|
خاتميت
پيامبر اعظم (ص) و ولايت امامان معصوم(ع)
عبدالخالق
كريمي
بحث
خاتميت يك بحث كليدي و مهم در عرصة اعتقاد و ديانت ميباشد و اگر
به معني ختم نبوت و اينكه پيامبر ديگري با تعاليم جديدي نخواهد
آمد، باشد، ميتواند منشأ اين شبه گردد كه با ختم نبوت فلسفة وجودي
امامت و اينكه ائمه معصوم شيعه در چه مقام و مرتبةاي ميتواند
قرار گيرند، و اساساًًً براي امامان معصوم چه جايگاهي در شريعت
ميتوان تعريف كرد؟
آيا آنها
در مقام شارع اذن تصرف در امور دارندو بر امت اسلام اطاعت آنان در
همة امور واجب است؟ و اگر چنين است پس ختم نبوت چه معني ميتواند
داشته باشد؟ و از همه مهمتر كساني كه ولايت ائمه را انكار ميكنند
آيا به اين معني است كه راهي خلاف شرع ميپيمايند؟
لذا جاي آن دارد كه تحقيقي در اين زمينه ارائه گردد تا پاسخي به
اين شبهات داده شود.
خاتميت در
قرآن
عنوان
خاتم نبوت را خود قرآن كريم به پيامبر خاتم
7
داده است. و آن حضرت را خاتم النبيين خوانده است در اين مطلب بحثي
بين مسلمانان نيست وهمه به آن اعتقاد دارند و آيات قرآني دال بر
خاتميت پيامبر وجود دارد كه اين معني را تأييد ميكند.از جمله در
سوره مباركه احزاب, صريحا به اين صفت پيامبر اشاره كرده است و
ميفرمايد : ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و
خاتم النبيين .(احزاب/ 40) يعني محمد
3پدر
هيچكدام از مردان شما نيست, يعني پدر خوانده كسي نيست, او را با
اين صفت نخوانيد, صفتي كه بايد شما او را با آن صفت بخوانيد و
بشناسيد اينست كه او فرستاده خدا و پايان دهنده پيامبران است
البته
اين آيه در نسخ سنت كهن پسر خوانده گي بود كه هم در ميان اعراب و
هم در ميان غير اعراب از دنياي آن روز رواج داشته است .و رسم اين
بود كه يك كسي يك كس ديگر را پسر خوانده ميخواند و به منزله پسر
خود حساب ميكرد و طبق عادات و رسوم آن زمان پس از آن, از لحاظ
احكام و آثار محرميت و ارث بردن و ...عينا مثل پسر خودش بود زيد بن
حارثه كه قبل از اسلام غلام خديجه بود . خديجه او را به رسول اكرم
بخشيده بود, و رسول اكرم او را آزاد كرده بود او را مردم پسر
خوانده پيامبر ميخواندند . پيامبر اكرم مخصوصا وبه دستور خداوند،
دختر عمه خودشان زينب بنت جحش را به عقد او در آورده بودن وزينب
چون از اول زيد را نمي خواست, تا آخر هم به او علاقمند نشد و مرتب
ناراحتي و كج خلقي ميكرد . تا بالأخره زيد او را طلاق داد و
پيامبر اكرم براي نسخ اين سنت و به دستور خداوند با او ازدواج كرد.
اما اين
براي اعراب جاهليت خيلي مستنكر بود كه پيامبر با زن پسر خوانده
خودش ازدواج كرده است، ولي قرآن فرمود كه محمد پدر هيچيك از مردان
شما نيست او را با صفت رسول الله و صفت خاتم النبيين بشناسيد, كه
اين يك صفت خاص و جداگانهاي نسبت به ساير پيامبران است، و تنها
مخصوص اوست و بعد از آنحضرت ديگر پيامبري مبعوث نخواهد شد.
