تاريخ هجري شمسي

    معرفي انجمن

  جرعه ای از زلال وحی

   درمحضراهل البیت(ع)

   نشریه پیام یاسین

   مقالات

    گزارشات

   اخبار

   تحلیل ها

   افغانستان

  ارزگان خاص

   همایشها

   گفتار بزرگان

   مهاجرین

   پرسش و پاسخ

   مشاوره

   طنز

    گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

 

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

 

عنوانهای دیگر شماره شانزدهم:

» سرمقاله (سیاست بازان)

» دریچه ای بر مدیریت زمان

» نقش انگیزش در زندگی و دیدگاه های حاکم بر آن

» زمینه های روانشناختی پیشرفت و توسعه با نگاهی به افغانستان

» نگرش به زن در قرآن و کنوانسیون رفع تبعیض زنان

» قوم گرایی در سطوح و  لایه های اجتماعی  افغانستان

» رشد فرهنگ ابتذال؛ چه  باید کرد؟

» در چشمه سار تسنیم  (دانستنی هایی از قرآن)

» احضار مولانا به وزارت  کلتور (فرهنگ)

» داستان: دروگرها و  داسهای سرخ

» چنگیز پهلوان و قضاوتهای غیر منصفانه

» فرار مغزها تهدید آینده افغانستان

» کرزی: دهها کشته و زخمی است اما، بامان خدا

» من مردم افغانستان را این گونه دیدم و چنین روایت می کنم

» نقش نخبه گان در همگرایی ملی و انسجام اسلامی افغانستان

 

 

من مردم افغانستان را این گونه دیدم و چنین روایت می کنم

 محمد علی عبدلی (رحیمی)

مرز دوغارون 8/2/1386   

      درست ساعت 10 صبح به مرز رسيديم بايد ساكهايمان را به گاري دارهاي نارنجي پوش تحويل دهيم‌. مي‌گويند نرخ مصوب انتقال از يك نقطه تا نقطه ديگر 1500 تومان است با اولين گاري چندان راهي نپيموده بوديم كه دومين گاري دار براي تحويل گرفتن بار عرض اندام نمود؛ باز 1500 تومان‌. ساكها را روي گاري چيد و از راهرو باريكي حركت كرد تا ساختمان اداري گمرك رادور زند؛ اينجا بايد پاسپورتمان مهر خروجي بخورد، دريافت خروجي معطلي نداشت‌، لكن حاجي به بخش اداري كالا رفت تا گوشي موبايل دوستش را كه چندي پيش بر اساس سياست كنترول و انحصار واردات كالا توقيف شده بود دريافت نمايد، زماني طولاني درانتظار اونشستيم نيامد ناچار از ساختمان گمرك خارج شديم تا ساكهايمان را از گاري‌دار تحويل بگيريم؛ اما هنوز تا نقطه صفر مسافتي حدود 150 قدم باقي است‌. سومين گاري دار نزديك آمد تا بار را بر روي گاري خود بچيند باز 1500 تومان؛ در حالي كه او گاري را به سمت جلو مي‌راند با دستش اشاره كرد به ميني بوس آبي رنگي كه در نقطه صفر براي سوار كردن مسافران آن طرف مرز توقف كرده بود وگفت‌: شانس آورديد كه ميني‌بوس اين جا نبود وگرنه بايد براي همين مسافت كم مبلغي را به آن مي‌پرداختيد و گفتم از اينجا تا نقطه صفر راهي نيست‌! گفت‌: كسي اجازه ندارد پياده حركت كند مسافران بايد از دو طرف‌، به وسيله ميني بوس جا به جا شوند!

در نقطه صفر آن سوي مرز، تعداد آدم و گاري به چشم مي‌خورد كه در انتظار مسافرند، كنار هر گاري چند نفر حضور دارند، گاري دار بارزن و يكي دو سه نفر ديگركه بعد معلوم شد براي تكدي گري آن جا پلاسند و چشم همه به جيب مسافر! گاري دار نزديك آمد تا ساكهايمان را تا گمرك انتقال دهد، از لحن او پيدا بود كه آنها نيز از مرز همسايه ياد گرفته و احتمالاً در هر چند قدمي عده‌اي گاري‌دار، بارزن و گدا كمين كرده‌ است. تا مسافر بيچاره را از يك نقطه تا نقطه ي ديگر، يكي به ديگري تحويل دهند! چه مي‌شود گفت‌: اين هم نمونه از «ايجاد شغل‌» است كه در دوطرف مرز مشاهده نمودم؛ ايده‌اي كه در پي جلب نفع عده‌اي است هرچند كه به ظلم برعده‌اي ديگر تمام شود؛ درست مانند اينكه به ظلم كردن بر ديگران با هم توافق كرده باشند!

به پيرمردي كه در برابرم ايستاده بود گفتم‌: اين مرز به يك گردنه شباهت يافته است‌؛ چند سال پيش كه آمدم وضع اينگونه نبود، پيرمرد گفت‌: قانون است‌! با شنيدن اين جمله‌، به ياد سخن حكيمي افتادم كه مي‌گويد: «بگذاريم مردمان به معصوميت اصلي‌شان باقي بمانند و با نگاشتن دستورات و قوانيني مطابق خواسته‌هاي خود، فطرت پاك آدمي را به انحراف نكشيم». پيرمرد با چشمان فرو رفته‌، ريش بلند و دود زده و صورت در آفتاب سوخته‌اش‌كه روي دسته ي گاري لنگر انداخته بود، ايستاد وكمرش را آرام آرام راست نمود،آهي كشيد و گفت‌: برادر! كار نيست‌، عائله‌منديم‌. اينجا هم كه مي‌آئيم بيشتر روزها مسافر نيست و يا مجردي و رد مرزي هستند كه مي‌آيند! از صبح تا حالا 15 اتوبوس ردّ مرزي داشتيم؛ آنها بيچاره‌ تر از ماهستند؛ با لباس كار، گرسنه و تشنه از اتوبوس پياده مي‌شوند، بار ندارند وشما اولين مسافر هستيد! به دو طرف مرز نگاه انداختم؛ حق با پير مرد بود، زيرا جز تعدادي از مرزبانان دولتي كه در سايه نشسته بودند، كسي كه در حال رفت و آمد باشد به چشم نيامد سكوت نمودم‌؛ پيرمرد باد در گلويش انداخت و با سرفه ي آزاد سينه و حنجره‌اش را صاف نمود، دوباره كم كم روي صفحه گاري خزيد و گفت‌: آري برادر از اين طرف ويزا بند است و از آن طرف جز ردّ مرزي مسافري نيست كه بيايد! و بعد سكوت كرد.

مرز همچنان خلوت بود و مرزبانان دو طرف در سايه‌ها آرام گرفته بودند تا اينكه پس از دقايقي دو نفر از مرز عبور نموده و پياده به سوي گمرك همسايه رهسپار شدند؛ آن دو با صداي پاسبان درجا ميخكوب شده و بعد به سمت او كه در سايه نشسته بود حركت كردند؛ پاسبان پس از نگاه انداختن به صفحات پاسپورتشان‌، آن دو را به سوي ميني بوس آبي رنگ راهنمايي نمود. پيرمرد دست چروكيده وتاب برداشته‌اش را مقابل آفتاب سوزان كويري روي چهره ي سوخته‌اش سپر كرد و گفت‌: اين دو مسافر را مي‌بييند؟ تا ساختمان گمرك ايران كه چندان مسافتي نيست مجبوراند با همين ميني بوس بروند؛ بايد صبر كنند تا ظرفيت ميني بوس تكميل شود يا كرايه ميني بوس را كامل بپردازند!

به ساعتم نگاه كردم حدود نيم ساعت در انتظار نشسته بوديم؛ زمان در وضعيت سوزان آفتاب كويري به سختي سپري مي‌شد، تا اينكه بالاخره رفيقم با دست خالي آمد و گفت «براي دريافت شي توقيف شده، مالك يا وكيل قانوني او لازم است‌!

به اتفاق همراهان پا به خاك وطن نهاديم؛ دراين لحظه با نگاه به اطراف، به ياد خاطراتم در سفر پيش افتادم‌! آخرين بار كه از همين مرز وارد ميهن شده بودم، پنج سال پيش بود (بهار سال 1381) آن زمان دو ماه مي‌شد كه آمريكا و انگليس طالبان و القاعده را در افغانستان به اتهام دست داشتن در حادثة 11 سپتامبر 2001 منحتن، سرنگون كرده و با شعار «ريشه كن كردن تروريسم‌» از زمين و هوا وارد خاك اين كشور شده بودند كه بعد با شعار«افغانستان يك مدل‌» و«بازسازي جنگ‌» ماندگار شدند! آن سال در حالي از مرز عبور كردم كه هنوز آسمان آبي در پس گرد و خاك‌. بادهاي موسمي پنهان بود، آن زمان هر طرف كه نگاه مي‌كردم چشمم به تكه كاغذ، جعبه مقوا، آهن پاره‌، شكسته چوب‌، پلاستيك‌، بطري‌، موترهاي سوخته و اسقاطي‌، دكانكهاي بند و بست شده از ورقهاي رنگ زده وزنگ خورده ي حلبي و كارتوني مي‌افتاد، بازگشت مهاجران عادي و تاجران همراه با انتقال بهت آور كالا و اشياي مصرفي‌، مرز دوغارون را در رديف شلوغترين مرزهاي دنيا قرار داده بود، درست به ياد دارم كه در آن سال پرسشهايي درباره رويدادهايي چون ويراني و آوارگي، لگدمال شدن خاك كشور و استفاده از آن به عنوان ميدان جنگ غيرمستقيم دو بلوك غرب و شرق در 25 سال گذشته، به تحليل رفتن توان مردم افغانستان در اين جنگ بي حاصل و نزاعهاي داخلي... برايم مطرح بود.

