يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

   تاريخ هجري شمسي

   معرفي انجمن

  جرعه ای از زلال وحی

   درمحضراهل البیت(ع)

   نشریه پیام یاسین

   مقالات

    گزارشات

   اخبار

   تحلیل ها

   افغانستان

  ارزگان خاص

   همایشها

   گفتار بزرگان

   مهاجرین

   پرسش و پاسخ

   مشاوره

   طنز

    گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

عنوانهای دیگر شماره هفدهم :

» سرمقاله (بچه ها گرسنه اند)

  دینی:

» عوامل و موانع تقریب مذاهب اسلامی در افغانستان

» جستاری در بازشناسی خانواده ایده آل از منظر قرآن

» موعود ادیان

  سیاسی:

» عوامل بحران و نا امنی در افغانستان

» نگاهی به گذشته و حال مردم افغانستان

  اجتماعی:

» چرا باید به غریزۀ جنسی خود را مهار کرد؟

» سایه روشنهایی از گرایشات نژادی در حکومت دموکراتیک افغانستان

» یادداشتی بر درگیری های کوچی ها و مردم بی دفاع

» امکانات و مشکلات زراعت افغانستان و راهکارهای توسعه آن

  گوناگون:

» در چشمه سار تسنیم(8)

» معرفی یک پایان نامه

» آیه ها و جمله ها

  افغانستان:

» مشاهیر افغانستان

» سفرنامه ای از وطن

» اخبار فرهنگی و اقتصادی

 

پیام یاسین مقالات پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست

به پايگاه اطلاع رساني انجمن فرهنگي ياسين خوش آمديد     »»»  http://www.yasinian.comپايگاه اطلاع رساني انجمن فرهنگي ياسين از مطالب شما در زمينه هاي فرهنگي، اجتماعي،‌سياسي و... استقبال مي كند   »»» Info@yasinian.com

   سایه روشنهایی ازگرایشات نژادی در حکومت دموکراتیک افغانستان

امان الله شفایی

مقدمه

از زماني که افغانستان با اين نام وارد جامعه بين‌الملل شده و به عنوان کشوري مستقل شناخته شده است، پيوسته تيره‌اي از پشتونان زمام امور را در دست داشتند.از آن تاريخ تا به امروز افغانستان از لحاظ سياسي تحولات بسياري را به خود ديده و يکي از بي‌ثبات‌ترين کشورهاي منطقه محسوب مي‌شده است. به اين دليل که پيوسته قدرت در رأس هرم دست به دست مي‌شد اما اين پشتون‌ها بودند که جاي يکديگر را مي‌گرفتند و الّا طوايف و قبايل فروتر هيچگاه مجال و آمال قدرت را در سر نمي‌پروراندند. واقعيت آن است که اقوام هزاره، تاجيک و ازبک که در کنار پشتون‌ها سه ضلع ديگر اين چهار ضلعي نامنظم اجتماعي را تشکيل مي‌دهند، نه تنها از لحاظ مشارکت سياسي و تصميم‌گيري سهم چنداني پيدا نکرده بلکه به عنوان حاملان حکومت پشتو‌‌ن‌ها، زيا‌‌ن‌ها و نقصا‌‌ن‌هاي بسياري را از جانب آنان تحمل مي‌کردند.