همچنين
آيهاي كه راجع به خود قرآن مجيد است كه ميفرمايد : انا نحن نزلنا
الذكر و انا له لحافظون (سوره حجر, آيه 9)
يعني ما
اين ذكر را, اين قرآن را نازل كرده ايم و براي هميشه حافظ آن
هستيم, وقرآن براي هميشه در ميان مردم خواهد بود, بنابراين كتاب
منسوخ شدني نيست كه مثل كتب پيامبران قبل از بين برود ودر ميان
مردم باقي نماند.
�
در
تفسير نمونه داريم:
حق اين
است كه، خداوند طبق ظاهر آيه فوق وعده داده كه آنرا از هر نظر حفظ
و پاسدارى كند : محافظت از هر گونه تحريف و محافظت از فنا و نابودى
و محافظت از سفسطههاى دشمنان وسوسهگر .
[1]واين به اين معني است كه دين
پيامبر خاتم پايدار است.
�
و آية
ديگري كه پيامبران گذشته راهمه مبشر اين پيامبر ميداند. و
ميفرمايد:
وَ إِذْ
أَخَذَ اللّهُ ميثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ
وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ
لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَ
أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْري قالُوا أَقْرَرْنا قالَ
فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ (آلعمران/81)
و ( به
خاطر بياوريد ) هنگامى را كه خداوند، از پيامبران ( و پيروان آنها
)، پيمان مؤكد گرفت، كه هر گاه كتاب و دانش به شما دادم، سپس
پيامبرى به سوى شما آمد كه آنچه را با شماست تصديق مىكند، به او
ايمان بياوريد و او را يارى كنيد ! سپس ( خداوند ) به آنها گفت :
آيا به اين موضوع، اقرار داريد ؟ و بر آن، پيمان مؤكد بستيد ؟
گفتند : ( آرى ) اقرار داريم ! ( خداوند به آنها ) گفت : پس گواه
باشيد ! و من نيز با شما از گواهانم .
ظاهر
تعبيرات آيه يك مساله كلى و عمومى است، اگر چه خاتم پيامبران مصداق
بارز آن است و با روح مفاهيم قرآن نيز همين معنى وسيع و گسترده
مناسب است بنابر اين اگر مىبينيم در اخبارى تصريح شده كه منظور از
آن پيغمبر گرامى اسلام است از قبيل تفسير آيه و تطبيق آن بر يك
مصداق روشن محسوب مىگردد نه اين كه معنى آن انحصار بوده باشد .
[2]
به هر
حال آنچه در اين تحقيق بايد به آن پرداخته شود تبيين ولايت و امامت
ائمه معصوم شيعه ميباشد كه چگونه با ختم نبوت سازگار است و عقيدة
شيعه در اين باره چيست؟ لذا اول فلسفه خاتميت را تبيين كرده و علل
و عوامل و اركان آن را بررسي ميكنيم.
فلسفه
خاتميت
اين بحث
را با اين سوال آغاز ميكنيم كه چرا بعد از خاتم الانبياء پيامبري
و لو پيامبري كه صاحب شريعت نباشد نخواهد آمد؟ وچرا شرايع به يك
مرحلهاي كه رسيد ختم شد و شريعت ديگري غير از اين شريعت نيامد و
نخواهد آمد ؟ مگر ديگر هدايت تمام شده يا انسان ديگر به هادي و
راهنما احتياجي ندارد؟
در پاسخ
به اين سوال متفكرين نظرات مختلفي مطرح كرده اند از جمله شهيد
مطهري ناتواني عقلي بشر و ناتواني از حفظ كتب آسمانيشان و البته
ويژگي خاص و جهان شمول آيات قرآن ميداند و در اين زمينه ميگويد:
پيامبران ادوار گذشته, در ادواري بوده اند كه عقل و علم بشر قادر
نبوده است كه مبلغ شريعت باشد, بشر وحشي بود و به حيوانات پست
نزديك تر بود, و همانطور كه اصل قانون كلي شريعتش را بايد از طريق
وحي به او الهام و تعليم كنند دستگاه تبليغاتي او هم, بايد از
طريق وحي اداره شود . عقل و علم در آن زمان قادر به انجام اين كار
نبود . همين قدر كه بشر به آن مقام و درجه و مرتبهاي ميرسد كه
واقعا مصداق علم بالقلم, علم الانسان ما لم يعلم ميشود, ومي
تواند وارث تاريخ گذشته خودش باشد وكتاب آسماني اش را حفظ كند,و
ديگر نيازي به انبياء براي تبليغ آن شريعت وجود ندارد . نبودن
انبياء در دوره اسلاميه خود دليل تكامل بشريت است.