اكنون كه حدود 6 سال از آن زمان مي‌گذرد و بارديگر ازهمين مرز وارد كشورمي شوم‌، باز پرسشهايي از  همان دست؛ ولي اين بار در زمينه حضور نظامي سياسي آمريكا و انگليس و متحدانش (كه در جاي خالي رقيب پاي مي‌كوبند) و آينده‌اي در ابهام فرو رفته كشور، ذهنم را به خود مشغول كرده است. پس از گذشت 6 سال از عمر حكومت مورد حماية غرب و متحدين؛ باز هم مسئله طالبان و القاعده و مداخلة پاكستان، با همان قوت وقدرتي كه داشت مطرح است‌. نا امني در برخي از نقاط كشور، چشيدن طعم زندگي را در كام مردم تلخ نموده و رفت و آمد در بسياري از جاده‌هاي كشور به قيمت جان و از دست دادن مال مسافران تمام مي‌شود، بيكاري فقر و نابسامانيهاي اجتماعي بيداد مي‌كند. مردم از ضعف و بي كفايتي دولت حاكم سخن مي‌گويند. ادامه حضور بيگانگان وشيوه برخي از عملكردآنها، در پاره موارد مشكل ساز شده ودر پاره ي موارد براي آينده مملكت سوال بر انگيز است....

و با اين همه باز مانند هر تازه واردي، انتظار دارم بدانم كه به هر حال در مدت 6 سال گذشته چه كاري براي عمران و بازسازي افغانستان انجام شده‌؟ تجربه 25 ساله دربدري چگونه آينده‌اي را براي اين سرزمين نويد مي‌دهد و در اين ميان ايده ي«افغانستان يك مدل‌» تا چه اندازه تحقق يافته‌؟ «باز سازي» و كار «كندن ريشه تروريسم» چه سرنوشتي پيدا كرده و به كجا رسيده و يا خواهد رسيد؟!

از راهرو مناسبي كه در موازات جاده امتداد يافته و به تازگي ساخته شده به سوي گمرك حركت كرديم‌، همينطوري كه مسير راطي مي نموديم به دور و اطراف نظري افكندم، افق چشم نوازي در برابر ديدگانم نمايان شد؛ آشغال و دكانهاي گلين حلبي ساخت چند سال پيش در دو طرف جاده‌، جاي خود را به پي ريزي طرحهاي گسترده‌، سازه‌هاي مدرن شامل پارتشين‌هاي عريض و طويل با ديوارهاي بتوني و سيمي داده است‌، همچنان كه به پاكسازي و ساخت و ساز محيط مرزي مي‌انديشيدم و آن را با وضع چند سال پيش مقايسه مي‌نمودم‌. به گمرك رسيديم‌؛ به ساختمان اداري گمرك براي دريافت ورودي مراجعه نموديم‌، مأمور مربوطه‌ با نگاه عميق، چند بار عكس پاسپورت را با چهره‌ام تطابق داد، حرارت نفس‌اش را بر مهر دميد و بر صفحه مورد نظر كوبيد و آن را جلو گيشه پرت كرد و پاسپورت نفر بعد... به صفحه ثبت ورودي نگاه كردم عبارت April 28  نظرم را به خود جلب نمود، از نگاه به ثبت با مبدء «ميلادي» اين سؤال در ذهنم پديد آمد كه اين از آثار حضور فرهنگ غرب است يا اعمال سليقه مديران ويا نبود زبان واحد و قانون اداري واحد در ادارات كشور؟ احساس بدي به من دست داد و به اصطلاح ته دلم خالي شد؛ با خود گفتم: ديروز طالبان‌، تاريخ را بامبدء « هجري - قمري» ثبت مي‌كردند و امروز يكي به« شمسي» و ديگري به «ميلادي» و سومي همچنان به« قمري» ثبت مي‌كنند و «زبان نگارش اداري» نيز طبق سليقه‌، بين « فارسي»‌، «پشتو» و«لاتين»  وچهره مدير طبق معمول بين « سنتي ديني »، « سنتي مدرن» و«مدرن جديد» متحول ودر گردش است واين آن چيزي است كه در اين سالها از تغيير رژيمها در اين كشور، نصيب مردم شده و مي‌شود!

جاده اسلام قلعه 8/2/1386

از ساختمان گمرك خارج شديم‌؛‌ در نزديكي درب ورودي، انواع موترهاي شخصي به چشم مي خورد، از هجوم آوردن رانندگان ومالكان به سوي ما پيدا بود كه نظارت ونوبت بندي وجود ندارد از اين رو هريك از آنان به نحوي مي كوشيدند كه توجه مسافران را به سوي خود جلب نمايند! از نرخهاي متفاوتي كه  پيشنهاد مي كردند روشن شد كه وضع كرايه موترها نيز آشفته است و هيچ قانوني در اين زمينه  وجود نداشت ويا به آن عمل نمي شد؛ مبلغ كرايه كاملاً تفاهمي و تا حدي دور از انصاف بود. مثلاً كراية يك شخصي مدرن از مبدأ هرات به اين نقطه 100 افغاني است (معادل 1830 تومان‌) در حالي كه از اين طرف تا هرات 2 تا 3 برابر آن را مي‌گيرند. تصميم گرفتم با « فيلان كوچ[1]» كه كرايه‌اش از طرف هرات 60 افغاني (معادل هزار تومان‌) و از اين طرف 145 افغاني (معادل 2500 تومان) است به مقصد عزيمت كنم‌. ظرفيت معمولي اين وسيله 12 نفر است ولي آنها 16 نفر سوار مي‌كنند، نگاهي به بيرون و درون موتر انداختم روي باربند تا حد امكان بار زده‌، مقداري از وسائل مسافران را زير چوكي‌ها چيده و مقدار ديگر را دم درب عقب‌، روي هم قرار داده بود. به سختي جاي خود را در رديفي كه بايد در آن 3 نفر بنشيند، باز كرده چهار نفري نشستيم‌. بدنها تنگ به هم چسبيده و هوا به شدت گرم بود. گرمي هوا از يك سو و عرق و نفسِ نفس كُش مسافران ازسوي ديگر، دم و بازدم را با سختي مواجه نموده بود. از بوي تعفن و مشمئز كننده فضاي داخل موتر و نيز از سر و وضع مسافران مي‌شد حدس زد كه احتمالاً همه مسافران يا عده‌اي از آنها ردّ مرزي باشند كه وضعيت آن چناني بازداشتگاه و اردوگاه را تحمل نموده و اينك در حالي كه خانواده‌ برخي از آنان در ديار هجرت بدون سرپرست و نفقه باقيمانده و احتمالاً كودكانشان باز گشتن پدر را انتظار مي‌كشند، از مرز اخراج شده‌اند!

بالاخره موتر حركت كرد، هوا كمي به جريان افتاد و نفسي كشيديم‌! همين طور كه موتر آهسته آهسته از محوطه ي نسبتاً شلوغ مرزي خارج مي‌شد و سرعت مي‌گرفت‌، نفس كشيدن نيز راحت و راحت‌تر مي‌شد، اندك اندك گفتگوي اين يكي با آن يكي شروع شد، از وضع چهره و آرامش روحي افراد پيدا بود كه از ورود به خاك وطن ذوق زده شده‌اند، لذا بدون مناسبت يكي با ديگري از هر چيزي كه به ذهنش مي‌رسيد سخن مي‌گفتند‌، خاطره تعريف مي‌كردند و احساسات خود را بازگو مي‌نمودند ! يكي از شبهاي سخت و طاقت فرساي اردوگاه‌، ديگري از تعداد روزهايي كه كار كرده و مزدش را نگرفته و سومي از اينكه چگونه غافلگيرانه دستگير شده و بر او چه گذشته واكنون زن وبچه اش چه وضعي ممكن است داشته باشند، هريك حكايتهايي داشتند ناتمام‌!

مردي كه نام خود را كريم معرفي نمود مي‌گويد در حال رفتن سر كار بوديم كه او و دو نفر ديگر را گرفته به اردوگاه عسكرآباد ورامين منتقل كردند، آن دو نفر هر يك با پرداخت 350000 هزار تومان آزاد شدند ولي من چنين پولي در دست نداشتم‌؛ همسر و بچه‌هايم آمدند پيش مسئولين ذي ربط عذر و التماس كردند اما سودي نبخشيد و رفت كه پول پيدا كند، ولي فرصتي كه داشتم از دست رفت و خبري از او نرسيد! همسايه‌ام آمد و گفت او مريض است‌. من پول آورده‌ام شما را آزاد مي‌كنم‌! رفت كه اين كار را انجام دهد ولي نتوانست راه آن را پيدا كند! سرانجام ردّ مرز شدم‌! كريم از همين لحظه به فكر بازگشت است و مي‌گويد در هرات فاميل دارم مي‌روم پول قرض مي‌گيرم اگر شد همين امروز برمي‌گردم‌. او مي‌گويد 25 سال در ايران به سر برده و اكنون داراي سه فرزند است‌، بزرگترين پسرش 12 سال دارد و هم بچه هايش متولد ورامين هستند.

