|
 |
|
 |
قید
و بند خرافات بر دست و بال مردم افغانستان
امان الله شفایی
در هيچ جاي جهان جايي را نميتوان پيدا کرد که
مردم آن به اموري ناشناخته اعتقادي نداشته باشند. سنتها و رسومات رايج و
باورهاي موهوم چنان پردامنه و فراگير است که حتي جهان صنعتي وتوسعهيافته غرب
که به ادعاي خود با عقلانيت زندگي ميکند، نيز نتوانسته است خود را از پيلهي
تنيده شده خرافات رها کند.
آنچه واقعيت دارد وجود سنتهاي محيرالعقول و مضحکي است که وجود
دارد اما اين مسئله در کشورهاي عقب مانده به تناسب شديدتر است. افغانستان کشوري
است که در طبقهبندي توسعه يافتگي، در زمره پايينترينهاي کشورها در جدول
توسعه يافتگي قرار ميگيرد. اين در حالي است که همسايگان افغانستان نظير ايران،
چين، پاکستان، ازبکستان، ترکمنستان و حتي تاجيکستان، چند ده سال از افغانستان
جلوترند.
به هر حال در ميان اين همه معضل اجتماعي در افغانستان،
خرافهگرايي يکي از آنان است. امروزه عقايد خام و باورهاي غلط مردم افغانستان
به امور موهوم و مجهول حقيقت تلخي است که دست و پاي مردم آن را جهت حرکت به سمت
و سوي عقلانيت و واقعنگري بسته است.
خرافهگرايي در افغانستان چنان شايع است که ميتوان آن را
سرزميني پر از خرافههاي مضحک ناميد. در اين کشور از شهرهاي بزرگ گرفته تا
شهرهاي کوچک تا دهات و قصبات بزرگ و کوچک و از طوايف و جماعات بزرگ گرفته تا
خرده قبايل، همه و همه هرچند با شدت و ضعف، خرافاتياند.
خوشبختانه از آنجا که خرافات ريشه و مبناي عقلاني ندارد بسياري
از آنان پس از چندي از ذهن مردم پاک ميشود و جايش را به مسئله ديگري ميدهد و
اين به آن دليل است که مردم ظرفيت محدودي دارند و باور و عمل به سلسله طولاني
خرافات در توان آنان نيست و هنگامي که انسان شرح احوال و باورهاي چند نسل گذشته
را مطالعه ميکند، متوجه خواهد شد که چقدر عقايد بياساس و اباطيل تغيير شکل و
کارکرد دادهاند.
البته ذکر اين نکته ضروري است که بايد ميان خرافات که اساسا
باورهايي بيريشه هستند و ميان امور ماورايي همانند اعتقادات ديني، مرز روشني
وجود دارد. در تعريف خرافه گفته شده؛ «خرافه عبارت است از پيروي از عقايد
باطل و بياساس که با درجه فرهنگ و دانش جامعهاي که شخص خرافي منسوب بدان است،
هيچگونه تناسب ندارد.»[i]
در نزد غربيان معادل واژه خرافه «superstition» است که در لغت به معني فوق معمول يا خارقالعاده و در اصطلاح
به موجب استعمال عقايد بياساس و تهي گفته ميشود»[ii]
و مسلم است که خرافهگرايي با دينمداري و اعتقادات اصيل ديني که ريشه و مبناي
الهي و عقلي دارند، تفاوت زيادي ميکند. هرچند عاملي که از آن سخن خواهيم گفت
موجب خلط ميان باورهاي ديني و عقايد خرافي شده و اين دو را به گونهاي به هم
آميختهاند که مشکلات بسياري پيامد آن است.
از اين رهگذر امروز افغانستان کشوري پر از بحران اجتماعي و
سياسي است که در واقع يکي از علل آن وجود همين باورها و اعتقادت سفت و سخت و
غلط يک گروه و طايفه نسبت به گروه و طوايف ديگر است که چه بسا تراژديهاي
غمباري ماحصل آن بوده است.