اما به
عقيده اقبال لاهوري، ادعاي ختم نبوت به اين معنا است كه به بشر
بگويد دوران وحي و حكومت غريزه به سر آمده و تو ميتواني با
بهرهگيري از عقل خود، بدون نياز به وحي راه سعادت خويشتن را
بازيابي . به تعبير اقبال، پيامبر اسلام
3
ميان جهان جديد و جهل قديم ايستاده، از يك سو چون منبع معرفتي او
وحي و الهام است متعلق به جهان قديم و از سوي ديگر چون محتواي
تعاليم او تأكيد به كارگيري خرد و انديشه است، متعلق به جهان جديد
است.[3]
عقلي را
كه اقبال در تبيين خاتميت مطرح ميكند، خرد استقرايي است كه ويژگي
خاصش آن است كه با ياري آن ديگر به راهنما و رهبر خارجي نياز
ندارد. خرد استقرايي به تنهايي و با استقلال، به مطالعه تاريخ و
طبيعت ميپردازد واز اين رهگذر همة نيازهاي انسان را براورده
ميكند.[4]
اما به
عقيده شهيد مطهري، غريزه مرتبهاي پايين تر از حس و عقل دارد در
حالي كه وحي، هدايتي
ما فوق حس
و عقل است.[5]
همچنين از ديدگاه شهيد مطهري بلوغ عقل به معناي بي نيازي از وحي
نيست بلكه بر عكس، قدرت يافتن عقل بر كشف حقايق وحياني است.[6]
در تحليل
شهيد مطهري بر دو نكته تأكيد شده است: نخست توانايي عصر ظهور در
حفظ كتاب و دوم تدريجي بودن تعاليم اسلام به واسطه تدريجي بودن رشد
فكري بشر .
شهيد
مطهري هميشه رابطهاي ميان هدايت غريزي و الهامي و هدايت عقلي و
عقلاني برقرار ميداند.و ميگويد: به هر اندازه كه موجود زنده از
لحاظ رشد و بلوغ علمي و عقلاني ضعيف است خداوند از طريق الهامات
فطري و غريزي او را هدايت ميكند, و به هر اندازه كه در اين ناحيه
نيرو و قدرت پيدا ميكند در آن ناحيه ضعيف ميشود زيرا نيازش سلب
ميگردد . در حيوانات, هر اندازه كه حيوان پست تر است يعني
شعورحسي و وهمي و خيالي تا برسد به شعور فكري در او كمتر است
الهامات غريزي او بيشتر است .
يعني
عالم و عالم فقيه و متفقه, حكيم و فيلسوف, جانشين انبيائي كه
كارشان تبليغ شرايع ديگران بود ميشود و لذا هر يك از پيامبران
گذشته با هر كتابي در هر زماني كه آمد كتابش از ميان رفت . بشر چون
بالغ و رشيد نبود نتوانست كتاب آسماني خود را حفظ كند . تنها در
زمان ظهور خاتم الانبياء بود كه بشر به اين مرحله رسيد كه
ميتوانست ارث دوره گذشته خودش را براي دوره آينده حفظ كند .