گفتم : با اينكه 25 سال در ورامين زندگي كرده‌اي چرا كارت نگرفتي؟

گفت‌: كارت داشتم در آخرين بار كه كارتها را تعويض مي‌كردند چند بار مراجعه نمودم نوبت نرسيد تا اينكه برنامه تعويض كارت تعطيل شد؛  كسان بسياري مانند من نتوانسته‌اند كارت خود را تعويض كنند؛ پارسال اسمم را جزء اين دسته نوشتم تاكنون از آن خبري نشده است‌. همين طور كه كريم سرگذشت و مشكلات خود را برايم تعريف مي‌كرد، سر و صدا و همهمه مسافران كه هر كدام بلند و بلندتر از ديگري سخن مي‌گفتند از يك سو و صداي اسپكرهاي تعبيه شده در سقف موتر كه از آن ترانه ايراني با ولوم بلندتر از صداي مسافران پخش مي‌شد، وضع غير قابل تحملي را به وجود آورده بود؛ مخم سوت مي‌كشيد!

پس از مدتي كه يك نفس بلند بلند با يكديگر حرف زدند و خاطره و حكايت تعريف كردند، بالاخره خسته شده كم‌كم آرام گرفتند خيلي جايم تنگ بود، دو طرف لباسم خيس عرق شده بود؛ خود را كمي جا به جا كردم بغل دستي با نگاه چپ چپ به من فهماند كه جا تنها براي تو تنگ نيست! با خود گفتم حق با او است، چاره نداريم بايد تحمل كنيم‌. مردي كه سمت چپم نشسته و نگاه اعتراض آميزش را به من دوخته بود گفت‌: ردّ مرزي هستي؟

گفتم‌: خير.

دستش را روي موهاي ژوليده و نامرتبش كشيد، يقه پيراهنش را مرتب نمود در حالي كه  تارهاي مو و سبيلش مانند تيغ خار پشت با حركت پوست سر و صورتش كج و راست مي‌شد گفت‌: معلوم است! تر و تازه‌! اما ما بيچاره‌ها، چند شب در اردوگاه‌! فقط يك بار اجازة رفتن به دستشويي داشتيم و اگر بيش از آن مي‌رفتيم‌. بايد 1000 تومان به سرباز مي‌داديم‌! گفتم كدام اردوگاه‌. گفت‌: اردوگاه سمنان‌.

از مردي كه سمت راستم نشسته بود و موهاي حالت دار و چشمان درشت و پر نفوذي داشت پرسيدم:

شما هم ردّ مرزي هستيد؟

گفت‌: خير، با نامه فاقد مدرك از مرز خارج شده‌ام‌. چندي پيش از كويته پاكستان به مبلغ 350000 تومان براي وصول طلبم قاچاقي به تهران رفته بودم‌، طلبم را وصول كردم و حالا برگشتم‌.

ـ اهل كجا هستيد؟

ـ دره صوف‌. وشما؟

ـ ارزگان خاص.‌

ـ از كدام قريه‌؟

ـ شما مگر آنجا را بلد هستيد؟

ـ آري‌، قريه قريه هزاره‌جات را بلد هستم‌.

ـ كي به ارزگان رفته‌ايد؟

ـ سال 69 زمان جنگ باغچار با نيروي كمكي به قومانده بنده و آقاي‌... به ارزگان آمديم و در مركز پايگاه صالحي اقامت داشتيم‌.

ـ شما كي باشيد؟

ـ به من ذبيح ديوانه مي‌گويند نام واقعي‌ام‌... است‌.

ـ ذبيح ‌؟ اين نام را زياد شنيده‌ام‌!

ـ بلي در شمال چندين نفر به همين نام معروف بود.

ـ كسي به من از آمدن چنين نيرويي سخن نگفته بود! پس چرا به كمك باغچار نرفتيد و گذاشتيد كه به آن وضع سقوط كند. تعدادي كشته واسير شوند و دارايي مردم به غارت برود؟

ـ صالحي به ما اجازه نمي‌داد و مي‌گفت در آنجا نيرو زياد است منتظر درخواست نيرو بمانيد!  اما آنجا سقوط كرد و ما پس از 11 روز اقامت در آن پايگاه،  به مبدأ بازگشتيم‌.

وقتي دليل اصلي اجازه ندادن صالحي را به او گفتم در تعجب فرو رفت و اظهار تأسف كرد!

سخنان ذبيح كه به اينجا رسيد ديگر تمايلي به شنيدن سخن و صحبت با كسي را نداشتم‌. حالت خستگي به من دست داده بود و به ساعتم نگاه كردم حدود5/2 ساعت راه پيموده بوديم‌؛ از شيشة ماشين نگاهي به اطراف انداختم برابر پل هاشمي رسيده بوديم‌. افق چشم نواز جاده با تابلوهاي علائم راهنمايي و اذكار ديني و قرآني نظرم را به خود جلب مي‌كرد. اين جاده را ايران از حساب كمكش به بازسازي افغانستان ساخته است‌. جاده و پلها و نصب علائم راهنمايي در حد استاندارد است‌. رنگ زمينة تابلوي علائم سبز روشن و حروف به كار رفته در آن خوانا و دل‌انگيز است‌. درست به فرم آنچه كه در راههاي ايران مشاهده مي‌شود. هر تابلو 2 تا 3 بار تكرار شده و در فاصله‌ها، لوحه‌هاي ذكر به چشم مي‌خورد. براي معرفي مكانها ديگر لازم نيست كه از مسافران بپرسي چون تابلوي نام هر مكان در محل مناسب نصب شده است‌. در دو طرف جاده دو نوع ستون برق (بتوني واسكلتي‌) ديده مي‌شود كه آنها نيز ظاهراً بوسيله ايران نصب شده باشد؛ مشاهده اين امور(كه مي توانست به نحوي گوياي پيشرفت عمران و ارتقأ سطح زندگي در شهر هرات واطراف آن باشد) برايم نويد بخش بود‌. لكن از حدود 25 كيلومتر مانده به شهر هرات در دو طرف جاده آثار و نشانه‌هاي به چشم مي‌خورد كه از وضع نابساماني و اضطرار مردمان بي‌جا و فقر عمومي حكايت دارند:

درست از حدود 25 كيلومتر مانده به شهر در موازات سمت چپ جاده، منطقه مسكوني نيمه متروكه، كه شهر ارواج و اجنّه را در ذهن تداعي مي‌نمايد به چشم مي‌خورد؛ اين پديده يادگار بي جا شدگان زمستان 1380 است كه غرب در افغانستان با طالبان وارد جنگ شده بود . بي جا شدگان به صورت موقت در نوار اين جاده، به كمك سازمان ملل اسكان داده شدند و به آنان كمك مالي ‌دادند تا براي خود سرپناه بسازند. برخي از ساكنان در همان روزهاي نخست پس از جنگ و برخي ديگر به تدريج زندگي سخت در اين صحراي خشگ را رها نموده ولكن برخي ديگر تاكنون در اين منطقه مقاومت نموده، سخت جاني خود را تجربه كرده و اين سرپناه محدود را به عنوان هديه ي جنگ به يادگار، سرپا نگهداشته‌اند در حالي كه بخش عظيمي از اين ساخته‌ها، در اثر باد و باران به ويرانه‌اي تبديل گشته و در مواردي تنها از خطوط برجسته روي زمين مي‌توان حدس زد كه انجا ديوار خانه بوده است‌. در اين ميان مردان و زنان كهنسال‌، كودكان و نوجوان دخترانِ نگون بخت مشاهده مي‌شوند كه دنيايشان كوچك، محدود و بي رمق است؛ روزها كارشان شده اين كه دست خويش را در مقابل تابش سوزان آفتاب كويري سپر نموده عبور موترها را نظاره كنند و يا براي بردن آب ويا شستن البسه وظروف، تا سر چاه در حال رفت و آمد باشند! و احياناً براي مسافران نوميدانه دست تكان دهند! اما آنگاه كه جماعتي از زنان ودختران بر دور چاه براي شستشو حلقه زده و نگاه خود را به جاده دوخته بودند، به نظر مي رسيد كه ميان جهان كوچك، بسته وكرخت خود ودنياي جاري ديگراني كه از آنجا در حال عبورمي باشند مقايسه مي كنند وزندگي فقيرانه وسخت خود را به رخ هزاران رهگذر مدعي مي كشند! 