اين وضعيت تا سال 1356 با سرنگوني جمهوري داوود‌خان به شکل عريان وجود داشت و اقوام ضعيف‌تر تا اين زمان تنها نظاره‌گر جابجايي قدرت در رأس حاکميت بودند. اما با وقوع انقلاب مارکسيست‌هاي از شوروي آمده، و شورشي که به آن نام انقلاب کبير دادند، داوودخان سرنگون و جمهوري افغانستان به رهبري نورمحمد تره‌کي به «جمهوري دمکراتيک افغانستان» تغيير نام داد. آناني که با مرام مارکسيست‌ها آشنايي داشته باشند تاييد خواهند کرد که در انديشه و راهبرد آنان مليت بر هرچيز ديگري رجحان دارد و در کشورهايي که اين طيف به قدرت رسيده‌اند ابتدا با شعار «برابري و مساوات ملي» زمام امور را در اختيار گرفته‌اند. زماني که کودتاگران «حزب دمکراتيک خلق» به رهبري تره‌کي قدرت را بدست گرفتند، شعارهاي جديد وعدالت‌گسترانه سردادند که الحق و الانصاف مردم افغانستان بويژه اقوام هميشه محکوم مانند هزاره‌ها و ازبک‌ها تا حدودي به رژيم جديد اميدوار شدند و آنان را صادق و جدي يافتند. مردم اميدوار بودند که زمامداران جديد افغانستان سياست‌هاي فراقومي را در پيش گرفته و دروازه مشارکت و تصميم‌گيري را به روي همه خواهند گشود. آنان مي‌دانستند که مارکسيست‌ها با دين ميانه‌ي خوبي ندارند، اما مي‌پنداشتند که ديگر شرايط و بسترهاي نابرابري اجتماعي که پيش از اين با پشتونيزم حاکمان ايجاد شده بود کم کم برچيده شود و فصلي از برابري و مساوات ميان تمام مردم افغانستان فرا رسد. اما آنچه که به سرعت نمايانده شد، اين واقعيت بود که رژيم جديد بر خلاف مرام و شعار اعلام شده‌اش راه ناسيوناليسم قومي را در پيش گرفت. عناصر پشتون‌گرايي که در درون «حکومت دمکراتيک افغانستان» نفوذ داشتند به تدريج حکومت را از حضور نمايندگان ديگر اقوام تصفيه نموده و در مقابل توده‌هاي قومي غيرپشتون و حتي تيره‌اي از پشتون‌ها سياستي قوم‌مدارانه‌اي را در پيش گرفتند که اميد آنان را از خود نااميد مي‌کرد. از لحاظ سياسي اين رژيم که از سال 1356 تا سال 1371 قدرت را در دست داشت و چهار رئيس جمهور يعني تره‌کي، حفيظ‌الله امين، ببرگ کارمل و نجيب الله را به خود ديد، آن قدر بي‌صبر و حوصله نشان مي‌داد که اندک مخالفت‌ها را با شديدترين تنبيهات - خصوصا در رابطه با اقوام نابرخوردار-‌، پاسخ مي‌داد.

اين دوران 15 ساله که يکي از نقاط مهم تحولات تاريخ معاصر افغانستان است را با سايه روشني از سياست‌ها و عملکردهاي قوم‌گرايانه مطالعه مي‌کنيم تا نشان دهيم تا چه اندازه مسايل نژادي و گرايشات قومي در ميان حاکمان «حکومت دمکراتيک افغانستان» نمود و برجستگي داشته است.

سياست قومي در افغانستان

منظور از سياست قومي وضعيتي است که گروه حاکم که به لحاظ قومي نوعي همگوني را با خود به همراه دارد، با عنايت به موقف و مقتضيات قومي خويش در برابر گروه‌ها و اقوام ديگر به وجود مي‌آورد.1 در سياست قومي، حاکم با پشتوانه قومي‌اش قومگرايانه عمل مي‌کند و جالب اينکه کوشش مي‌کند که اين مسئله را حقاني کند. اين مشکل خاص افغانستان نيست بلکه تمام کشورهايي که با ترکيب چند نژادي در جامعه بين‌الملل حاضر هستند با اين دست مشکلات به صورت نسبي دست و پنجه نرم مي‌کنند و هر کدام سعي کرده‌اند چند دستگي نژادي را به گونه‌اي ملي ‌کنند ويا بر روي آن سرپوش بگذارند. « نحوه مشارکت گروه‌هاي قومي در سياست در مواردي که ممکن بوده، اشکال گوناگوني به خود گرفته است. به عنوان مثال در سوئيس نظام "کانتو‌‌ن‌ها" شکل گرفت که در آن از طريق تقسيم کشور ميان مناطق خودمختار متعدد که هريک عمدتاً نماينده‌ي يک واحد قومي و داراي سازمان اداري جداگانه است، در لبنان مناصب سياسي بر اساس قوم و مذهب انجام شد... در روماني و چکسلواکي (سابق) پس از جنگ جهاني اول وزارتخانه‌هاي خاص براي اقليت‌هاي خاص در نظر گرفته شده. سياست دولت مرکزي نسبت به اقليت‌هاي ملي و قومي ممکن است در جهت حفظ هويت فرهنگي آنها و يا جذب و حل آنها در درون فرهنگ و قوميت مرکزي باشد. در مقابل گرايش اقليت‌هاي قومي ممکن است در جهت کسب خود مختاري سياسي و يا فرهنگي باشد. در کشور‌هاي چند نژادي و چند قومي نژاد‌هاي تحت سلطه با توسل به نظريه‌ي حقوق طبيعي و برابري انسا‌‌ن‌ها موجب بروز کشمکش‌‌هاي سياسي شده‌اند. تسلط يک نژاد يا قوم بر دستگاه دولتي سرچشمه نارضايتي‌ها و رنجش‌هاي قومي بوده‌ است.»2

