|
ترنم خیال
دو شعراز سید ابوطالب مظفری
نگاه نخست
نشسته است و به سر، فکرهای بسیارش
که روزگار چه بازی نموده در کارش
هنوز کودک شوخی میان دهکده بود
که مرغ جنگ برآورد چنگ و منقارش
به گردباد نشست و دوید دشت به دشت
به خانه، نه سر و سامان، نه پای و پَیزارش
به یک حساب سرانگشتیاش عیان میدید
جهان به شکل عجیبی نموده انکارش
دگر نه شوق پریدن به آسمان کبود
نه تاب ماندن و مردن به دام تکرارش
دلش گرفت، پکی زد به آخرین سیگار
که تف به جنگ و تفنگ و تمام اقمارش
*
پر از دریغ، پر از درد، مرد زل زده بود
به دستمال سفیدی که داشت از یارش
...
نگاه دیگر
دوباره سوي تو برگشتم، دوباره، كشورتنهايم!
شبي كه بار سفر بستم، نگفتمت كه همي آيم؟
نگفتمت كه پس از توفان، پس از شقاوت اين دوران
به كوهسار تو ميپيچد صداي هيهي و هيهايم؟
شب دراز غريبي را بدين بهانه سحر كردم
كه صبح روشن فردا را دوباره پيش تو ميآيم
هنوز ياد دلانگيزت، هنوز عشق بلاخيزت
نرفته از سر اين عاشق، هنوز بر سر سودايم
به روزگار غم و غربت، در آن خرابهی پرمحنت
هماره ياد تو روشن داشت چراغ آن شب يلدايم
به رغم آن شب بيشادي، به مرگ آن شب بيباران
بخند تا كه بخندد گل، بخند ميهن زيبايم
شعری ماندگار از محمد کاظم کاظمی
پیاده آمده بودم...
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده
آمده بودم، پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و
سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه
صدای گریه
نخواهی شنید، همسایه
همان غریبه که قلّک نداشت خواهد رفت
و کودکی که عروسک
نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، در
گذر دیده
منم که نانی اگرداشتم زآجر بود
و سفره ام که نبود از گرسنگی پربود
به هر چه آینه، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دست من
است
اگر به لطف، اگر قهر، می شناسندم
تمام مردم این شهر، می
شناسندم
چگونه بازنگردم که سنگرم آنجاست
چگونه؟ آه، مزار برادرم
آنجاست
شکسته بالی ام، اینجا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می
پرم، آنجاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده که آن پای دیگرم
آنجاست
اگر چه کودک من سنگ زد به شیشهء تان
اگرچه تلخ شد آرامش همیشهء تان
دَم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ، عزیزان بغل کنید مرا
همیشه
قلّک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان هر که هست آجر باد
پرنده و باران
سلطان خوابهای پريشانم
میخواهم از تو روی بگردانم
من دل به سادگی کسی دادم
از تاج و تخت نقره گريزانم
بانوی خانههای گلی بودم
در چارسوی قصر نچرخانم
پيراهن حرير، تنم را کشت
حس میکنم عروسک عريانم
نزديک سفرهات چه نشينم تلخ؟!
يخ بست بين شير و عسل نانم
ديدی که حال و روز دلم خوش نيست
تصويری از پرنده و بارانم
خون من است در همه سو جاری
هر شام روی شيشه نرقصانم
فرعون خويش باش و خدايی کن
من تا قيامت آسيه میمانم
«زهرا حسین زاده»
با لطف عشق
هر روز بی حضور تو سالی به من گذشت
هر شب زغیبت تو ملالی به من گذشت
زآن هفته ای که داشت دلم انتظار تو
ای ماه من! مپرس که سالی به من گذشت
ای یوسف عزیزمن ! از دوری رخت
یعقوب آگه است چه حالی به من گذشت
عمری که صرف بی گل روی تو شد مرا
چون حال مرغ بی پروبالی به من گذشت
آسان نبود هجر تو ای گل مرا ، و لیک
این هجر با امید وصالی به من گذشت
صبری که در فراق تو کردم محال بود
با لطف عشق امر محالی به من گذشت
«رنجی» شکایت زجفایت نمی کند
با مهر یا به قهر تو حالی به من گذشت
«هادی رنجی»
ای گرگها،مگرکه شما ...
یوسف نبوده ام که خریداری ام کنید
زندان شوید و بعد نگهداری ام کنید
در جشنها و قصرعزیزان چه کرده ام؟!
باید دچار بی کسی و خواری ام کنید!
تعبیر خواب مسئله کهنه ای شده است
حالا جواب عالم بیداری ام کنید
دریا شدن چه فایده دارد درون چاه
خوب است اگر به خون خودم جاری ام کنید!
خون دروغ پیرهنم را سیاه کرد
اینبار صادقانه عزاداری ام کنید
من به برادرانم امیدی نداشتم
ای گرگها ... مگر که شما یاری ام کنید!!!
«محمد حسین ابراهیمی»
|