درست ازحدود 25 كيلومتر مانده به شهر هرات‌، در سمت راست جاده نيز آثار و نشانه‌هاي وجود دارد كه به يك معني، از كشيده شدن حيات شهري در آينده ي نزديك از هرات تا نواحي پل هاشمي خبر مي‌دهد و به معني ديگر، از تب و تلاش بي رويه مهاجران 25 سال جنگ و صدها هزار بي جاي داخلي حكايت دارد، تب و تلاشي كه تنها به داشتن يك نمره زمين ختم مي‌شود، زميني كه آن را خانه بسازند و اولين و اساسي‌ترين نياز انساني خود را برطرف نمايند و مي‌بينيم كه براي آن، چه كارهايي كه نكرده و فرصت طلبان و دلالان از بي‌خبري و وضعيت نابسامان آنها چه سودهايي كه نبرده‌اند!  به روشني مشاهده مي شود كه در بياباني بين جاده اسلام قلعه تا هريرود و در نقاط مختلف اطراف شهر و نقاط دوردست و كويري، زمينهاي ملكي و غير ملكي به صورت بي‌رويه، از سوي فرصت طلبانِ زمين خوار و دلالان بي‌رحم، به بي‌جا شدگان داخلي و مهاجران بيرون از مرزها به قيمت گزاف فروخته شده‌. بسياري از اين خريداران در عالم خواب و خيال و بي‌خبر از نظام زندگي‌، زماني كه نمره را خريده بالافاصله خود را خانه‌دار فرض نموده و بر زمين خريداري شده سنگ و ماسه وجَغَل ريخته پي كنده و ديوار زده، غافل از اينكه زمين كس ديگري را به او فروخته و يا زمين اصولاً ملي ودولتي است كسي حق فروش آن را ندارد! و با فرض تملك با وضع بيكاري و فقر اقتصادي و ناامني كه وجود دارد، دريافته اند كه زندگي در اين نقاط دورافتاده ممكن و عاقلانه نيست و لذا ديوارها را نيمه كاره رها نموده و مأيوسانه حسرت پولهاي بي‌زباني را مي‌خورند كه دلالان با هزار و يك وعده وحقه ونيرنگ از آنها ستانده‌اند! و گذشته از همه اينها اگر اين خريداران بي‌رويه خانه و شهرك بسازند اينجا دولت چه نقشي دارند سيماي شهر و شهرنشيني در آينده چه وضعي پيدا خواهد كرد؟

ديدن اين نوع نابساماني‌، بي‌چارگي و دربدري در سطح كشور به ويژه در دو طرف جاده هرات اسلام قلعه روزانه اين سؤال را در ذهن هزاران مسافر ايجاد مي‌كند كه پس اين دولت و وزارتخانه‌هاي مسئول كه عدّه ي زيادي در آنها براي رسيدگي به اداره كشور و امور مردم به مقام رسيده‌اند چه وظيفه و نقشي را بر عهده دارند؟

در وزارت مهاجرين (كه به نام مهاجران و بي‌جاشدگان نان مي‌خورند) چه كاري براي اين دست از افراد جامعه انجام داده يا انجام مي‌دهند؟ تاكنون چه گرهي از مشكلات آنان گشوده است‌؟ تا كي اين ملت در پيش چشم زمين و زمان خوار و تحقير شوند و از دوست و دشمن سركوفت بخورند و به عكسهاي اتو كشيده و رژه تصاوير رنگي و شاداب آن برمسند نشستگان نظاره ونظاره نمايند؟ تاكي ازكشورهاي همسايه هي مي‌خواهيد كه مدت اقامت مهاجرين را در كشورش تمديد كند؟ ايا به جاي اين درخواستهاي شرم آور و مكرر، لازم نيست كه دولت مردان تمام همّ وغم خود را صرف رعايت ادا واصول اداري واتو كشيدن كراوات ولباس  و معطرنمودن فضاي اداري واموري از اين قبيل ننمايند وكمي خود را زحمت بدهند و درباره مشكلات اجتماعي به خصوص وضع كسان بي جا ومكان، بر نامه عملي واجرايي تري را روي دست بگيرند!  اگر دولت نمي تواند خود مشكل مسكن را حل كند؛ لا اقل نقطه را در حاشيه شهرها معين نمايند وآن را به قشر بي‌جا واگذار كند وبگذارد كه هركس آن را با هزينه خود بسازد و دولت تنها نظارت بر ساخت و ساز را بر عهده داشته باشد و امنيت را تأمين كند؟

... همانطوري كه قدم به قدم به شهر نزديك مي‌شويم، بر تراكم و پيوستگي كار و تلاش براي خانه سازي افزوده مي‌شود. از مسلخ به بعد، تا به چشم مي‌رسد، دامنه اين بيابان خشك‌، براي سكونت زير ساخت و ساز قرار گرفته است؛ محله‌اي مانند جبرئيل كه تا 5 سال پيش مانند يك ده كوچك با طول و عرض مشخص و ثابت در 5 كيلومتري شهر نمايان بود. اكنون در ميان خانه‌هاي نوساز، تشخص خود را از دست داده و فاصله ميان جبرئيل و شهر كاملاً پر شده و در حال حاضر همه اين خانه‌هاي نوساخته مسكوني هستند.

باري؛ با ديدن توسعه‌اي با اين گستردگي در بُهت و حيرت فرو رفتم‌، با خود گفتم اگر نواحي شرق‌، جنوب و غرب هرات مانند ناحيه شمالي آن‌، توسعه يافته باشد (كه توسعه يافته است‌) بايد هرات را هم اكنون جزء كلان شهرهاي منطقه به حساب آورد.

پس از حدود 5/3 ساعت طي مسافت‌، وارد شهر هرات شديم. توسعه وعمران شهر برايم جالب وخيره كننده بود. 

شهرك المهدي ـ جبرئيل‌

در چند سال اخير، خبرهايي از ظهور و بروز محله‌ها و شهركهاي خودساخته و شكل‌گيري روز افزون گروههاي اجتماعي در اطراف شهرهاي بزرگ شنيده بودم‌، احتمالاً شما هم با اين واقعيت روبرو شده و يا چيزهايي در اين باره شنيده باشيد و يا اكنون بتوانيد از شهرهاي محدود چندين سال پيش كه حالا به صورت حيرت انگيزي گسترش يافته و جمعيت در قسمتهاي مركزي و عمومي شهر تراكم يافته‌، تصويري را در ذهن خود بپرورانيد، اين شهركها و محله‌ها به صورت خود سامان، توسط دسته‌هاي از دهقانان و بي‌سرپناهان داخلي و مهاجرين بازگشت داده شده از كشورهاي همسايه، به وجود آمده است‌. ديدن اين محيطها براي ما جالب و ديدني بود؛ به همين خاطر عصر روز اول ورودمان به هرات، تصميم گرفتيم كه به شهرك المهدي (يكي از شهركهاي به وجود آمده در حاشيه غربي شهر هرات‌) برويم‌.

شهرك المهدي در شمال محله جبرئيل ايجاد شده و از نظر كميت و كيفيت جمعيت؛ نقطه مهم در غرب هرات به شمار مي‌آيد. مي‌گويند ساكنان اين شهرك در مناسبات سياسي و اجتماعي و فرهنگي جايگاه قابل توجهي به دست آورده‌اند.

ساعت 5 عصر است در ايستگاه موترهاي جبرئيل ـ درب ملك‌، مردي با كلاه قرقلي كِرِم رنگ كناريك فيلان كوچ داد مي‌زند جبرئيل‌، جبرئيل‌! سوار شديم‌، در هر رديف اين موتر كه سه نفر ظرفيت دارد، چهار نفر مي‌نشانند با پيوستن ما به جمع مسافران به نظر مي‌رسيد كه تعداد تكميل شده باشد؛ اما موتروان در حال كه آرام آرام حركت مي‌نمود جيغ مي‌زد: جبرئيل يك نفر! در رديف پيش روي ما سه زن درشت اندام نشسته بودند، جواني زرد مو و باريك اندام با شنيدن صداي او از دور دويد با يك نگاه سريع به رديفهاي چوكي موتر، متوجه شد كه جز در رديف اول كه سه زن نشسته بودند براي او جايي نيست؛ در حالي كه تند تند نفس مي‌كشيد، خود را زد به بغل دست زني كه كنار درب نشسته بود وگفت‌: «خالَيْ جَمْتَرْ بِشِين‌» هرطوري بود براي خود جا باز كرد و در را به سختي بست‌!

خانم با نگاه بد بد به او، خود را كمي كنار كشيد و گفت‌: «چه مرد بي‌حيايي‌! با موتر ديگه بيا ! تو از خود خواهر و مادر نداري‌! اگر شويم مرا اينطوري ببينه...!