شهيد مطهري
در جاي ديگر رمز وراز خاتميت را در عمق تعاليم و آموزههاي قرآن و
سنت ميداند و به عقيده ايشان قابليت عظيم و پايان ناپذير منابع
اسلامي براي تعمق و تأمل انسانها سبب گرديده كه به دوره زماني خاص
محدود نگردد.[7]
اما اين
نكته را نيز خاطر نشان ميكند كه
بعد از
زمان حضرت رسول اساسا باب الهام و كشف و شهود به كلي مسدود نشده
است و ممكن است بشري از لحاظ صفا و كمال و معنويت برسد به مقامي كه
به قول عرفا يك سلسله مكاشفات براي او رخ ميدهد و حقايقي كه از
طريق علم الهامي به او ارائه ميشود, ولي او مأمور به دعوت مردم
نباشد.
از نظر
اسلام، انديشه ختم نبوت نه نشانه تنزل بشريت و كاهش استعداد بشري و
نازاشدن مادر روزگار است و نه دليل بي نيازي بشر از پيام الهي
پيامبر است و نه با پاسخگويي به نيازمنديهاي متغير بشر در دورهها
و زمانهاي مختلف ناسازگار است، بلكه علت و فلسفه ديگري دارد.و
ميتوان اينگونه خلاصه كرد كه پيامبر اسلام به نقطة اوج كمال و
مدارج شرافت و علوم الهي رسيده است كه پيامبران گذشته به آن مدارج
نرسيده بودند، و از بالاترين قله ممكن كمال براي بشريت پيام آورده
است، و ديگر قلهاي براي فتح توسط آيندگان نمانده است، وچيزي
فروگذار نشده است تا ديگري بيايد و آن را بيان دارد . اما مسئله
وجود امامان
G
به عنوان ادامه دهندة راه پيامبر خاتم را در بحث ولايت به آن
اشاره خواهيم كرد.
ويژگيهاي خاتميت
ويژگيهاي
خاتميت يعني ويژگيهايي كه خاص خاتميت پيامبرو عصر پيامبرخاتم و
خصوصيات ويژة اين عصرمي باشد.
در مورد
ويژگيهاي خاتميت به ويژگي خاص رسالت پيامبر بايد اشاره كرد كه
رسالت پيامبر اسلام با همه رسالتهاي ديگر اين تفاوت را دارد كه
ازنوع قانون است نه برنامه، قانون اساسي بشريت است، مخصوص يك
اجتماع تندرو يا كندرو يا راست رو يا چپ رو نيست، اسلام طرحي كلي و
جامع و همه جانبه و معتدل و متعادل وحاوي طرحهاي جزيي و كارآمد در
همه موارد است.
ويژگي ديگر
خاتميت در معجزة جاويد پيامبر، قرآن است. قرآن كتابي است كه روح
همه تعليمات موقت و محدود كتب ديگر آسماني را كه مبارزه با انواع
انحرافها و بازگشت به تعادل است، در بر دارد.
شهيد مطهري
براي خاتميت چهار ويژگي وركن برشمرده است؛
ركن اول
و پايه اول آن را خصوصيات ثابت و متغير انسان و اجتماع ميداند از
اين نظر كه آيا انسان يك موجود ثابت و جامد و يكنواختي است ؟
كه
اگر
انسان صددرصد موجود ثابتي باشد قوانين زندگي او هم بايد صددرصد
قوانين ثابت و لا يتغيري باشد, و در ادامه بيان ميدارد كه حقيقت
اينست كه انسان داراي جنبههاي ثابت و جنبههاي متغيري است, از يك
نظر بايد از يك اصول ثابتي پيروي بكند, ولي در قسمتهايي هم بايد
از اوضاع متغيري تبعيت نمايد. انسان متغير است ولي مدار ثابتي دارد
يعني نبايد در جا بزند بلكه بايد متغير و در حركت باشد اما مدار
انسان يك مدار خاص است، و آن را مدار انسانيت مدار وسطيت و جامعيت
ميداند.و اسلام براي انسان مسير تكويني و مشخصي قائل است كه از آن
به صراط مستقيم تعبير كرده است.
