يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

   تاريخ هجري شمسي

   معرفي انجمن

  جرعه ای از زلال وحی

   درمحضراهل البیت(ع)

   نشریه پیام یاسین

   مقالات

    گزارشات

   اخبار

   تحلیل ها

   افغانستان

  ارزگان خاص

   همایشها

   گفتار بزرگان

   مهاجرین

   پرسش و پاسخ

   مشاوره

   طنز

    گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

عنوانهای دیگر شماره هفدهم :

» سرمقاله (بچه ها گرسنه اند)

  دینی:

» عوامل و موانع تقریب مذاهب اسلامی در افغانستان

» جستاری در بازشناسی خانواده ایده آل از منظر قرآن

» موعود ادیان

  سیاسی:

» عوامل بحران و نا امنی در افغانستان

» نگاهی به گذشته و حال مردم افغانستان

  اجتماعی:

» چرا باید به غریزۀ جنسی خود را مهار کرد؟

» سایه روشنهایی از گرایشات نژادی در حکومت دموکراتیک افغانستان

» یادداشتی بر درگیری های کوچی ها و مردم بی دفاع

» امکانات و مشکلات زراعت افغانستان و راهکارهای توسعه آن

  گوناگون:

» در چشمه سار تسنیم(8)

» معرفی یک پایان نامه

» آیه ها و جمله ها

  افغانستان:

» مشاهیر افغانستان

» سفرنامه ای از وطن

» اخبار فرهنگی و اقتصادی

 

پیام یاسین مقالات پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست

به پايگاه اطلاع رساني انجمن فرهنگي ياسين خوش آمديد     »»»  http://www.yasinian.comپايگاه اطلاع رساني انجمن فرهنگي ياسين از مطالب شما در زمينه هاي فرهنگي، اجتماعي،‌سياسي و... استقبال مي كند   »»» Info@yasinian.com

 

نگاهی به گذشته و حال مدم افغانستان

امان الله شفایی

2- نگاه به گذشته؛ سياسي شدن افراطي

شاخصه‌‌هاي مشارکت سياسي در افغانستان در سه دهه‌ي اخير، ارقام پاييني را نشان مي‌دهد. بسياري بر اين باورند که يکي از عوامل و يا پيامد‌هاي بحران‌هاي اجتماعي و سياسي تاريخ معاصر افغانستان، عدم مشارکت سياسي توده‌هاست. طبق اين پندار، حکومت‌هاي استبدادي و خودکامه که به صورت اعلام نشده، نژادگرايانه عمل مي‌کردند، عامه مردم افغانستان را از قرار گرفتن در فضاها و فرصت‌هاي سياسي محروم نموده و ميان آنان و عالم سياست ديوار بلندي کشيده بودند تا از خم و چم سياست و مسايل پشت پرده‌اي که در رژيم‌هاي غير دمکراتيک، بسيار وجود دارد، چيزي ندانند. ولي با توجه به رخدادهاي 30 سال اخير افغانستان، گمانه‌ي ديگري را نيز مي‌توان مطرح کرد و بر اساس آن بحران‌‌ها و تنش‌هاي سياسي و اجتماعي در افغانستان را تفسير کرد. بر اساس اين گمانه مي‌توان گفت که سياسي شدن يکباره و بي‌حساب و کتاب توده‌‌هاي افغاني و جلب و جذب آنها توسط گروه‌‌ها و احزاب گوناگون يکي از عوامل و دلايل فعال شدن شکاف‌‌‌هاي اجتماعي و پيامد آن فجايع و تألماتي بود که از اين رهگذر در افغانستان پديد آمد.

