو فكر مي كني ما به قربانگاه مي رويم اشتباه مي‌كني اگر فكر مي‌كني ما در آنجا خواهيم مرد اشتباه مي‌كني، ما با شرايط افغانستان بزرگ شده‌ايم، ما مثل فولاد هستيم كه از كوره‌هاي سوزان عبور كرده‌ايم امنيت و رزق مان در دست خداست چون ما خود را به او واگذار كرده‌ايم. الان كه بر مي‌گرديم من و فرزندانم خيلي خوشحال هستيم. يك كلام برايت بگويم نان خشك در وطن بهتر از چلومرغ در مهاجرت است.» گفته هاي غلام‌حسن آب پاكي را بر نگراني‌هايم مي ريزد.

در حاليكه مهاجرين در ماشين‌ها جا گرفته‌اند و مراحل اداري نيز به پايان رسيده است، گرد و غبارياز حركت ماشين‌ها در محوطه اردوگاه بر مي خيزد كه مي‌تواند پيش در آمدي فضاي مسافرت در افغانستان باشد. اتوبوس‌ها در طول هم از ميان جمعيت بدرقه كننده كه اشكهايشان را به مسافرينشان هديه مي‌كردند، عبور مي‌كنند. هنگامي كه ماشين‌ها، اردوگاه را ترك كردند پير مردي به مزاح گفت: «خوشبخت‌ها رفتند اما بدبخت‌ها ماندند.» مهاجرت دوره فشرده‌اي از آموزش زندگي است كه مهاجرين افغاني آن را گذرانده‌اند اما اكنون پيش به سوي خانه نو، زندگي نو.