ريشه و منشا خرافات
برخي معتقدند که منشاء خرافات روح بشر است. علت نشأت گرفتن
خرافه مقابلهي بشر وحشي هزاران سال پيش با طبيعت درشت، ظلماني و هولناک آن
زمانهاست. تاثيراتي که محيط و طبيعت در روح بشر ميگذاشت، بينتيجه نميتوانست
بماند. مثل زمين لرزهها، طوفانها، سيل و ديگر بلاياي طبيعي.[iii]
بسياري معتقدند که منشا خرافات تنها روح بشر نيست بلکه محيط
اجتماعي، جغرافيايي و فرهنگي تاثير مستقيم در ايجاد و ظهور و ادامه يافتن خرافه
دارد. با اين پيشفرض ميشود نتيجه گرفت که عوامل ايجاد مسايل خرافي در محيطها
و جوامع مختلف به يک منوال نيست. ويل دورانت در اين باره ميگويد: «هيچ خرافه
اي از خرافات عصر قديم نيست که رنگي از آن در زندگي امروز کره زمين وجود نداشته
باشد.»[iv]
البته دليل و منشا استوار ديگري نيز براي نشر و تبديل شدن
خرافه به يک باور وجود دارد که عبارت از حيرت و جهالت بشر است. انساني که
بهرهوري از عقل و کشف راز و رمز جهان براي او ناممکن بود، ناگزير ميشد حوادث
و جريانهاي زندگي را به امور موهوم و خود ساخته نسبت دهد و براي آن دلايل ارضا
کننده ببافد. به يقين تا زماني که جهالت وجود دارد، خرافه گرايي هم وجود خواهد
داشت.
انواع خرافات
از آنجا که خرافهگرايي مبتني بر حدس و گمان و برداشتهاي تخيلي
از واقعيات جهان و پيامدهاي حوادث است، بنابراين به عدد رخدادها و برداشتها
ميتوان براي خرافات نوع پيدا کرد و فصل طويلي در اين خصوص گشود.
در يک تقسيمبندي کلان و کلي، خرافات و باورهاي تخيلي انسانها
را ميتوان در دو دسته کلي قرار داد. اول خرافاتي که جنبه فردي و عوام پسندانه
دارند. اين گونه خرافات، عقايد واهي را در برميگيرد که عدهاي خاص در يک جامعه
به آن معتقدند. دوم؛ خرافاتي که جنبه اجتماعي و سياسي دارند. يعني افکار موهوم
و علايق و احساسات غيرمنطقي است که اکثريت جامعه به آن معتقد و پابند ميشوند
و گاه آن گونه از آن هواداري ميکنند که براي حفظ و بقايشان حاضرند جان و
مالشان را فدا سازند.[v]
همين طور خرافات را نسبت به شيوع عقايد باطل در حيطهي تاريخ، معتقدات ديني،
علمي، اجتماعي، ادبي و... ميتوان تقسيم کرد.[vi]
پيامدهاي خرافهگرايي در افغانستان
شيوع خرافهگرايي در ميان تودههاي مردم موجب شده است آنان
لطمات و آسيبهاي بسياري را ببينند. در حقيقت روح خرافهگرايي قرين خوشباوري
است و هنگامي که انسان خود نتواند قضايا و جريانها را تجزيه و تحليل کند،
ناگزير است چشم به دهان کساني بگذارد که به هر دليلي به عنوان نخبه در جامعه
شناخته ميشوند.
در افغانستان از سالهاي دور تا به حال چند دسته زمام امور را
در دست داشتهاند و با سوء استفاده از جهالت برخواسته از صداقت مردم، برگُردهي
آنان سوار شده و بهرهبرداريهاي زيادي کردهاند. روحانينماهايي که در غياب و
يا کمبود عالمان فاضل، وظيفهي آموزش و تبيين معارف و آموزههاي ديني را برعهده
دارند، متهم رديف اول در انداختن مردم به ورطهي خرافهگرايي هستند.
هرچند روحانيون و عالماني هم در افغانستان بودهاند که صرفا
مسايل و احکام شرعي و امورات ديني مردم را به درستي انجام دادهاند، اما کم
نبوده آن دسته از روحانينماهايي که با استفاده از جهالت، خوشباوري و اعتماد
عمومي، نه تنها به دين و باورها و ارزشهاي اسلامي ضربه زدهاند، بلکه موجب پديد
آمدن بحرانهاي بسيار اجتماعي شدند که براي دهها سال افغانستان را در نورديده
است.
کسي نيست نداند که در افغانستان کنوني بسياري روحاني نماها با
سوء استفاده از اين منصب از بيخبري و پندارهاي آني مردم کاسبي ميکنند.
فالگيري، تعويذنويسي تنها نمونهي خوب عمل آنان است. برخي از آنان از رمالي و
جادوگري که نشات گرفته از فرهنگ و باورهاي هندوييسم است هم ابايي ندارند و
درآمدهاي سرشاري را به جيب ميزنند.
استفاده ابزاري از قرآن کريم و کتب ادعيه از جمله درآمدهاي
شريف در نزد آنان است. من بارها افرادي را ديدهام که با استفاده از منصب مذهب
ونهاد دين، بسياري را سرکيسه کردهاند. طالعبين، فالگير و تعويذنويسان بسياري
را ميشناسم که از اين راه سرمايههاي هنگفتي به هم زدهاند.