در حالي که پيش از سال 1357 که قيام عمومي عليه رژيم مارکسيستي افغانستان را فرا بگيرد، مردم افغانستان تنها و تنها شاهد حوادث و تحولاتي بودند که در راس حاکميت پديد آمد و بسياري از آنان تقويم زندگي‌شان را طبق جابجايي قدرت و حوادث تلخي که بعضاً بوجود مي‌آمد تنظيم مي‌کردند. تا آن تاريخ به جرأت مي‌توان گفت که مردم افغانستان يکي از بي‌دردسرترين تابعان حکومت در منطقه بودند چرا که از لحاظ سياسي به نوعي پرورش يافته و جامعه پذير شده بودند که هرگز در مخيله آنان مخالفت و تمرّد در قبال اوامر ملوکانه و يا اميرانه سلاطين و اميران، راه نمي‌يافت. دليل اين قضيه همانند اصل آن بسيار روشن است. ناآگاهي و فقدان دانش عمومي در جامعه از يک سو و فشار‌‌ها و کنترل شديد حکومت‌‌‌هاي اقتدارگرا از سوي ديگر، درب سياست را به روي آنها مسدود کرده بود.

 اما با شورش‌‌‌هاي فراگيري که در سال 1357 افغانستان را فراگرفت و حرکت‌‌‌هاي ضد دولتي که اغلب با تحريک عناصر ديني عنوان جهاد پيدا کرد، فضاي وسيع و بي‌دروپيکري از سياست به روي توده‌ها گشوده شد. مردمي که تا آن زمان از الفباي سياست چيزي نمي‌دانستند، به يکباره به ميدان سياست فراخوانده شدند، سياستي که با جنگ شروع مي‌شد و براي تاريخ نامشخصي ادامه پيدا مي‌کرد. ميليون‌‌ها انساني که تا آن روزگار در تامين مايحتاج اوليه زندگي‌شان عاجز مانده بودند به گروه‌‌ها و احزابي پيوستند که به آنان وعده‌‌‌‌هاي آرماني و آسماني مي‌داد. احزاب از مردم ثبت نام به عمل آوردند، در گوش آنان اساسنامه و مرامنامه‌شان را قرائت کردند و آينده افغانستان را با حضور و تلاش خالصانه‌ي آنان در جنگ گره زدند‌. به آنان ديکته کردند که مفاهيم کمونيست، مارکسيست، سوسياليست و خلقي خوب نيست بلکه خطرناک است اما مفاهيم جهاد، حکومت اسلامي و شهادت خوب است.

 بسياري از رهبران احزاب به خود جامه‌ي قداست پوشاندند و بدينوسيله موجي از تعصب و عِرق گروهي را در وجود پيروانشان بوجود آوردند به گونه‌اي که تعلق خاطر به حزب و رهبرشان در زمره‌ي امور شرافتي قرار گرفت. در همان سال‌‌هاي اوليه، تکليف مردم اعم از شيعه و سني از لحاظ گرايشات حزبي و سياسي روشن شد و مرزبندي‌‌هاي معين از اين حيث حتي ميان اعضاي يک خانواده بوجود آمد. احزاب و گروه‌‌هاي موجود که عليه رژيم کابل مي‌جنگيدند و موجوديت و بقاي‌شان را در جنگ مي‌دانستند، سعي مي‌نمودند بيشتر از ديگران جهادي جلوه کنند و عملکردشا‌ن را صبغه‌ي الهي دهند. از اين زمان رقابتي سخت و نفس‌گير ميان اين گروه‌‌ها که بعضا يکديگر را برادر مي‌خواندند درگرفت. تنش‌‌ها و اختلافات سليقه‌اي و راهبردي ميان احزاب چنان بالا گرفت که بسياري از آنان بعضاً وجود دشمن مشترک را فراموش مي‌کردند و کوشش نمودند که احزاب هم‌سنگرشان را تضعيف کنند. پيامد اين فعل و انفعالات درگيري‌‌ها، جنگ‌‌هاي قدرتي بود که در سطح گروه‌‌هاي جهادي بوجود آمد. در شرايطي که در بسياري از ساحات افغانستان، دولتي وجود نداشت تا ِاعمال قانون کند اين احزاب جهادي و رقيب بودند که بر سر کنترل مناطق به جان هم مي‌افتادند و اختلافات خونيني را ميان مردمي بوجود آوردند که براي قرن‌‌ها در کنار يکديگر زندگي کرده بودند اما بدليل تعصبات خشک و جاهلانه نسبت به گروه‌‌ها و احزاب، به دشمنان قسم خورده‌ي يکديگر تبديل شده بودند. مردمي که بدليل نا‌آگاهي و فقدان دانش و آموزش، به ناگاه به جهان سياست پاي گذاشته و بدليل سوء استفاده رهبرانشان به گرداب اختلافات بنيان‌کن افتادند و بدون آن که بدانند به دنبال چه هستند به تخريب ساختار‌‌هاي اجتماعي جامعه پرداختند که ره‌آوردي جز فلاکت، بيچارگي و گرسنگي نداشت. بنابراين نتيجه‌ي ورود بي‌ضابطه و فله‌اي و بدون رشد، آگاهي و دانش عمومي نسبت به مسايل سياسي و حکومتي همان است که سه دهه‌ در افغانستان ديديم. از اين رو مي‌توان گفت که مردمي که ظرفيت سياسي شدن در آنان پديد نيامده است و چشم و گوش آنان به يکباره باز شده، شايستگي پرداختن به امور سياسي و حکومتي را ندارند و چه خوب است به جاي ورود به دنياي بي پدر و مادر سياست، به دنياي دانش و معرفت و تحصيلات گام بگذارند. چرا که جامعه‌اي را مي‌توان از حيث مشارکت سياسي در حد مطلوب خواند، که از لحاظ دانايي و آگاهي در حد لازم قرار داشته باشد.