انعطاف ناپذيري دولت مرکزي از آن روست که اين حکومت به انحصارگرايي و قبضه‌ي تمام عيار قدرت بدعادت شده‌است. اما در طرف مقابل، قوميت‌هاي محروم از مشارکت، به انزواي مطلق عادت نمي‌کنند و همواره سوالات جديدي از تفاوت‌ها و تبعيض‌ها ذهن آنان را به خود مشغول مي‌کند. اين سوالات بي‌پاسخ در ذهن آنان انباشته مي‌شود و به طور کامل بايگاني نمي‌شود. اندک فرصت‌هايي کافي است که گروه محروم از مشارکت سياسي عليه حاکميت اعتراض و عصيان کنند و شکاف‌هاي نهفته و کهنه فعال شود. به قول "آنتوني اسميت" « دولت تمرکز گرا يا دولت عملي روابط ميان دولت و قبايل را خصمانه خواهد کرد»3

افغانستان کشوري از همين قماش است. يعني کشوري چند قومي با ساختار‌هاي قومي – قبيله‌اي که بر خلاف ديدگاه آقاي بشيريه مبني بر اين که؛ «کشورهاي چندقومي با روش‌هاي گوناگون قدرت سياسي را تقسيم مي‌کنند»4، افغانستان کشور چند قومي و نژادي بوده که تا اين اواخر اقدامي در اين خصوص انجام نداده است. يعني در مخيله حاکمان افغانستان - پيش از سقوط طالبان- هيچ گاه خطور نکرده است که از الگوي کشورهايي مانند سوئيس، لبنان و يا چکسلواکي(سابق) پيروي کنند و باب مشارکت سياسي را بگشايند، بلکه آنان بر اين پندار بوده‌اند که حاکميت حق آنان و محکوميت نيز حق ديگران است.

بنابراين « از آنجا که افغانستان داراي ساختار قومي و قبيله‌اي است، فعل و انفعالات ساختار سياسي و گردش قدرت سياسي، تنها در درون قوم و قبيله خاص انجام مي‌پذيرد و بر اين اساس نظام سياسي در اين کشور به جاي ارتباط با نظام اجتماعي، بيش‌تر با زير نظام‌هاي جمعيتي در قالب قوم و قبيله، مرتبط بوده‌ است. همين امر مشارکت سياسي همه شهروندان و اقوام را مسدود کرده و در نهايت، اقوام غير‌حاکم (غير پشتون) همواره نوعي نگرش واگرايانه به ساختار قدرت داشته‌اند و فرهنگ تعارض و ستيز دايمي را در ميان دارندگان قدرت سياسي موجب شده است.»5 عدم مشارکت در قدرت و حاکميت، آنها (ساير اقوام) را نسبت به سرنوشت سياسي و ساختار حکومت بدبين و بي‌اعتماد و نامطمئن ساخته است. به همين دليل تغيير شکل حاکمان هيچ‌گاه يک رويداد مهم تاثيرگذار در سرنوشت مردم تلقي نشده و جامعه‌ي افغانستان نسبت به اين گونه تغييرات، واکنش، احساسات و گرايشات خاصي نشان داده و آن را فقط يک "پادشاه گرداني" ساده تلقي کرده‌اند. در چنين جامعه‌اي همه روابط اجتماعي در سطح حاکميت نيروهاي اجتماعي از ساختار قبيله‌اي جامعه باز توليد مي‌شود. حاکميت سياسي به جاي نمايندگي و دفاع از منافع اقوام در قالب کلان و ملي، براي دفاع از منافع قومي در قالب خرد و محلي سياست‌گذاري مي‌کند.

 احزاب و سازما‌‌ن‌هاي سياسي نيز عمدتاً از قوم خاصي نمايندگي مي‌کنند. اين مسايل جامعه‌پذيري سياسي را هرچه بيشتر به تعويق مي‌اندازد. معيار همه روابط و تعاملات به نوعي به وابستگي خوني باز مي‌گردد و حال آنکه جامعه پذيري سياسي، به مشارکت سياسي فرد در جامعه مي‌انجامد و ضمن وابسته کردن وي به نظامي که به آن تعلق دارد، وي را براي قبول مسئوليت گوناگون اجتماعي آماده مي‌کند. در اين فرايند، افراد مي‌آموزند که بايد با مشارکت در روند تصميم‌گيري‌هاي سياسي و اجتماعي در سرنوشت خويش شرکت کنند.6

ساختار قومي - قبيله‌اي جامعه‌ي افغانستان به غلط فرهنگي را باب کرده است که هر کس به قدرت مي‌رسد با اين پندار حکومت مي‌کند، که حکومت ملک طِلق اوست و اگر اين امر از جانب کسي پذيرفته نشود يا مورد تهديد قرار گيرد، به عنوان مجرم سياسي قلمداد خواهد شد.