ركن
ديگر خاتميت وضع
خاص
قانونگزاري دراسلام
است، كه
اسلام
اصول ثابتي و فروع متغيري كه ناشي از همين اصول ثابت است, دارد،
يعني به موازات انسان, براي جنبههاي ثابتش جدا قوانين ثابت
آورده است وبراي جنبههاي متغير جدا و با توجه به اصول ثابت، جدا
قانون آورده است، وبراي آن چيزهايي كه مربوط به مدار انسان نيست,
يا اساسا دخالتي نكرده يا بشر را مختار و آزاد گذاشته است ويژگي
ديگر خاتميت، علم و اجتهاد علماء و مجتهدين اين عصر و امت پيامبر
ميباشد، در حقيقت يكي از اركان خاتميت، بلوغ اجتماعي بشر است، به
حدي كه ميتواند حافظ و نگهبان مواريث علمي و ديني خود باشند و خود
به نشر و تبليغ وتعليم و تفسير آن بپردازند. علماء و مجتهدين وقتي
با روح اسلام آشنا شدند و توانستند فروع را به اصول برگردانند,
وهدفهاي اسلام را شناختند، ميتوانند مهندسي و مقابله با آسيبها
و تهديدهاي به دين و ديانت را رهبري كنند، و ديگر از آورندة وحي و
پيام جديد سخني در ميان نمي باشد. و ميتوانند با تمسك به قرآن و
سنت و اجماع و عقل، كه موضوع تفقه و اجتهاد است، به استنباط و حل
مسائل و مشكلات و شبهات جامعه اسلامي بپردازند. كه شهيد مطهري
وضع خاص موضوعات تفقه و اجتهاد
را در عصر خاتميت ركن چهارم خاتميت ميداند.[8]
اما به
نظر ميآيد ويژگي مهمتر خاتميت را وجود ولايت و استمرار آن تا
قيامت بدانيم، كه به اعتقاد شيعيان الان در دوران غيبت كبري به سر
ميبريم.
ولايت
در عصر خاتميت
ولايت
ولايت در
فرهنگ اسلامي داراي معاني متعدد وبه تعبير صحيح، داراي اقسامي است.
ولايت در بحثهاي فقهي ،سرپرستي و عهده داري است، و(ولي ) شخصي است
كه متصدي كار ديگري است.اين اصطلاح فقهي، ماخوذ از معني لغوي ولايت
است . چنانچه در لسان العرب آورده است؛ (الولي:ولي اليتيم الذي يلي
امره و يقوم بكفايته. و ولي المرئه الذي يلي عقد النكاح عليها و لا
يدعها تستبد بعقد النكاح دونه، و في روايه ايما امراه نكحت بغير
اذن مولاها فنكاحها باطل.اي متولي امرها).[9]
در مفردات
راغب نيز، حقيقت ولايت، بر عهده گرفتن كار دانسته شده است:(
حقيقته: تولي الامر)
[10]
ولي در
بحثهاي عرفاني، ولايت اوج مقام معنوي انسان است:(الولايه هي الكمال
الاخيرالحقيقي للانسان)[11]
(ولي) به
قله كمالات انساني صعود ميكند و درسير كمال جويي، همه موجودات را
پشت سر ميگذارد وبه نهايت قرب حق نائل ميگردد. عبدالرزاق فاساني،
ولايت را چنين تفسير ميكند: هي قيام العبد بالحق عندنا، نفسه وذلك
تبولي الحق اياه حتي يبلغه مقام القرب و التمكين.[12]اين
تفسير از ولايت نيز با گفتة برخي از لغويين مانند صاحب مقاييس
اللغه، كه ريشة همه استعمالات ماده ولايت را (قرب) دانسته سازگار
است.[13]
سيد حيدر
آملي ولايت را عبور از اخلاق و اوصاف بشري و حضور و تخلق به اوصاف
الهي دانسته است:
( الولايه
عباره عن قيام العبد بالله و تبديل اخلاقه باخلاقه الله، تحقيق
اوصافه باوصافه كما قال (ص): تخلقوا باخلاق الله، بحيث يكون علمه
علمه و قدرته قدرته و فعله فعله كما وردني الحديث القدسي:لايزال
يتقرب الي...)[14]
منظور ما
از ولايت در اينجا به معني سرپرستي امت پيامبر توسط كساني كه از
جانب خداوند و با انتصاب و انتخاب و معرفي پيامبر صورت گرفته است.