در يک مورد روحانينمايي را مشاهده نمودم که فردي عامي و
بيخبر را به چنگ آورده بود و براي بخشودن گناهان پدر مرحومش با او چانه ميزد.
او در نهايت موفق شد آن شخص را در پرداخت مبلغ درخواستي راضي کند و در عوض به
او قول داد تمام گناهان پدرش آمرزيده خواهد شد.
آيا اين هماني نيست که در قرون وسطي کليساها آن را در اروپا
انجام ميدادند. پاپها، اسقفها، کشيشها و پدران روحاني آمرزش نامههايي را در
مقابل درب ورودي کليساها به فروش ميرساندند و در قبال مبلغ گزافي قبالهي
قطعاتي از بهشت را به نام خريداران صادر مينمودند.
بالاخره دست اين شيادان با آغاز رنسانس رو شد و در يک مورد
جالب شخصي که چشم دلش ازکردههاي اربابان کليسا روشن بود، با رجوع به دربار پاپ
و در قبال پرداخت مبلغ کلاني از او تقاضا کرد که سند ششدانگ جهنم را به نام او
صادر کند. پاپ که از اين حماقت به وجد آمده بود، فيالفور سند ششدانگ جهنم را
به نام او زد. پس از اين معامله، خريدار تابلوي بزرگي را بر سر در کليسا آويزان
نمود که بر روي آن نوشته شده بود: « اي مردم بدانيد که تمام جهنم را من از
کليسا خريدم، لذا بهشت ديگر رايگان خواهد بود.!»[vii]
امروزه برخي از برنامههايي که برخي از سوء استفاده کنندگان از
منصب ديانت در قبال تودههاي مردم انجام ميدهند، بيشباهت با آنچه اربابان
کليسا در قرون وسطي انجام ميدادند، نيست. در واقع تمام مناسک و مراسم ديني که
علماي افغاني صرفا براي کسب درآمد انجام ميدهند، به نوعي کمايي و سوء استفاده
از اين جايگاه است.
امروزه بسيارند در افغانستان افراد کمسوادي که در فقدان
عالمان تحصيل کرده، کار تبليغ و تبيين اصول و آموزههاي ديني را انجام ميدهند
و هم اينان هستند که باورهاي خرافي و اساطيري را در اذهان مردم با مسايل ديني و
اعتقادي مشتبه ميکنند.
تفاسير و تعبيرات اين عده از رخدادهايي که به فعل و انفعالات
طبيعت باز ميگردد و دليل آن براي مردم عادي روشن نيست و پيشگويي از جهان آخرت
باعث شده است که اين عده طرفداران پروپاقرصي داشته باشند، چرا که مردم پاک سرشت
و سادهدل به آنان به عنوان حاملان دين و شريعت مينگرند.
البته در اين بين افرادي تحصيل کرده هم وجود دارند که در
دامچالهي سوء استفاده کنندگان از منزلت دين و روحانيت فرو ميافتند و چه بسا
مردم عادي را در پيروي کورکورانه از برنامههاي بيپشتوانه و باطل کساني که
جامهي قداست را به تن کردهاند، تشويق ميکنند.
همين طور سياستمداران افغاني و اربابان قدرت در تاريخ
افغانستان از جهالت و خوشباوري اين مردم بهره بردهاند و با طرح و انتشار
اموري بيپايه و اساس اعتقادي سعي بليغي به خرج دادهاند که از دستيابي
تودههاي افغاني به حقيقت مسايل ملي جلوگيري کنند.
هنوز که هنوز است بسياري از مردم افغانستان به سران و رهبران
سياسيشان عشق ميورزند که البته اين عشق و علاقه به دليل همان کرامات آميخته
با خرافاتي است که آنان در وجود رهبرانشان باور دارند.
به هرحال خرافات چيزي است که مردم افغانستان گرفتار آنند و اين
يکي از عوامل عقبماندگي و فقر و فلاکت در افغانستان است. اين مصيبت تا آن
اندازه عميق است که متاسفانه مردم بويژه در مناطق روستايي و دور افتاده براي
برخي از وحوش و جمادات نظير سنگ و چوب، راز و رمز و کراماتي قايل هستند و بعضا
به آنان متوسل ميشوند. کافي است شخصي در جايي پرچمي را برافرازد و آنگاه
خواهيد ديد که آن مکان پس از چندي زوار پيدا ميکند و از آن حاجت خواهند گرفت.