2- نگاه به حال؛ روزگار امروز مردم افغانستان

معمولا انسان‌‌ها مشقات و رنج‌‌هاي امروز را به اميد فردا و فردا‌‌هاي روشن تحمل مي‌کنند و اگر زماني فرا برسد که آدمي از آينده قطع اميد کند، به يقين مرگ او را در بر گرفته است. قطع اميد زماني حاصل مي‌شود که زمان‌‌ها از پي‌هم بيايند و گشايشي حاصل نشود. بالاخره اين فرايند انسان را خسته و درمانده مي‌کند و عاقبت، آبي سرد بر حرارت وجودش مي‌ريزد و خويشتن را تسليم سرنوشت مي‌کند.

بياييد روزگار مردم افغانستان را در فرمول فوق قرار دهيم. اگر پايمان را جاي پاي جامعه‌شناسان و روانشناسان بگذاريم و بخواهيم از اين دو منظر حالات و تحولات جامعه و مردم افغانستان را در شرايط کنوني مورد ارزيابي قرار دهيم، بايد نگاه واقعبينانه و عاري از پيش‌ذهنيت‌‌ها و گرايشات به واقعيت‌هاي موجود بيندازيم.

متاسفانه اوضاع و احوال مردم افغانستان به گونه‌اي دژم و مصيبت زده است که بايد به سوگ بنشينيم. همان مردمي که سال‌هاي سال است که شرايط کمرشکن اقتصادي و فقر جانسوز را از سر گذرانده‌اند و وحشيگري‌هاي انسان‌نماهاي بسياري را به چشم ديده‌اند، اينک به گذشته که مي‌نگرند، يادآوري آن استخوان‌سوز است و به حالشان که نگاه مي‌کنند اوضاع بي‌اندازه دشوار و کمرشکن.

امروز ديگر به سان سي سال قبل نيست که مارکسيست‌‌ها يکي پس از ديگري بر گُرده مردم سوار مي‌شدند و اندک مقاومت‌‌ها و مخالفت‌‌ها را با انداختن به سياه‌چال‌‌ها و قتل عام‌‌‌ها پاسخ مي‌دادند. امروز ديگر آناني که مجاهدين خوانده مي‌شدند هم ديگر نيستند که به بهانه‌ي جهاد در راه خدا، عميق‌ترين نيشتر‌‌ها را بر پيکر نحيف و بي‌رمق توده‌‌‌ها و قوميت‌‌ها وارد کنند و کشور را به مانند طعمه‌اي فراچنگ خويش سازند و هر يک به فراخور دهان و قدرت دندان، لقمه‌اي از آن به يغما برند. امروز ديگر طالبان شريعت‌گستر، ضابطان دين و عاملان سنت اسلام! هم از متن به حاشيه رانده شده‌اند تا ديگر قادر نباشند فرامين مرگ و وحشت‌آور اميرالمومنين‌شان را بر تن‌آزرده مردم اجرا کنند، آن مردمي که زندگي‌ و سرنوشت‌شان با اراده ملا‌هاي بي‌سواد و شريعتمداران شريعت‌نشناس به اين سو و آن سو کشيده مي‌شد. آن مردمي که از گذشته نکبت‌باري که ديده بودند، خسته شده و از نام مارکسيست و مجاهدنما‌‌ها و طالب، فراري بودند، اين بار در مسير تحولات ديگري قرار گرفتند که از قضا به استقبال آن رفتند. با سرنگوني رژيم ديکتاتوري طالباني و حمله آمريکا و متحدينش به افغانستان به بهانه سرکوب تروريست‌هاي بين‌المللي، مردم افغانستان براي چند صباحي نفسي به راحتي کشيدند و از اين جا بود که اميد گذشته آنان به فرارسيدن روزگار روشن توجيه پذير نشان مي‌داد. به هرحال با سرنگوني طالبان مردم به جان آمده و شريعت‌زده، دريچه‌اي از روشنايي را به روي خود گشوده ديدند و همه با هم شوري را پديد آوردند که برآيند آن در ترکيب حکومت موقت و انتقالي و شرکت در انتخابات رياست جمهوري و پارلماني خود را نشان داد.