جوان گفت‌: «از صبح تا حالا ممكن است ده‌ ها نفر خود را به شما زده باشند؛ حالا كه به ما رسيديد...! بهتر است هنگام بيرون آمدن از خانه به فكر اين وضعيتها باشيد! سه زن درگوشي با يكديگر پچ پچي كرده خود را هماهنگ نموده و سه نفره جوان را مورد سرزنش و توهين قرار دادند! اما جوان به جاي بگو مگو با آن‌ها سكوت نمود! سكوت ممتد جوان آن سه زن را بيشتر بر سر لج آورده و به موتروان رو كردند كه فلاني تو كربلا هم رفته‌اي‌ چرا كنار زن، مرد نامحرم سوار مي كني؟! موتروان با عوض كردن دنده، بر سرعت موتر افزود و وانمود كرد كه چيزي نشنيده است‌! وقتي سه زن ديد كه اعتراضي‌شان سودي در پي ندارد، بار ديگر با عبارات تندتر از پيش، به توهين مرد جوان پرداختند و جوان نيز اين بار ساكت نه نشست اما فقط زير لب كمي زونگ زونگ كرد! به اين ترتيب اوضاع كم‌كم بدتر مي‌شد؛ طرفين را به آرامش دعوت نمودم؛ با مداخله من‌، آنها متوجه شدند كه رازشان بيش از حد برملا شده است‌. اين جا بود كه زبان گشودند و مردهاي اين دوره زمانه را به طور عام، به باد انتقاد گرفته وبر همه اَنگ بي غيرتي بست و داد زد « فلاني موتر را ايستاد كن‌! ايستاد كن پياده مي‌شويم‌!» موتروان پا را از روي پدال گاز برداشت و آرام آرام توقف نمود؛ ما به جاي اين سه زن‌، جوان بيچاره را وادار كرديم كه در ميان راه پياده شود! اما سه زن كه از وضعيت پيش آمده احساس رضايت نموده وگويا به جُربُزَه خود مي باليدند، تا پايان مسير نق زده و آرام و قرار را ازهمسفران ربودند!

مسير «شهرك المهدي» از كنار شهرك تازه تاسيس ديگر به نام «بابا جي» مي گذرد؛  اين منطقه نيز اغلب توسط مهاجرين بازگشته به ميهن و بي‌سرپناهان داخلي ساخته شده‌، درطول وعرض گسترش يافته و اينك به شهر متصل گشته است‌. كمي بالاتر از باباجي گمرك قرار دارد كه ميدانهاي شامل چندين هكتار زمين را در دو طرف جاده ديوار كشيده و از آنها به عنوان گاراژ، انبار ضايعات و نمايشگاه اتومبيل استفاده مي‌كند؛ پس از مقداري كه در جاده اسلام قلعه راه پيموده شود، سمت چپ به سرك(خيابان) شهرك المهدي مي‌رسيم‌، مي‌گويند اين سرك پس از تحصن و بستن جاده اسلام قلعه توسط تحصن كنندگان معترض ومتشكل از آهالي ساكن در شهرك در سال 1384 آسفالت شده است‌. در حدود 2 كيلومتري جاده شهرك المهدي قرار دارد. شهرك در عين پاكي و صفا كه حكايتگر از پاكي و صفاي ساكنان آن است، از نظر خيابان و نقشه بندي جالب نيست خيابهانها يش باريك است ومكانهاي رفاهي، عمومي و فضاي سبز درآن پيش بيني نشده است؛ نوع نقشه بندي و نماي ساختمان تحت تأثير سبك نما و ساختمان درايران است‌.

آدرس شخصي كه قرار بود از او سر بزنيم را به درستي نمي‌دانستم‌؛ يك دور با موتر و مقداري هم پياده به جستجو پرداختم‌؛ همينطور كه در خيابانهاي شهرك قدم مي‌زديم و حال و هواي مردان‌، زنان‌، جوانان و كودكان آنجا را مشاهده مي‌كردم به ياد كوچه‌ها و خيابانهاي گلشهر افتادم‌. هزاران خانوار مهاجر از ايران به ويژه از مشهد كه جا و مكاني ندارند و از سالهاي 73 تاكنون تحت فشار و يا خودانگيخته به كشور بازگشته‌ اند، اكنون دراين شهرك و شهركهاي خودساخته ديگر در اطراف شهر هرات، براي خود سرپناهي ساخته و آنجا ساكن شده‌اند.

به عنوان يك واقعيت عيني، ‌ديدن اين توده‌هاي بي‌جا و بي‌سرنوشت، اين سؤال را در ذهنم به وجود آورد كه چرا در اين كشور، اين همه بيجا وجود دارد؟

تازه اين ده ‌ها و بلكه صدها هزار خانوار متراكم شده در اطراف و حواشي شهرهاي بزرگ‌، بخشي از واقعيت موجود، مربوط به بي‌سرپناهان كشور است زيرا هم اكنون خانواده‌هاي زيادي ديگر نيز وجود دارند كه اغلب تا هنوز در كشورهاي همسايه روزگارمهاجرت را سپري مي‌كنند كه اكثر آنها به دليل بي‌جايي و نداشتن دست مايه‌اي كه بتواند براي اهل وعيال سرپناهي تهيه نمايند و نيز به دليل بي‌كاري و بيم از عدم توانايي بر اداره زندگي‌، جرأت بازگشت ندارند و توده‌هاي ديگري كه هنوز از جبر تاريخ و جامعه خارج نشده و ساختار تقسيم جامعه به شقي و سعيد، شريف و وضيع‌، مالك و دهقان و برده و بادار را باور كرده‌ وهمچنان روي زمينهاي مالكان ستم پيشه و زمين خوار، در داخل كشور به بيگاري و يا دهقاني مشغولند. 

آن دسته كه از عالم مهاجرت بازگشته و ديواره ي جبر تاريخ و جامعه را درهم شكسته و به دليل بهتر بودن آب و هوا، وفور نعمت‌، امكان دسترسي به كار و مشاغل شهري و تحصيل و تربيت نسل‌، به سكونت دراين گونه مناطق رو آورده‌اند، گرچند كه خود قدمي براي آينده و سرنوشت خود برداشته ولكن ازمشاهده وضع آشفته و نابسامان ودَيمي حاكم برجامعه و تبِ خانه دار شدن (كه هه را فراگرفته) و حرص زمين خواري (كه زمين خواران را بر سر آز وطمع آورده مي كوشند كه از اين وضع بهره جسته‌، زمينهاي ملي راتصاحب مي نمايند وآن را به مهاجرين به قيمتهاي گزاف مي‌فروشند) سؤال ديگري مطرح مي‌شود كه چرا اين بخش عظيم از جامعه ي كشور، سرِ خود رها شده اند؟ 

مگرنمي بينيم كه بخش عظيمي از جامعه كه تمام انتظارش در اين كشور داشتن يك خانه است‌؛  براي به دست آوردن آن، سخت درتلاش افتاده و تمام دارايي خود را تبديل به چند قِران نموده و دل به دريا زده و دنبال يك نمره زمين گشته و گشته و وقتي سر وكارش به دلاّلان و زمين فروشان وزمين خواران حرفه‌اي افتاده، ديگر سررشته از دستش خارج شده و بعد از تب و تلاش زياد نمره‌اي كه با قيمت گزاف احياناً به دستش مي‌رسد چند مالك و وارث و مدعي ديگر نيز در كنارش سبز مي‌شود و او بيچاره ‌تر از گذشته مي‌ماند كه چه كند!

تازه اگر نمره  بدون مدعي و به سلامت به دستش برسد؛ به دليل غيربومي بودن‌، براي ساختن و زندگي كردن و بهره‌مندي از مزاياي اجتماعي و اينكه يك شهروند به شمار آيند، در برخي از موارد، با فصل ديگري از مشكلات مواجه مي‌باشند!

واز همه گذشته، مشكل كه نسل مهاجر وبي خانمان را جوان نشده پير كرده، مشكل تأمين معيشت و نبود كار است‌.

ودرمقابل؛ زمين فروش و دلال را مي بينيم كه با پولهاي باد آورده برج و ماركيت و كارخانه مي‌سازد؛ موترآخرين سيستم زير پايش، از امتيازات اجتماعي برخوردار است و سياست و كياست رام ومطيع مانند موم در دستش پله‌كان ترقي را يكي پس از ديگري بالا مي‌رود و به اين ترتيب فاصله فقر و غنا روز به روز زياد و زيادتر مي‌شود. سخن در اين نيست كه چرا غني غني‌تر مي‌شود، سخن در اين است آنان كه از سرمايه ي ملي استفاده مي‌كنند و بر جايگاه عدالت و حاكميت تكيه زده و با نام و نان همين توده‌هاي محروم به قدرت مي‌رسند؛ در اين ميان وظيفه‌اي براي تعديل روابط اجتماعي، ايجاد كار و شغل وتامين امنيت وسامان دهي جامعه ندارند؟

با اين وضع چه آينده‌اي در انتظار عدالت و انسجام و نظم و امنيت و ترقي مملكت قابل پيش بيني است‌؟

كدام تدبير به نفع اين توده هاي ستمديده در وزارت مهاجرين (كه عده‌اي به نام مهاجرين كراوات مي‌بندند و اتوكشيده راه مي‌روند تا فيلم وعكسهاي رنگين شان  از رسانه ها نمايش داده شود) در نظر گرفته شده كه ما از آن بي خبريم !

