تاريخ هجري شمسي

    معرفي انجمن

  جرعه ای از زلال وحی

   درمحضراهل البیت(ع)

   نشریه پیام یاسین

   مقالات

    گزارشات

   اخبار

   تحلیل ها

   افغانستان

  ارزگان خاص

   همایشها

   گفتار بزرگان

   مهاجرین

   پرسش و پاسخ

   مشاوره

   طنز

    گالری عکس

    پیوندها

    ارتباط با ما

 

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

 

عنوانهای دیگر شماره یازدهم و دوازدهم:

» سرمقاله

» پیرامون مدیریت اسلامی

» اعجاز

» ترنم خیال

» در حکومت اسلامی

 شهروند کیست؟

»عاقبت مهاجرین افغانی چه خواهد شد؟

» هدف

» انتظار وآثار تربیتی آن

» خاطره ای از آن سالها

» کاملی، گر خاک گیرد زر

 شود

» نامه یک دانش آموز افغانی به رئیس جمهور ایران

» از هر دری، سخنی

» پیام یاسین و خوانندگان فهیم

» در چشمه سار تسنیم

» کتابهای نو رسیده

 

 

          فرصتی برای صحبت آزاد

                            (خاطره ای از آن سالها)

احمدعلی نوری

زمانی که بنده کوچک بودم ،به یاد دارم وقتی بزرگان ما از امام خمینی(ره) نام می بردند چون عوام بودند به جای پسوندهای «مدظله»، «ایده الله»، «حفظه الله» وتعابیر از این قبیل که نشان از دعای خیر برای سلامتی و توفیق روز افزون و در پناه خدابودن و... بود، می‌گفتند: «فدایش شوم». یعنی آن قدر محبت امام دردل مردم شیعه ما نفوذ کرده بود که بی شک هیچ مرجعی تا بحال تا این حد در روح و روان آنها نفوذ پیدا نکرده بود. همین طور درخاطرم هست که بعضی از بزرگترهای ما که باهم صحبت می کردند، می گفتتند: ای کاش توفیق می شد می رفتیم ایران و درسنگر ایران و درحمایت از امام خمینی، به شهادت می رسیدیم. شهادت درسنگرامام خمینی از برترین آرزوها بود.

وقتی امام دچار بیماری شدند وخبرآن از طریق رسانه ها اعلام شد، مردم ما برای سلامتی امام سه روز روزه گرفتند. وقتی در رادیو سخن امام را پخش می کردند، مردم با با شوق تمام به سخنان امام گوش می دادند و بعد با همان بیان عامیانه خود سخنان ایشان را تحلیل می کردند. به هرحال خاطره ای که من آن را نقل می کنم مربوط به سال 1368 است که بنده در سن نوجوانی بودم. آن زمان ما در یکی از قریه جات ارزگان خاص به نام «باغوچار» زندگی می کردیم. خاطره من مربوط به روز رحلت امام است. آن روزمراسم عروسی یکی ازسادات بود و مردم با خوشحالی تمام خود را برای جشن عروسی آماده می کردند. اما به یکباره خبرارتحال امام خمینی درمنطقه پیچید. درآن زمان از سن کمی برخوردار بودم و با شوق تمام خودم را برای رفتن به عروسی آماده می کردم. درحالیکه از خبرمهمی که عالم اسلام را عزادار کرده بود بی خبربودم. هنگامی که به مراسم رسیدم، دیدم که حزن و اندوه در چهره تمام مردم هویدا است. برخی ازآنان به گوشه ای رفته و به شدت گریه می کردند. از کسی که مورد اعتماد بود و با او بی پرده سخن می گفتم، پرسیدم که چه اتفاقی افتاده و چرا مردم غمگین هستند؟

آن شخص با نگاه غمگینانه به من گفت که مگر شما خبر ندارید؟ سپس گفت حضرت امام خمینی ازدنیا رفته است.با شنیدن این خبربغض گلویم را گرفت و او هم سرش را پایین انداخت گویا اینکه دیگرتوان صحبت نداشت. با جاری نمودن اشک خود چاره سازدل غمگین خود شد ومن هم با رفتن درگوشه ای لحظه ی فوت امام را که اصلا باورم نمی شد، مرور نمودم و هیچ مرهمی برای غم و اندوه درونی ما به جز ریختن اشک، نبود.