مردم افغانستان در بي‌سابقه‌ترين مشارکت، دولت فراقومي و فراجناحي را سرکار آوردند و پارلماني را انتخاب کردند که از تمام اقوام و طوايف افغانستان نمايندگاني در آن به چشم مي‌خورد. دولتي که پنجمين سال کاري خود را مي‌گذراند و پارلماني که وارد چهارمين سال فعاليت‌ش شده است.

بايد بي‌پرده سخن گفت و بايد حقايق را به صورت عريان فرياد کشيد. بايد محافظه‌کاري شرم‌آور و آکنده از جبوني را کنار گذاشت و بايد گفت و بايد نوشت که مردم افغانستان از عملکرد اين دولت و اين پارلمان و اين استرمحکمه نه تنها راضي نيستند بلکه به تنگ آمده‌اند. دولتي که براي رفاه مردم کاري نکرده است، دولتي که خود غرق در فساد اداري و اجرايي است، دولتي که قدرت مهار تورم افسار گسيخته را ندارد، دولتي که تصميمات آن در قبضه‌ي جناح خاصي قرار دارد، دولتي که شهروندانش را به صورت اعلام نشده درجه‌بندي کرده است، دولتي که در دعوا‌هاي قومي جانبدارانه عمل مي‌کند، دولتي که با تروريست‌‌ها مماشات مي‌کند، دولتي که قدرت ابتکار و عمل را در برابر مشکلات داخلي از دست داده است، دولتي که هرچه بيشتر چشم به عطا و کرم بيگانگان دوخته است و دولتي که...

پارلماني که جمع غيرمتخصص‌‌‌ها و کم سواد‌‌ها در آن جمع است، پارلماني که نمايندگانش به جلسات آن بها نمي‌دهند، پارلماني که بسياري از اعضايش سردر آخور بيگانگان دارند، پارلماني که لايحه و مايحه‌اش سست، احساساتي و سليقه‌اي تصويب مي‌شود، پارلماني که جناحهايش به خون هم تشنه‌اند و پارلماني که راهش از راه دولت جداست و پارلماني که...

استرمحکمه‌اي که در چنبره دولت قرار گرفته است، استرمحکمه‌اي که احکامش به صورت آشکارا جانبدارانه است، استرمحکمه‌اي که گاهي به ادعاي دفاع از اصول اسلام اين و آن را به اعدام محکوم مي‌کند و با چند تشر کشورهاي صاحب قدرت، متهم را تبرئه مي‌کند، استرمحکمه‌اي که اقتدار و شوکتي ندارد و در برابر اراده گروه‌هاي قدرتمند اقتدارش به چالش کشيده شده است و استرمحکمه‌اي که مردم براي ارائه دعوايشان در آن کفايتي نمي‌بينند و استرمحکمه‌اي که ...