بالاخره ادرس مورد نظر را پيدا كرديم، ميزبان ما مرديست آرام و سختي كشيده كه چهار سال پيش از ورامين به شهرك المهدي نقل مكان داده است؛ او هنوز خانه يا زميني كه آن را بسازد ندارد، مي‌گويد قيمتها با توانش نابرابر است‌؛ او منزلي را ماه چهار هزار افغاني اجاره نموده و با فرزندان دو برادر مرحومش، درآن زندگي مي‌كند. او و دو پسرش تنها گاه گاه سر كار مي‌روند و خودش با پرورش تعدادي گوسفند سرگرم است‌. با توجه به سنت خانوادگي افغاني فرزندان بزرگ دو برادر مرحومش كه دخترند يا شانس كار كردن را ندارند و يا كاري  كه آنها بتوانند انجام دهند يافت نمي‌شود.

دو همسر برادرش مي‌كوشند كه با كارهايي چون شكستن پسته و بادام‌، بسته بندي كليد پرز و نگهداري چند تا گوسفند چرخ زندگي را بگردانند مادر زهرا به شدت سختي مي‌كشد كه هزينه تحصيل دو تا از فرزندان خردسالش را هم تأمين كند؛ او براي اينكه بتواند بار سنگين زندگي را تحمل نمايد، نذر كرده است كه سالانه يك گوسفند به هيئت عزاداران حسيني در روز عاشورا تقديم بدارد؛ دخترش زهرا زبان تدريس مي‌كند و ماهانه 1000 تا 1500 افغاني حق التدريس مي‌گيرد؛ ابوالفضل قاري قرآن است كه گاه گاه مساعده‌اي دريافت مي‌دارد، روي هم رفته عوائد اين خانواده 6 نفره از 2 تا 5 هزار افغاني در ماه تجاوز نمي‌كند و اين در حالي است كه هزينه متوسط يك خانواده 6 نفره در روزگار ما به 10 تا 15 هزار افغاني (معادل 200 تا 300 هزار تومان / 200 تا 300 دالر آمريكايي‌) بالغ مي گردد.

حدود ساعت 30/5 صبح از منزل ميزبان خارج شدم؛ دوست قديمي ام احمد  را مي‌بينم كه با عجله روان است او مدت 17 سال در مشهد به سر برده و پنج سال مي‌شود كه در اين شهرك نقل مكان داده است‌. پس از سلام و احوالپرسي‌، درباره گذران زندگي از او پرسيدم؛ مي‌گويد: اول صبح آموزش زبان دارد، ساعت 8 سر كار اداري مي‌رود. و عصر نيز به آموزش كامپيوتر مشغول است‌. او با اين حال مي‌گويد: تمام عوائدم به10 هزار افغاني در ماه نمي‌رسد و به سختي مخارج 8 سر عائله را برابر مي‌كنم‌. او مي‌گويد هزينه‌ها بالا است‌. امكانات در بسياري از زمينه‌ها وجود ندارد. كار نيست و اگر احياناً يافت شود موردي است تازه دست مزد آن اندك است‌، مزد كارگر روزانه از 100تا 500 افغاني (معادل2 تا 5 دالر)فراتر نمي‌رود. و به همين خاطر اغلب خانواده‌ها با شكستن پسته و بادام (آن هم در برابر پوست آن كه براي آتش كردن به كار مي‌آيد) و مواردي از اين قبيل رو مي‌آورند و مردان خانه يا به شهرهاي ديگر (مانند قندهار و هلمند) براي كار مي‌روند و يا از سر ناچاري راه ايران را در پيش مي‌گيرند. او معتقد است كه با اين وصف اين مردم بلاكشيده از انگيزه و روحيه عالي برخوردارند. با اينكه در روزگار پر ادعا، هيچ نهاد و يا مؤسسه از اين گروه اجتماعي محروم نوپديد حمايتي نكرده و نمي‌كنند و بلكه در مواردي با بي‌مهري‌هايي هم مواجه هستند؛ با اين وصف حضور اين گروههاي نوظهور در اين شهر و در شهرهاي ديگر، آثار اجتماعي محسوس و غير قابل انكاري را به همراه داشته است زيرا، حضور آنان در عرصه‌هاي مختلف دوره ي جهاد و پس از آن با به كار بستن استعداد و تواناييها و مشاركت در برنامه‌هاي عمراني‌، فرهنگي‌، سياسي، نظامي و اجتماعي موجب شده كه بر برخي از رفتارها و موقعيتهاي اجتماعي‌، و بر برخي از تعريفها و باورهاي فرهنگي و ديني به صورت مشهودي اثر گذارند. او معتقد است كه امروز توده‌هاي محروم جامعه ما به بهره‌مندي از مزاياي ملي نزديك‌تر شده،  تحقق عدالت و به دست آوردن حقوق هم ميهني را بيش ار بيش انتظار مي‌كشند و خود با رو آوردن به علم و دانش و با مشاركت در برنامه‌هاي مختلف اقتصادي‌، عمران‌، فرهنگي‌، سياسي و امنيتي گامهاي به سوي روابط حسنه اجتماعي و فردي برداشته و بازگشت كرامت انساني احترام به افكار و روش و بيرون آمدن از انزوا را براي همه ممكن ساخته‌اند.

پيشرفت خود انگيخته وطبيعي در جريان زندگي اجتماعي، به هر ميزاني كه رخ داده باشد؛ اما مشاهده نابساماني ها ومشكل بي جايي بخش عظيمي از جامعه، چيزي نيست كه هرانسان منصف وبا خِرد را به تأمل وا ندارد واو را به جستجوي ويافتن عوامل اين نابساماني ها فرانخواند. از اين رو در حالي كه با احمد گفتگو مي نمودم وادار شدم كه به عوامل اين نابساماني ها كه درك آن ازكسي مخفي نيست به انديشم زيرا:  نمي تواند بركسي پوشيده باشد كه يكي از عوامل اين آشفتگي اجتماعي مربوط مي شود به رويداد دو قرن اخير اين كشور، در مورد جابه جايي اقوام خاص توسط حاكمان وقت!  رويدادي كه در پي آن بسياري از اقوام ساكن در سرزمينهاي پدري نابود شده‌، بسياري ديگر اخراج و يا تبعيد گرديدند و آنهايي كه به نحوي روي زمينهاي پدري باقي ماندند از امتيازات اجتماعي مهم محروم گشتند و از اين دسته نيز در اثر شدت مظلمه و ستم، عده‌اي كه توانستد به كشورهاي همسايه مهاجرت كردند و آنهايي كه نتوانستند راهي جز دهقاني روي همان زمينهاي غصب شده خود نيافته و به اين ترتيب زنده مانده ولكن زندگي تلخ و حسرتباري را سپري نمودند! و سرانجام گروههايي از همين دسته سيلي خورده و دهقان زاده نيز از زندگي گره خورده با دهقاني و بيگاري و محروم از مزاياي اجتماعي به ستوه آمده و در سه دهه اخير، با گشوده شدن مرزها، به كشورهاي همسايه هجرت كرده‌اند، اما اكنون كه امنيت نسبي در كشور به وجود آمده و مهاجرين نيز از سوي كشورهاي مهاجرپذير مجبوربه بازگشت مي شوند؛ از يك سو آن دهقانان بي جاي داخلي و از سوي ديگر اين آواره‌هاي از همه جا رانده شده، ناچار به سكونت در نواحي اطراف شهرهايي چون كابل‌، قندهار، هلمند، مزار، غزني و هرات شده‌اند. اين است كه هم اينك شاهد گرد آمدن طيفهاي وسيعي از گروههاي انساني آواره و بي جا، در حواشي شهرهاي ياد شده هستيم‌!

هرآگاه منصف با مشاهده اين واقعيت اجتماعي و مرور آن مظلمه تاريخي، عامل ديگر وفراز ديگري را ازتاريخ نيز به ياد خواهد آورد و آن فرصت تاريخي و شانسي بود كه جامعه نابسامان و محتاج به اصلاحات افغاني در سي سال پيش آن را از دست داد و آن پروسه اصلاحات اراضي بود كه در پي آن هيمنه نظام قبيله سالار و ارباب رعيتي از بين مي‌رفت و چون چنين پيامدي داشت طبقه مالك با نواختن بر طبل جهاد و دفاع از دين‌، دهقان بيچاره را بر سر رژيم وقت، به جرم داشتن گرايش به حزب حاكم كمونيستي شورانيد و خود با بلوك غرب نزديك شد و آنگاه هم او هم دهقانان معتقد به جهاد، پتك فولاديني گشت در دست غرب براي انهدام بنيه نظامي بلوك شرق كه در افغانستان گير افتاده بود.

وزمان ديگرناآگاهانه (و شايد آگاهانه‌) بار ديگر براي از ميان بردن داعيه‌هاي جهاد و تخريب شخصيت مجاهد، همصدا و همداستان با غربيان‌، سناريو تازه‌اي را نوشتند كه در آن ستيزه ‌جويان نويني با چهره مستور و با نام قابل احترام در فرهنگ مردم اين كشور(طالب)  به صورت مرموز در عرصه سياسي جهاد ظاهر گشت‌. سپس به گونه‌اي سامان داده شدند كه در فرايند كار آنان برنامه به ابتذال كشاندن جهاد و بدنام كردن مجاهد پيش بيني شده بود. اين گروه به تدريج تقويت و تشجيع گرديده و وغرب با تحمل هزينه‌هاي سنگين وپروراندن محورهاي انساني خاص، نشان دادند كه فرهنگ جهاد و عنصر مجاهد در پي تخريب مظاهر تمدن و پيشرفت بشر است‌، بمب به كمر مي‌بندند وانسانهاي بيگناه را به خاك و خون مي‌كشند، وحشت مي‌آفرينند، ناسازگارند و دشمن بشريت‌!