بعد ازچند لحظه برنامه ی جشن عروسی به هم خورد و در واقع مراسم جشن به عزا مبدل شد. ریش سفیدان که واقعا نهایت عشق وعلاقه را نسبت به امام خمینی داشتند برای برپایی مراسم عزاداری و ختم قرآن آماده می شدند.

با توجه به اینکه وضع اقتصادی مردم خوب نبود اما هر کدام به قدرتوان دراین مراسم شریک شدند. بعضی یک گوسفند و بعضی گوساله و بعضی بخشی از گوسفند و گوساله را شریک شدند و بعضی پخت نان را برعهده گرفتند و برخی هم پول نقد دادند. واقعا چنین ابراز محبتی  بی سابقه بود. در روز مشخصی مراسم برگزار شد وهمه برای صرف خیرات دعوت شدند. همچنین از برادران اهل سنت اطراف هم برای شرکت در مراسم دعوت شده بود. آنچه که بنده بیاد دارم تعداد گوسفندان قربانی بالای پنجاه عدد بود به همراه  تعدادی گاو و گوساله و مبلغ زیادی پول، که جمع آوری این همه در روستایی که حتی جاده نداشت و تعدادی معدودی ازشیعیان در آن جا زندگی می کردند، امری خارق العاده بود. این نشان ازعمق اخلاص نسبت به این مرجع و رهبرعالیقدر جهان اسلام داشت که با وجود مشغله فراوان مردم، سه روز عزای عمومی اعلام شد. ضمن آن که درآنجا هیچ رسانه و مطبوعاتی وجود نداشت و فقط دولت وقت افغانستان از رسانه سراسری برخوردار بود که آن هم مورد حمایت شوروی سابق بود که با انقلاب اسلامی و شخصیت امام خمینی عناد داشت.

به هر صورت مراسم برگزار شد و بنده به دستوراستاد مدرسه «باغوچار» مراسم را با قرائت قرآن کریم شروع نمودم. بعد از قرائت قرآن تعدادی از نو جوانان مدرسه به ایراد سرود پرداختند که اشعارش توسط استاد مدرسه سروده شده بود که از باب نمونه به دو بیت آن اشاره می کنم:

غم تازه از نو پدیدار گشت                   امام عزیز از جهان درگذشت

الهی‌تو یادش‌به دل زنده دار                 به خلد برینش تو پاینده دار

 و بعد سه نفرازعلمای منطقه به ایراد سخنرانی پرداختند و به طریقی درمورد شخصیت امام خمینی(ره) سخن گفتند. در روز مراسم تعداد کثیری از مردم به طریقی حضور پیداکرده بودند. حتی چوپانان هم صبح زود گله را به چرا برده بودند تا هنگام برگزاری مراسم خود را به آنجا برسانند. مراسم بسیار باشکوهی برگزار شد که حتی در مراسم عاشورا چنین جمعیتی جمع نشده بود و حتی می توانم بگویم که درهیچ مراسم جشن و یا عزاداری قبل و بعداز آن روز تاکنون مردم در یک محفل، این چنین اجتماع نکرده بودند.

برادران اهل سنت هم به دعوت شیعیان منطقه پاسخ مثبت داده بودند و حضورگسترده وچشم گیری داشتند و بعضی از آنها اظهار همدردی می کردند و می گفتند امام خمینی تنها از شما شیعیان نبود بلکه مربوط به همه ی مسلمانان بود.

برگزاری این مراسم این برکت را هم داشت که طبق دعوایی که بین برادران سنی و شیعه از دو منطقه (که البته نزدیک به مابود) پیش آمده بود و موجب بعضی مشکلات و پرداخت هزینه شده بود و حتی احتمال شعله ور شدن جنگ بین آنان هم بود، مردم باغوچار بعد از پایان مراسم تصمیم گرفتند که از پول مازاد مصرف خیرات، در جهت حل اختلاف طرفین شیعه و سنی هزینه کنند و الا قضیه به حدی حاد شده بود که طرفین از یکدیگر گروگان گرفته بودند و این امر ماجرا را سخت پیچیده کرده بود که الحمد لله با این تدبیر، مسئله حل و فصل شد که البته این هم از برکت امام بود.