گزارش‌هاي واصله از افغانستان در خصوص زندگي مردم افغانستان وحشت‌آور است. مردمي که سرماي بيست درجه زير صفر را بدون اندک وسايل گرمايشي از سرگذراندند، مردمي که گرماي طاقت فرساي چهل درجه به بالا را بدون امکانات سرمايشي سپري کردند و مردمي که به استقبال سرماي مرگ‌آور مي‌روند... مردمي که از شدت فقر و خشکسالي علف‌هاي هرز و سمي را هم خوردند تا زنده بمانند و خانه و کاشانه‌شان را رها کردند و در حاشيه‌ي شهرها چشم به کرم سازمان‌هاي بين‌المللي دوختند. آن مردمي که براي لقمه ناني تن به شاق‌ترين کارها مي‌دهند اما دسترنج‌شان بيش از کمي هيزم و چند قرص ناني نمي‌شود. مردمي که اگر اندکي فرصت براي انديشيدن به مسايل سياسي پيدا کنند، توسط تروريست‌ها کشته مي‌شوند، اين مردم چه زندگي دارند؟ اين چه زندگي است که عده‌اي معدود و درصد خُردي از جامعه از مدرن‌ترين امکانات آسايش و رفاهي برخوردارند اما بالاي نود درصد مردم از سير کردن شکم فردايشان هم مطمئن نيستند.

من نمي‌دانم آن کارگر زحمت‌کش که در هواي سوزناک کابل با بدني نحيف و زجر کشيده، گاري حمالي را از صبحگاهان تا تاريکي شب بر دوش مي‌کشد و شب هنگام که به خانه مي‌رود، توانسته است از شرمندگي زن و بچه‌اش برآيد؟ آيا آن پير زنان و بيوه زناني که در هرکوي و برزن شهرهايي مانند هرات، قندهار و کابل به صف گدايي مي‌نشينند، شب هنگام با دست‌مايه‌ي چند اسکناس افغاني، به سرپناهشان باز خواهند گشت؟ آيا آن کودک بازمانده از تحصيلي که عنوان نان‌آور خانه را پيدا کرده است و از بام تا شام ميان زباله‌ها مي‌گردد، کيسه‌اش به مقدار راضي کننده، پر خواهد شد؟

همه‌ي اين مصايب در حالي است که رئيس‌جمهور پشتون است اما اوضاع پشتونان فلاکت‌بار است، معاون اول او تاجيک است اما تاجيکان هم از شرايط سخت زندگي جان به لب شده‌اند، هزاره‌ها از مقام معاونت و وزارت برخوردارند اما اوضاعشان اسفناک است. ازبک‌ها، ترکمان‌ها، نورستاني‌ها، بلوچ‌‌ها و... يکي از ديگري خوارتر و ذليل‌ترند. اي کاش شکم گرسنه و سرما و گرمايشان با امنيت قرين بود. روستانشينان که در چنبر تروريست‌‌ها گرفتار آمده‌اند، اما شهرنشينان هم روزگار مناسبي ندارند. هر روز بر تعداد انفجار‌هاي انتحاري و غيرانتحاري در سطح شهر‌‌ها افزوده مي‌شود و همين مردم بي پناه قرباني خشونت‌‌ها هستند. عبور و مرور در جاده‌‌هاي بيرون شهري به سختي صورت مي‌گيرد، شرارت و سرقت‌هاي مسلحانه امان مردم را بريده است. اين در حالي است که جنگ طايفه‌اي هم به راه افتاده و رئيس جمهور نه تنها از کنترل آن عاجز مانده بلکه خود به يکي از طرف‌هاي منازعه بدل شده است. به طور کلي مي‌توان گفت چند کيلومتر جاده‌اي که در اين چند سال و آن هم با مساعدت و مشارکت مستقيم ديگر کشورها ساخته شده و چند عمارتي که باز همين طور بالا رفته است، به هيچ وجه نتوانسته است بر زندگي مشقت‌بار و رنج‌آور قاطبه‌ي مردم افغانستان مرهمي باشد. مردمي که به يقين با از دست دادن عزيزانشان بر اثر شرايط نامساعد بهداشتي، فقر و ناامني چشماني اشکبار دارند و ناامني و رعب و وحشتي که آشوب‌گران و تروريست‌‌ها به راه انداخته‌اند، هر روزه دل آنان را مي‌لرزاند.