و در چنين جوّي، يك رويداد عاطفي و احساس برانگيز ديگر نيز به وقوع پيوست كه كوبيدن دو جت بر برجهاي مركز تجارت جهاني در منحتن بود، اين حادثه  كه از همان آغاز به تروريسم نسبت داده شد، در واقع به عنوان يك جريان انحرافي عمل كرد زيرا ديده‌ها و ذهنها را نسبت به اصل آنچه كه با مشاركت وكار گرداني غرب در افغانستان رخ داده وهمچنان در حال اجرا بود، دور زد؛ همه ي ناظران  متوجه آن رويداد انحرافي گرديد وعواطف بشري عليه تروريسم به شدت برانگيخته شد! انتظار اين بود كه طبق متعارف به دنبال مسببان اصلي تراژدي در درون جامعه حادثه ديده بگردند؛ لكن از همان لحظه كه حادثه رخ داد انگشت اتهام به سوي تروريسمي كه گويا مركز آن در افغانستان قرار دارد واز نظر غربيان آنها كسي نيست جز طالبان والقاعده، نشانه رفت وبا تبليغات جهاني، نظرها را متوجه پايگاه گروه سياسي طالبان نموده و در جوّ آكنده از احساسات، جامعه بين‌الملل به اجماع رسيدند كه بايد طالبان نابود شود و برخواستند كه نابودش كنند و نكردند!!!

با نمايش اين فصل از سناريو، در ظاهر جنبش طالبان و القاعده را به اتهام وحشت افكني به تير عداوت بستند ولكن آنچه كه در واقع فرو ريخت و نابود شد، ثمره يك ربع قرن جهاد ملت افغانستان بود وهيمنه اي كه براي جهاد گران در اذهان مردم دنيا به وجود آمده بود! واكنون دنيا مي بينند كه نه تنها طالبان و القاعده نابود نشده بلكه در كش و قوس جنگ وگريز ويا شايد بهتر باشد بگوييم شانتاژ سياسي، همان تروريسمي كه بايد نابود مي شد، روز به روز قدرت مي گيرد درحالي كه اين ضد تروريسم به تحكيم سلطه خود مشغول است!

ودرطرف ديگر شاهديم‌، همانهايي كه ديروز ظاهراً در برابر ايدئولوژي ماركسيستي بر شيپور جهاد و دفاع از دين مي‌دميدند (بدون اينكه خود در معرض تحمل بار مشقت جهاد و تاوان آن قرار گيرند) امروز همانها سازگار با تفكر غرب‌، بي‌تفاوت در برابر سوسياليزم و راه صاف كن دوستان جديد بساط حكومت تازه‌اي را چيده و خود در نقش يك افغان دموكرات و ترقي خواه، پرچم ترويج مُد و فرهنگ مغرب زمين را در دست گرفته‌، چپ و راست برمجاهد خورده مي‌گيرند! و شاهديم كه با ميدان دادن به مالك و مالكيت قديم با مِلاك پول دار بودن و نفوذ سياسي داشتن، روز به روز بر فاصلة فقر و غنا افزوده شده و با ساختن برجهاي شيشه‌اي بر ويرانه‌هاي جنگ قساوت و قدرت بر فصل جهاد، شهادت و مهاجرت پوزخند مي‌زنند و در ميان اين همه مدعي كسي نيست كه درد و رنج نسل توفان زده و مصيبت ديده جهاد و مهاجرت را درك كنند و بفهمند كه چه كشيد و چه مي‌كشند! اين است كه مي‌گويم بسياري ازسياستمداران و مالكان امروز همان خائنين ديروز هستند كه براي گريز از دم قيچي اصلاحات اراضي، سي سال قبل بر طبل همبستگي و دينداري كوبيدند و توده‌ها ودهقانان را با به راه انداختن هوي خطري بر دين، دور زدند و تاريخ را سي سال به عقب كشيدند و اين است كه امروز شاهد وجود ميليونها بي زمين و بي جا و آواره هستيم‌. هزاران محله‌هاي آواره نشين مانند شهرك المهدي‌، سند اين واقعيت است‌.

با مرور اين بث الشكواي تاريخي و دروني‌، بالاخره اين شهرك را با قصه‌هاي مضمر و ناتمامش ترك نموده و به شهر برگشتيم‌.

ماجراي يك گفتگو

بايد نامه‌اي را به دست طاهر و عباس در محله قندهاريها مي‌رسانديم به آن سمت پياده حركت كرديم‌، 6 سال پيش كه به آنجا رفته بودم‌، ميان آن محله و شهر، نواحي غيرقابل استاده و بعضاً مزروعي وجود داشت‌؛ اما اكنون تمام اين اراضي منزل مسكوني و كارگاه ساخته شده است‌، به همين علت آدرس پيشين را نتوانستيم پيدا كنيم‌؛ هوا گرم است كلي پياده راه رفته و حسابي از دست و پا مانده‌ايم چه بايد كرد؟ از دور مرد بالا بلند حدود 60 ساله و در ظاهر معنون نمايان شد. حاجي گفت‌: آن شخص آشنا است‌، مشكل خود را با او در ميان مي‌گذاريم‌! نزديك آمد پس از سلام و احوالپرسي‌، از او سراغ عباس و طاهر را گرفتيم او گفت آنها در خانه نمي باشند، به شهرك مهاجرنشين خاتم‌الانبيأ در جاده پل مالان رفته‌اند! اما آن مرد با گشاده‌ رويي هر چه تمام‌تر در آن گرماي نيمه روز به دادمان رسيد و پيشنهاد كرد كه گرماي ظهر را در خانه او سپري كنيم‌، به سوي خانه او حركت نموده و با او تعجب خود را درباره گسترش شهر وگسترش منازل مسكوني ابراز داشته و پرسيديم كه اكثراً چه كساني اين منازل را ساخته و يا در آنها ساكن شده‌اند؟ او گفت‌: بسياري از ساكنان اين نواحي مهاجران و بي‌زمينهاي از ولايات مركزي هستند كه در سالهاي اخير به اين شهر نقل مكان داده‌اند و بسياري ديگر مهاجراني هستند كه از ايران و پاكستان به كشور بازگشته‌اند. ميزبان كه مرد مزاح و خوش برخورد بود، ادامه داد كه اكثر اين دست كسان هزاره هستند و آنها بهترين پاك‌ترين و مؤمن‌ترين مردماني هستند كه تا هنوز ديده‌ام‌، سپس در حق آنها دعاها فرمود. خوشبيني او مرا واداشت كه علت اين ميزان رضايت او را جويا شوم‌. گفت‌: آنها ساده‌، ديندار، با صداقت‌، امانت دار و در عين حال مظلومند، احترام ذريه را نگه مي‌دارند، و بنده در تمام زندگي‌ام از آنها راضي بوده و هستم‌، با وضعي كه دارم (فقر كثرت عائله و معلوليت‌) به من زن داده است در حالي كه حدود چهل سال با هم تفاوت سني داريم‌، او از وضع زندگي و از سختيهاي ساختن خانه‌اي كه در آن نشسته بوديم حكايتها كرد و افزود، فردي از نزديكانم را اجازه دادم تا بازگشتم از ايران در آن مجاناً سكونت داشته باشد، در ايران شنيدم كه او قصد تصرفات مالكانه داشته و آن را فروخته است‌! آمدم با تحمل مشكلات و صرف مبالغي توانستم خانه‌ام را از چنگ او درآورم‌. و بعد چند لحظه‌اي سكوت حكمفرما شد. گويا نه او سخني براي گفتن داشت و نه ما حالي براي شنيدن و اختلاط!

ميزبان حاجي را كه مي‌شناخت پرسيد رفيقت سيد است يا عام‌؟ حاجي گفت‌: عام و بعد شروع كرد به تعريف و توصيف كه چنين است و چنان‌! واي اما كاش چيزي نمي‌گفت‌! ميزبان چند بار دست چپ را به لحيه بلند و صافش كشيد و گفت‌: من در... بودم كسي را به عنوان «مريد دم‌» خطاب نمودم و او بر من ايراد گرفت كه چرا واژه مريد به كار برده‌ام و بعد در اين باره چيزهايي گفت‌. مي‌خواهم نظر شما را نيز در اين باره بدانم‌!

گفتم‌: از خير اين سخن درگذر، معمولاً اينگونه بحثها ناخوشايند است‌.

گفت‌: عيبي ندارد؛ بگو مي‌شنوم‌.

گفتم‌: ما در خانه شما مهمانيم‌. ممكن است شخصاً از اين گفتگو آزرده شويد.

 گفت‌: آزرده نمي‌شويم‌. اين يك گفتگوي ازاد و اختلاط خودماني است‌!

گفتم: چرا اين موضوع براي شما اين قدر مهم شده است‌؟

سكوت كرد وخود را در حال انتظار شنيدن نشان داد؛ پيدا بودكه براي گفتگو در اين باره اصرار دارد!