در اين ساختار قبايل و طوايف نسبت به رأس حاکميت هرچه از قرابت خوني نزديک‌تري برخوردار باشند، برخوردارترند و ميزان سرسپردگي‌شان نيز در برابر اراده حکومت بيشتر. پس فرهنگ قبيله‌اي در افغانستان "کل‌ناپذير" بوده است، به اين معنا که ارزش‌ها، هنجارها و آموزه‌هاي آن قابليت اتساع و همانندي ندارد. عناصر و اجزاي آن بر نمايه‌هاي خُرد و جزيي استوار شده است، به همين دليل، دايره شموليت آن محدود و شعاع تاثيرگذاري و تاثير‌پذيري آن محصور گرديده و در حوزه روابط درون قبيله‌اي و درون محيطي خلاصه مي‌شود.

«در جامعه‌ي افغانستان که روابط اجتماعي و سياسي عمدتاً بر شاخص‌هاي قومي و قبيله‌اي استوار است، احزاب و گروه‌هاي سياسي، نه تنها در رفتار و کردارشان که حتي در تدوين اهداف و ايده‌‌هاي نظري‌شان از ملزومات و تبعات فرهنگ عشيره‌اي و محلي متاثر بوده و به ندرت توانسته‌اند خود را از آن دور نگه دارند و احزاب در چنين جامعه‌اي از دل فرهنگ سياسي و عشيره‌اي سربرآورده‌اند و روابط اجتماعي مبتني بر ايل و تبار و خويشاوندي، از مولفه‌هاي اصلي ان است.»7 در چنين جامعه‌اي همه روابط اجتماعي در سطح حاکميت و نيروهاي اجتماعي، از ساختار قبيله‌اي جامعه باز توليد مي‌شود. حاکميت سياسي به جاي نمايندگي و دفاع از منافع اقوام در قالب کلان و ملي براي دفاع از منافع قومي در قالب خُرد و محلي آن سياستگذاري مي‌کند. احزاب و سازما‌‌ن‌هاي سياسي نيز عمدتاً از قوم خاصي نمايندگي مي‌کنند.

بي‌اعتمادي حاکمان پشتون در افغانستان به اقوام غيرپشتون سبب شده که بيش از اندازه به گروه قومي پشتون تکيه نموده و خوشي‌ها و ناخوشي‌هاي‌شان را با آنان تقسيم کنند. از اين رهگذر بيش از نيمي از مردم افغانسان که گروه‌هاي قومي تاجيک، ازبک و هزاره و ده‌ها گروه قومي کوچک را شامل مي‌شود در روياي سهيم شدن در قدرت باقي بمانند. از زمان احمدخان ابدالي به عنوان موسس افغانستان، تا زمان اميرعبدالرحمن خان و تا زمان امارت طالبان، پشتو‌‌ن‌‌هاي دراني حکومت را قبضه کرده بودند و در قاطبه‌ي اعصار، افغانستان با فرامين ملوکانه يا اميرانه اداره مي‌شد. در چنين سيستمي نه تنها گروه‌هاي قومي غيرپشتون جايي نداشتند، بلکه تيره‌‌هاي قابل توجهي از پشتونان هم از مزاياي حکومت بهره چنداني نمي‌بردند و حال آنکه دلخوش بودند که حکومت افغانستان در دست پشتونان است. البته در تک موقعيت‌هايي مانند دهه‌ي چهل شمسي که به دهه‌ي مشروطيت از جانب ظاهرشاه معروف شد، تا حدي اقليت‌هاي قومي مجال مشارکت پيدا کردند اما با کودتاي محمد داوود خان در سال 1352 افغانستان بار ديگر به تاريک‌خانه‌ي حکومت قومي بازگشت و روند پشتونيزه شدن قدرت از سرگرفته شد تا اينکه با کودتاي مارکسيست‌ها و با حمايت اتحاد جماهير شوروي شيرازه حاکميت انحصاري و سياست قومي از هم گسسته شد و شکاف‌هاي پنهان و خفته به سرعت فعال شد و موجي از بحران و نابساماني جامعه‌ي افغانستان را براي سه دهه فراگرفت.