با چنين وضعيتي چگونه مردم به سمت انديشهورزي و کسب علم و
دانش روي خواهند آورد. تا زماني که سنگ و چوب و کلوخ و حيوانات و گياهان و فوت
و نويس برخي از رمالان و شيادان، مشکل گشاست، آيا مردم به سمت خردورزي و تعقل
روي خواهند آورد؟
اين مشکل بسيار جدي است چرا که پيامد خرافهگرايي را در چند
دههي اخير مشاهده کردهايم و سوز جانکاه آن را چشيدهايم. هنگامي که تودهها
کورکورانه با تبعيت از عالمان جاهل و سودجو و سياستمداران قدرت طلب به مسايل
موهوم و خرافي رنگ تقدس ميدهند، طبيعي است که عقايد و باورهايي که با باورهاي
آنان هم داستان نباشند را تحمل نخواهند کرد و به هر شکل ممکن سعي ميکنند
اختلافاتشان را به شکل ديگري حل کنند و به قول خودشان قضيه را يکسره کنند.
آيا ناملايمات و جنگهاي داخلي که در چند دههي اخير افغانستان
را فلج نموده است، ريشه در بيش از اندازه خرافاتي بودن مردم افغانستان ندارد؟
آيا مشکلات روحي و رواني همراه با مشقات زندگي که کمر مردم افغانستان را شکسته
است، از چشمهي خرافات آبياري نشده است؟ آيا حس بياعتمادي، گسست نسلها و بحران
هويتي که هيچ کس منکر آن نيست، مرهون خرافات و باورهاي پوچ و بيريشه اعتقادي
نيست؟
به نظر ميرسد که اين درد مزمن وجود دارد اما خود را در پس
دردهاي ظاهري که همه در درمان آن تلاش ميکنند، پنهان کرده است. اما درمان اين
درد و راه حل اين مسئله چيست؟
راه حل چيست؟
هنگامي که علت اصلي خرافات جهالت انسان است، پس بايد تاکيد کرد
که راه درمان در علم و دانشورزي نهفته است. تا زماني که مردم افغانستان از حيث
علم و دانش و توسعه از جهان عقب افتادهاند، بايد وجود اين همه امور خرافي را
در افغانستان پذيرفت. راه حل در اين است و جز اين نيست که مردم افغانستان از
لايههاي زيرين تا لايههاي فوقاني آگاه و بيدار شوند. هرچند که تغييرات آني در
تمام سطوح مردم افغانستان سخت و دشوار است و زمان ميبرد اما هيچگاه از امکان
تغييرات نبايد نااميد شد.
همين طور بايد تا جاي ممکن در ايجاد مراکز تحصيلي براي کودکان
و به صورت فراگير و گسترده تلاش کرد. چرا که اگر نسل بعدي افغاني با معلومات و
دانش وارد فضاي اجتماعي افغانستان شود، آن گاه هرکسي نميتواند از خوشباوري
آنان سوء استفاده نموده و اذهان آنان را با مسايل ماورايي تخيلي و بياساس مشوش
کند.
چرا که دانش و علم، قدرت تحليل را افزايش ميدهد و قدرت رسيدن
به حقايق و پندارهاي راستين را در وجود او نهادينه ميکند. همين طور علماي
راستين و انديشمندان دلسوز مردم افغانستان در قبال اين ملت نقش روشنگرانه
دارند. آنان موظفند که يکبار و براي هميشه اذهان مردم افغانستان را از اوهام و
خيالات پوچ و باطل پالايش کنند و باورهاي غلط و تهي که منشا بسياري از مشکلات
اجتماعي شده است را با باورهايي که منشا علمي و يا ديني دارد جايگزين کنند.
برخورد و تصفيه عدهاي از روحاني نماها و قدرت طلبان که در
بيراهه کشاندن عقايد شفاف و زلال مردم افغانستان متهم رديف اول هستند از ديگر
تکاليف عالمان و روحانيان و انديشمندان آگاه و دانشاندوخته است. اينان
ميبايست به هر طريق ممکن کوشش کنند آن دسته از سوء استفاده کنندگان و مروجان
خرافات و موهومات را شناسايي و کار و کاسبي آنان را تعطيل کنند.
مردمي که لياقت و شايستگي آن را دارند، که به عنوان افرادي
منطقي، معقول و واقعبين به جهانيان شناسانده شوند، شايسته نيست که براي
سالهاي سال در ميان منجلاب اوهام و خرافات در خاموشي دست و پا بزنند.
پينوشتها
[i]
- امور خرافاتی(سه سخنرانی از دکتر رضا زاده شفق)،
بنگاه بازرگانی پروین، 1319ش، ص 3
[iv]
- به نقل از: پاکدامن، محمد
حسن، جامعه در مقابل خرافات، نشرمرندیز، 1378ش، چ اول، ص 54
[vii]
- اسلامی، محمدرضا، نمونه ای
از خرافات،بینا، 1339ش، ص 185