 گفتم: انگيزه در پيدايش و كاربرد اين عنوان هرچه بوده‌، گذشته‌؛ امروزه كاربرد آن در گويشهاي عاميانه‌، امر رايج است بنأً از اين منظر نمي‌تواند ايراد چنداني داشته باشد.

گفت مي‌خواهم بدانم چرا آن فرد از كاربرد اين عنوان به وسيله من ناراحت شد؛ آيا سخنان او درست است‌؟

سكوت كردم، رغبت پرداختن به اين مسئله را نداشتم‌، اما او با محاسن مفصل و سيماي موقرش روبرويم نشسته و چشمان نيمه بادامي اش را به من دوخته بود تا در اين باره چيزي بگويم‌! درست وقتي ديدم چاره‌اي ندارم‌، گفتم:

اگر به ريشه‌هاي پيدايش و موارد كاربرد اينگونه واژه‌ها در گذشته و بايگاني فرهنگ ديني جامعه بنگريم‌. بهتر است دركار بردن اين عنوان تأمل شود. زيرا، از طرفي طبقه بندي منزلت افراد و عنوان گذاري در جامعه اسلامي‌، به گونه‌اي كه دو واژه «مريد» و «مراد» در آن وضع يا پيش بيني شده باشد در منابع وجود ندارد. يا دست كم بنده در اين زمينه مدرك معتبري سراغ ندارم‌. لكن اولين كساني كه اينگونه عناوين را به كار برده‌اند، فرقه‌هايي چون بابكيه‌، صوفيه‌، اسماعيليه و برخي از عرفا هستند. و ظاهراً هدف آنها از كاربرد اينگونه واژه‌ها، بهره‌برداري اجتماعي و حيثيتي بوده كه با رنگ ديني و تفسيرهاي مطابق ديدگاه خود، به آن قداست مي‌بخشيده‌اند! و بهرحال آنچه مسلم است اين اصطلاح در آموزه‌ها و ادبيات دين اسلام اعتبار و منزلتي ندارد. در حالي كه خشم از چين خوردگي پيشالني او پيدا بود؛ گفت‌:

چطور ريشه ديني ندارد؟ در حالي كه مردمان ما آن را به كار مي‌برند مي‌گوييد اينها همه خطا كرده و سيره مسلمين اعتباري ندارد؟!

گفتم سيره مسلمانان بدون داشتن مدرك شرعي نمي‌تواند اعتبار داشته باشد اما اينكه

    چرا مردماني از ما (اماميه) نيز آن رابه كار برده‌اند؛ مي‌توان آن را دو گونه توصيه و تفسير نمود:

1 ـ اينكه از سر تسامح و در اثر اختلاط افراد ساده و عامي از اماميه با پيروان مذاهب اصطلاح گذار، ابتدا اين كلمه «گرده برداري» شده و در موارد مشابه كاربرد آن در مذهب مبدأ، آن را به كار برده، بدون اينكه به بار معني و غرض از كاربردن آن در مذهب مبدأ توجه كرده باشند.

2 ـ اينكه در ابتدا افرادي در جامعه‌، آگاهانه اين اصطلاح را دقيقاً به همان بار معنا و با هدف حيثيتي اجتماعي و ديني كه در فرقه‌هاي مبدأ مورد استفاده بوده به كار برده و در واقع كاربرد آن را توسعه داده باشند!

در هر دو فرض‌، بهتر است كه از كاربرد عناويني كه در فرهنگ مذهبي ما جايگاه و اعتباري ندارد پرهيز شود و نبايد به دليل جاري بودن آن در زبان و يا سنت مردم به آن رنگ ديني داد و آنگاه آن را براي تأمين حيثيت اجتماعي و ديني به كار برد. هر برخورد يا گفتار و يا رفتاري در جامعه اسلامي‌، در ديد ناظر، به حساب دين گذاشته مي‌شود و اين مي‌تواند آثار بدي برجا بگذارد.

ميزبان با بي‌حوصلگي تمام كه از سيماي او پيدا بود پرسيد:

مثلاً چه آثار بدي‌؟

گفتم‌: يكي از آثار اينگونه برخوردها و گفتارها در تعاملات اجتماعي مي‌تواند اين باشد كه مفهومي از قشربندي و يا طبقاتي بودن جامعه را در ذهن فرد ناظر تداعي كند و در نتيجه مخاطب يا ناظر را از توجه به مقاصد و ملاكهاي اصلي دين دور نگهداشته و به زواياي كه براي افراد بعد حيثيتي و قشري دارد جلب ‌كند در حال كه در اسلام غير از پيامبر كه او را خدا تنزيه و تقديس كرده است و غير از امامان كه پيامبر خدا آنها را تأييد و تصديق نموده‌، هيچ فردي بر فرد ديگر تمايز ندارد و حتي از صحابه كه دوش به دوش پيامبر حركت كرده‌اند جز تعداد محدودي‌، نتوانسته از نقد و ايراد خدا و پيامبر و تاريخ دور بمانند و جايگاه حيثيتي و قدسي بيابند. پس نداريم كه به عنوان ملاك تمايز و يك قاعده انساني‌، كسان خاصي قدسيت بيابند و مجاز باشند كه خود را مراد يا قطب يا امام و عناويني از اين قبيل بدهند و به ديگري با ديده مريد ومطيع بنگرند. وآنگاه تمام اين فعل و انفعالات را به دين مستند كنند و اينگونه معيار تمايز را در جريان زمان جاري و معتبر پندارند! اصولاً در اسلام هرگونه حركت و قشر بنديي كه در بدنه اجتماع در مسير طبقه‌دار شدن جامعه باشد،  مذمت گرديده و به جاي آن ملاكهاي معنوي و عملي معيني براي تمايز و فضيلت افراد خاطرنشان شده است‌! مسئله اصل و نسب فقط به اندازه‌اي كه مايه شناخت قبايل و تيره‌ها گردد معتبر است و اگر از نظر فقهي و اخلاقي آثاري داشته باشد در متن كتب فقهي و معارف ما تعريف شده و در عين حال در هيچ منبع ديني چيزي بالاتر از اين كه درستي عنوان مريد و مراد را تأكيد كند وجود ندارد.

ميزبان كمي جلو خزيد و گفت:

 اين سخنان توهين به ذريه است و توهين به ذريه يعني توهين به رسول خدا!

از برخورد او شك زده شدم‌! اما چاره ي نداشتم بايد سخن را ناتمام رها نمي‌كردم و لذا به او گفتم‌:

مگر قرار نبود كه گفتگوي ما صرفاً يك گفتگو و علم جويانه باشد نه غيرآن و بنده هم بنا به درخواست و اصرار شما وارد اين موضوع شدم‌، وآنگاه به او گفتم‌:

1 ـ حكايت يا بازگو كردن يك رويداد تاريخي‌، فرهنگي و اجتماعي‌، مخاطب خاصي ندارد زيرا معلوم نيست كه باني و باعث آن چه كسي يا چه كساني بوده‌اند.

2 ـ به چه دليلي ميان مطلق ذريه و رسول خدا خط تساوي كشيديد؟ در حالي كه نه تنها پيامبر چنين چيزي نگفته بلكه معيارهاي تمايز و فضيلت فرد را در اسلام بر پايه «معرفت»‌، «ايمان»‌، «عمل درست» و «تقواي الهي» نهاده است و...

وچون گفتار به اينجا رسيد او از سر حس مراد بودن به تلحن و يا تلفظ چند جمله ماركدار پرداخت جملاتي كه نظير آن را در تلحنات برخي از مرادها معمولاً شنيده يا مي‌شنويد! كه آن را در مقام روي دادن حس مراد بودن (كه نمي‌دانم در آن لحظه چه حال و هوايي پيدا مي‌كنند و الله اعلم‌) بر زبان مي‌رانند! او در حالي كه به اين تلحنات پناه برده وبراي تحكيم وتثبيت حيثيت خود مي كوشيد نمي دانست كه چه پرت و پلا مي‌گويد! نگاهم را به جنبيدن فك اسفلش دوخته و چيزي جز برانداز كردن ريش بلندش توجهم را به خود جلب نكرد و راهي جز سكوت به خاطرم نرسيد!  


[1] - فيلان كوچ يا فلان كوچ  موتري است شبيه آمبولانس، از شركت جاپاني تويوتا؛ اين نام گزاري از گويش پاكستاني در زمان طالبان به گويش افغاني افزوده شده وجهت آن است كه درزمان طالبان انواعي از موترهاي شركت تويوتا از بازارهاي بين المللي، به قيمت ارزان به افغانستان سرازير شده بود همين موتر ها به دليل ارزاني به وسيله پاكستاني ها به پاكستان قاچاق مي شد، پاكستانيها طبق عادتي كه دارند بر موترهاي خود نام محلي مي گزارند ؛ آنها اين نوع موتر را «فلان كوچ» ناميدند، وچون در آن زمان پاكستان پايگاه اصلي طالبان بود وبلكه ازاتباع پاكستان درجبهه طالبان حضور داشتند، كم كم اين موتر تحت تاثير طالبان،  به همين نام در افغانستان شناخته شد.