آقاي "سيد عسکر موسوي" از شخصيت‌هاي شناخته شده افغانستان و استاد سابق دانشگاه در انگلستان، سيستم سياست قومي پشتون‌ها را در قبال اقوام محروم افغانستان، همراه با ادعاي حکومت ملي که از آن سخن گفته‌اند را چنين تشريح مي‌کند:

 « حکومت ملي براي مردم اقتصاد مي‌‌آورد، کار مي‌آورد، رشد فرهنگي مي‌آورد، راه مي‌سازد. در تمام اين دوره‌ها يک بليست[وجب] زمين، يک بليست سرک[جاده] در تمام مناطق وسيع هزاره‌جات ساخته نشد. اين چه نوع حکومت ملي مي‌تواند باشد که يک هزاره حاکم نشود، حاکم هزاره پشتو زبان باشد که نه زبان مردم را مي‌فهمد و آن مسئله تاريخي را که هم داريم[نسل کشي عبدارحمن خان]. اين حکومت ملي نيست که حاکم ازبک پشتون باشد. اين چه نوع حکومت ملي است که يک بخش از مردم افغانستان نه ماليات بدهد، نه عسکر (سرباز). ولي يک چيزي را هم بگيرد و بيشتر از ديگران بگيرد؟ اين چه نوع حکومت ملي است که يک بخش مردم افغانستان هرگز ماليات ندهد و هزاره‌ها چند نوع ماليات بدهند؟ در گذشته مالياتي گذاشه بودند در هزاره‌جات که شما از هر حيواني که داريد، بايد از آن ماليات دهيد، روغن بدهيد، [در آن وقت] اقتصاد پولي هنوز آغاز نشده بود.»8

مسائل نژادي در حکومت دمکراتيک افغانستان

حکومت جمهوري خود خوانده‌ي داوود، همان‌گونه که با کودتا سرکار آمده بود با کودتاي مارکسيست‌ها در سال 1356 سرنگون شد. "نورمحمد تره‌کي" با حمايت اتحاد جماهير شوروي رهبري کودتا را برعهده داشت. رژم جديد نام حکومت را تغيير داد. تره‌کي خود را رئيس جمهور "جمهوري دمکراتيک افغانستان" خواند‌. مارکسيست‌ها که بدون توجه به سنت‌‌هاي مذهبي افغانستان شعار برابري و عدالت از نوع مارکسيستي را سر داده بودند، به دليل بحرا‌‌ن‌ها و اختلافات داخلي هرگز نتوانستند زير بار مشکلات برآمده از خشونت‌ها کمر راست کنند. نورمحمد تره‌کي که در تلاش بود که "کودتا" را "انقلاب" و خود را "پدر انقلاب" معرفي کند، مجالي براي عملي نمودن شعار‌هاي بلندپروازانه مارکسيستي پيدا نکرد. او و همدستانش از ابتدا خواستند از مخالفان به اصطلاح زهر چشم بگيرند. بنابراين او قدرتش را ابتدا بر روي قوميت ضعيف هزاره آزمايش کرد. بهانه‌اي که در ماه‌هاي اول زمامداري‌اش تراشيد، عبارت بود از حادثه‌ي "چنداول" در کابل که در جريان آن عده‌اي که هزاره‌ها نيز در آن سهم داشتند عليه رژيم کمونيستي دست به تظاهراتي زدند که به خشونت کشيده شد. محمدصديق فرهنگ واکنش دولت تره‌کي را نسبت به اين حادثه چنين شرح مي‌دهد:

«بدنبال اين حادثه انتقام‌گيري دولت آغاز شد. در جاده‌ي ميوند نيروهاي نظامي دو طرف جاده جابجا شده، عابرين را اعم از پياده و سواره تفتيش مي‌کردند و از بين مردم هزاره با اصطلح «بيني‌پچقان»* را جدا نموده به گروه اعدام مي‌سپردند... در هر خانه که شخص مجروح ديده مي‌شد بدون تحقيق اينکه آيا در تظاهرات شرکت داشت يا تصادفًا جراحت برداشته، نه تنها شخص مجروح بلکه تمام مردان خانه را با خود برده، سر به نيست مي‌کردند، به اين صورت بقيه‌ي عالمان ديني و روشنفکران اهل تشيع در چنداول و ساير نقاط شهر بدليل يا به اتهام شرکت در تظاهرات زنداني و بيشتر مفقود شدند.»9

"سلطانعلي کشتمندِ" هزاره تبار که با تره‌کي ابتدا دوست و هم حزب بود و به يکديگر"رفيق" مي‌گفتند و استثناءً به رده‌ي بالاي حزبي هم رسيده بود، اما در نهايت رابطه‌شان خصمانه شد، خاطره‌ي جالبي از تعصب قومي تره‌کي نقل مي‌کند. او در کتاب خاطراتش مي‌نويسد؛ هنگامي که از وضعيت دشوار هزاره‌ها و مزاحمتي که کوچي‌هاي پشتون براي آنها ايجاد کرده بودند با تره‌کي صحبت کردم و به او پيشنهاد دادم که دولت سياست اسکان کوچي‌ها را پياده کند تا هم خود آنان از حيث اقتصادي رشد کنند و هم براي ديگران دردسرساز نباشند، تره‌کي در پاسخ گفت:

« نمي‌شود کوچي‌ها را از مالداري منع کرد. بهتر است که مناطق مرکزي کشور(هزاره‌جات) به حيث چراگاه‌هاي کوچي‌ها اختصاص داده شود و هزاره‌ها به جا‌هاي ديگر کوچانده و مسکون ساخته شوند!»9

رياست تره‌کي نيز دولت مستعجل بود و او توسط معاونش حفيظ‌الله امين که خود را شاگرد وفادار تره‌کي مي‌خواند، نارو خورد و در نهايت کشته شد. حفيظ‌الله امين فقط 90 روز رئيس جمهور بود چرا که با دخالت مستقيم شوروي، "ببرگ کارمل" جاي او را گرفت. حفيظ‌الله امين شخصيت بدبينانه‌اي داشت که تعصبات قومي از سر و روي آن مي‌باريد. او قبل از آنکه عليه استادش دست به کودتا بزند، کلاس تئوري پردازي را براي عده‌اي خاص راه انداخته بود. آنطور که محمد صديق فرهنگ روايت مي‌کند:

« به گفته‌ي يک تن از همکاران او که نامش محفوظ است وي [حفيظ الله امين] در ليسه‌ي مذکور يک کورس غيررسمي شبانه داير نموده و در آن نظريات سياسي را بر مبناي عقيده برتري خواهي قومي تدريس مي‌کرد».10

حفيظ‌الله امين براي آنکه به سرنوشت داوود و تره‌کي دچار نشود، سياست "مشت آهنين" را در پيش گرفت. در دوران کوتاه زمامداري او زندا‌‌ن‌ها پر شد از وابستگان قومي تاجيک، ازبک و هزاره که توانسته بودند در فضاي اختلافات حزبي درون قومي پشتونان، سري بجنبانند. اما در اين ميان بازهم هزاره‌‌ها بيش از سايرين قرباني شدند. "الکساندر ليخافسکي" افغانستان شناس روس مي‌نويسد:

« هزاره‌ها نخستين قربانيان مليت‌گرايي پشتوني گرديدند که حفيظ الله امين و هوادارانش آنرا شعار خود قرار داده بودند، و درست همين هزاره‌ها بودند که بيش از ديگران مبارزه پويايي را بر ضد حزب دمکراتيک خلق افغانستان آغاز کردند».11

پس از امين با دخالت نظامي مستقيم اتحاد جماهير شوروي در سال 1358، "ببرک کارمل" به رياست جمهوري رسيد. او که خود زماني از دوستان تره‌کي و امين بود، بعدها با انشعاب از حزب دمکراتيک خلق افغانستان، حزب جديدي به نام "پرچم" را تأسيس کرده ‌بود. تجاوز شوروي به افغانستان، تحولات اجتماعي و سياسي افغانستان را يکباره دچار هرج و مرج کرد و احزاب جهادي که عموماً رنگ قومي داشتند، مبارزه طولاني مدت را عليه رژيم ببرک کارمل و شوروي‌ها آغاز کردند که تا زمان سقوط نجيب‌الله در سال 1371، به طول انجاميد.

مشکلات فراواني که کارمل با آنها دست به گريبان بود، فرصتي براي او باقي نگذاشت که همانند اسلافش، پشتون‌گرايي کند چرا که از چهار سو تحت فشار فزاينده مجاهدين قرار گرفته بود. به خواست شوروي‌ها کارمل در سال 1364 جاي خود را به نجيب‌الله داد. نجيب‌الله علي رغم آنکه شعار«آشتي ملي» را همواره تکرار مي‌کرد، اما يک پشتون‌گراي تمام عيار بود. در دوران رياست هفت ساله‌ي او بر کابل، نمونه‌‌هاي بسياري از گرايشات قومي را مي‌‌توان يافت. ژنرال "نبي عظيمي" که خود از فرماندهان ارتش افغانستان در زمان نجيب الله بود، سياست قومي نجيب را اين طور توصيف مي‌کند:

« رژيم نجيب‌الله با توجه به ساختارهاي سنتي قدرت در جامعه، نيروهاي مردمي و قومي را در گروه‌هاي نظامي، اردو وپلان گذاري نظامي خويش جاي مي‌دهد. بنابراين سياست تکثرگرايي برابرانه قومي دولت وابسته نجيب‌الله از يک سو اقوام و مليت‌هاي محروم و مورد تبعيض را به سوي خود جلب کرده و زمينه‌هاي مشارکت سياسي آنان را فراهم مي‌سازد و از سوي ديگر با دعوت رسمي از احزاب جهادي اهل سنت مقيم پيشاور براي تشکيل دولت ائتلافي و ديدارهاي جداگانه با برخي از نمايندگان احزاب، عملا رقابت بر سر کسب قدرت در نظام آينده کشور را تشديد مي‌کند».12

قسمت اخير مطالب ژنرال عظيمي مربوط به مذاکراتي است که نجيب‌الله مخفيانه با برخي از رهبران جهادي پشتون مقيم پيشاور، انجام مي‌داد و سعي مي‌کرد احزاب و رهبران پشتون را به نحوي به سازش و مشارکت در حکومت راضي کند.« انتخاب نخست نجيب‌الله آن بود که حتي الامکان قدرت را به احزاب مقتدر پشتون که بتوانند حاکميت انحصاري و يا دست کم قدرت برتر پشتون را در نظام سياسي آينده کشور حفظ کنند، واگذار نمايد»13.

گلبدين حکمتيار که او نيز مانند نجيب پشتون است، نقل مي‌کند:

« از طرف نجيب براي من پيغام‌هاي بسياري رسيد. هيأت‌ها يکي پس از ديگري مي‌آمدند، حتي قبل از استعفاي نجيب‌الله، صرف پنج روز قبل، هيأت آخري با مکتوب رسمي آمد و براي من پيشنهاد کرد که حل مسئله صرف اين است که ما و حزب اسلامي با هم آشتي کنيم. يک اداره ائتلافي بوجود آوريم. شما را به حيث برادر بزرگتر ما در حکومت قبول داريم.»14

ارتش افغانستان که در قبضه‌ي شخص نجيب‌الله بود نيز نمادي از سياست قوم‌گرايانه‌ي او بود. هرچند که در ساختار اين ارتش افراد معدودي از ديگر اقوام جايي پيدا کرده بودند اما سيستم فرماندهي کما‌في‌السابق در اختيار پشتونان بود. « رژيم نجيب‌الله در شرايطي قطعات نظامي قومي را بوجود آورد که ترکيب ملي پرسنل اردو [ارتش]، عمدتاً بر تبعيض قومي و سياست قوم محورانه استوار بود. افسران بيشتر از ميان پشتو‌‌ن‌هاي زمين دار انتخاب مي‌شدند که زندگي مرفهي داشتند. عده‌اي از افسران از تاجيک‌هاي تحصيل کرده و روشنفکر بودند، تعداد کمي از ازبک‌ها و نورستاني‌ها و بلوچ‌ها نيز در رده افسري خدمت مي‌کردند، ولي هنوز هم افسران هزاره در اردوي افغانستان اندک بودند»15.

نجيب‌الله علي رغم گرايشات شديد قومي که خود داشت، به ديگران نيز بدبينانه مي‌نگريست. ژنرال "دوستم" ازبک‌تبار که در سال‌هاي آخر حکومت نجيب‌الله به او خدمات شاياني کرد، نقل مي‌کند که پس از آنکه در برابر مجاهدين پيروزي‌هاي بدست آوردند، نجيب الله مرا خواست در حاليکه به شدت نگران قدرت يافتن و مشهور شدن من بود، مرا به همکاري با حکومت ازبکستان متهم کرد و گفت:

« ما از پلا‌‌ن‌‌هاي شما خبر داريم، اسلام کريموف در تاشکند غُر بزند، دوستم هم در شمال غُر بزند، اين را تحمل کرده نمي‌تواند. من گفتم : دکتر صاحب، ما ازبک افغانستان هستيم، رئيس جمهور ما شما هستيد، اسلام کريموف رئيس جمهور ازبکستان است، ما ازبک هم باشيم مربوط به افغانستان هستيم، ما هيچ نوع رابطه با اسلام کريموف نداريم».16

نتيجه

در اين نوشتار فقط سايه روشني از رفتار و کردار قوم محورانه حاکمان مارکسيستي افغانستان را بيان نموديم. بسي روشن است که به دليل شرايط ويژه اين دوره که از يک سو اختناق فوق‌العاده را رژيم بوجود آورده بود و از سوي ديگر جنگ‌هاي 14 ساله داخلي به آن دامن مي‌زد، مطالعه اين دوره فرصت و زمان بسياري را مي‌طلبد. اما با همين قدر اشارات کوتاه که ذکر کرديم نيز مي‌توان دريافت که اين دوره يکي از تاريکترين دوره‌‌هاي حکمراني از لحاظ تبعيضات قومي و طايفه‌اي در افغانستان بوده است. اين در حالي است که اين رژيم همانند رژيم شوروي سوسياليستي و ديگر رژيم‌هاي کمونيستي، به خيال خود به دنبال ايجاد برابري‌هاي اجتماعي و يکدست نمودن مردم افغانستان از جهت برخورداري از امکانات و فرصت‌ها بود.

از فاجعه‌اي که نورمحمد تره‌کي در همان سال اول کودتا در چنداول کابل عليه هزاره‌ها بوجود آورد، تا قلع و قمعي که حفيظ الله امين عليه انديشمندان و سياستمداران تاجيک، هزاره و ازبک به راه انداخت تا عدم فرصتي که ببرگ کارمل به خاطر تشديد جنگ داخلي هرگز بدست نياورد اما اطرافيانش را پشتون‌گراها احاطه کرده بودند و جوانان تاجيک و هزاره را به کشتارگاه مجاهدين مي‌فرستادند، تا سياست مصالحه دروغين ملي که نجيب‌الله از رهگذر آن راه فراري جستجو مي‌کرد اما در واقع با به وجود آوردن گروه‌هاي سياسي و اجتماعي قومي و لشکر‌هاي قومي کوشش مي‌کرد که اختلافات بين‌القومي را ميان پشتو‌‌ن‌ها، تاجيک‌ها، هزاره‌ها و ازبک‌ها شعله‌ور سازد، همه و همه حکايت از سياست‌هاي نژادگريانه و قوم‌محورانه در « حکومت دمکراتيک افغانستان» دارد. حکومتي که پانزده سال بر کابل و شهر‌هاي بزرگ افغانستان حکومت کرد اما افغانستان را به اندازه صدو پنجاه سال از کاروان تمدن جهان عقب نگه داشت. حکومتي که رفتارها و شعار‌هاي تند و تصفيه نشده‌اش موجب شورش‌هاي سراسري را فراهم کرد که پيامد آن به مدت چهارده سال افغا‌‌ن‌ها خون يکديگر را ريختند و تا جايي که توانستند کشورشان را نابود کردند.

پي‌نوشتها:

1- سجادي‌، عبدالقيوم، جامعه‌شناسي سياسي افغانستان‌، بوستان کتاب، قم، 1381ش، چ اول، ص43[1]

2- بشيريه‌، حسين، جامعه شناسي سياسي، نشرني، تهران، 1372ش،چ د.وم، ص 282-279[1]

3- احمدي، حميد، جامعه شناسي سياسي، قوميت و قوم‌گرايي در ايران افسانه يا واقعيت، نشر ني، تهران، 1383ش، چ چهارم، ص 51[1]

 بشيريه، حسين، همان، ص 100- [1]

4- سجادي، عبدالقيوم، جامعه‌شناسي سياسي افغانستان ،همان، ص 52[1]

5- قوام، عبدالعلي، مقاله «درآمدي بر جامعه‌پذيري سياسي»، مجله «نامه علوم اجتماعي»، ش اول، زمستان 1369ش، صص 229-336[1]

6- سريع‌القلم، محمود، مقاله«مباني عشيره‌اي فرهنگ سياسي در ايران»، مجله اطلاعات سياسي- اقتصادي‌، ش 35-36، ص 36- [1]

 7-طنين، ظاهر، افغانستان در قرن بيستم، نشر عرفان، تهران، 1384ش، چ دوم، ص 116- [1]

 8-فرهنگ، مير محمد صديق،افغانستان در پنج قرن اخير، ج 3، اسماعيليان، 1371ش، بي تا، همان، ص 130-[1]

9-کشتمند، سلطانعلي، يادداشتهاي سياسي و رويدادهاي تاريخي، ج اول و دوم، نشر حبيب الله ميهن‌يار، کابل، 2003 م، ص 417 -[1]

10- فرهنگ‌، ميرمحمد صديق، ج 3، همان، ص 130[1]

11- لياخفسکي، الکساندر، توفان در افغانستان، ترجمه: عزيز آريا نفر، انتشارات ميوند، کابل، 1998م، چ اول، ص 72[1]

12- عظيمي، نبي، اردو و سياست، ناشر مولف، پاکستان، 1376ش، چ اول، صص 322- 341[1]

13- سجادي‌، عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان،همان، ص 189[1]

-14  عظيمي،نبي،همان، ص 547 -[1]

15- همان‌، ص 177[1]

16- طنين، ظاهر، افغانستان در قرن بيستم، نشر عرفان، تهران، 1384ش، چ دوم، صص 361-

 


  اين اصطلاحي است که غير هزاره‌ها در افغانستان به دليل چهره هزاره‌ها، آنان را با اين اصطلاح شماتت مي‌کنند.- *