وسرپرستي نيز به معني صاحب اختيار و اجازة دخل وتصرف داشتن در امور
امت است، كه امام معصوم با علم و عصمتي كه از طرف خداوند و با
واسطة پيامبر به او عطاشده است، امت را در مسير پيمودن كمال ورسيدن
به قرب الهي و برآورده شدن اهداف انبياء ياري ميرسانند.
اما اينكه
امامان معصوم
G
بعد از پيامبر اين قابليت و لياقت پاسخگويي و هدايت را به چه نحوه
به دست آورده بحث مفصلي ميطلبد ولي همين قدر اشاره نماييم كه
امامان معصوم
G
با توجه به احاديث صحيح و موثقي كه در اين زمينه وجود دارد، چه از
طريق تعليم مخصوصي كه توسط پيامبر به آنها و در رأس آنها حضرت
علي
A
، رسيده و چه از طريق منابع مكتوب و معتبري مثل كتب (جفر) و (جامعه
) به آنها از پيامبر رسيده است، همه وهمه دلالت بر ارتباط وثيق و
مستقيم علوم آنها با علم وحياني پيامبر دارد، كه توانايي و شايستگي
خلافت و جانشيني پيامبر را پيدا كردهاند و تنها حجج برحق و نجات
بخش خدا بر روي زمين و تا قيام قيامت منصوب شدهاند.
و
بعد از
پيامبر اكرم اين امامان معصوم
G
از جانب پروردگار وبا تأييد و تعيين نصوص خاص به واسطه پيامبر،
براي حفظ و صيانت از علم پيامبر، در ميان امت يكي پس ازديگري به
حجيت قيام كردند، آنها صديقان وحافظان علم پيامبر ومستحفظان شريعت
بوده و هستند و بنابراين عالم به تمام آنچه كه بر پيامبر نازل شده
است، ميباشند،نه علمي كه مكتسب از اجتهاد باشد. چون آنها تنها
ذخيرههاي الهي و مصاديق حقيقي خليفه الله در روي زمين تا قيام
قيامت هستند.
انواع ولايت
ولايت
بر دو نوع است: ولايت تكويني و ولايت تشريعي
ولايت
تكويني:سرپرستي موجودات جهان و تصرف در آنها،كه نوعي رابطه علي و
معلولي است . كه هر علتي ولي وسرپرست معلول خود است وهرمعلولي
سرپرستي شدة و تحت ولايت و تصرف علت خويش است.از اين رو هيچ گاه
تخلف بردار نبوده و با اراده ة انجام ميپذيرد.
ولايت
برتشريع: ولايتي كه درآن قانون گذاري، تشريع احكام و قوانين،
سرپرستي وضع قانون، اصول و مواد قانوني به چشم ميخورد. اين نوع از
ولايت تنها در گستره قوانين بوده و با موجودات هستي و عالم تكوين
بيگانه است. از اين رو قابل عصيان و سر كشي از سوي مكلفان است. و
پروردگار متعال صاحب اين ولايت است كه به آن ربوبيت تشريعي
ميگويند، و پس از اوچنين مقام والايي، مخصوص پيامبران، امامان و
جانشين پيشوايان معصوم
A
يعني فقيهان ودر راس آنها ولي فقيه خواهد بود كه همگي با اذن الهي
صاحب چنين اختياري خواهند بود. اما آنچه در حوزة كلام و فقه،
دربارة رياست و تدبير امور جامعه مطرح ميگردد، و از آن به ولايت
يا امامت تعبير ميشود، ولايت ظاهر خوانده ميشود وآنچه به كمالات
معنوي است، ولايت باطن نام ميگيرد.
ضرورت وجود
ولي براي امت
يكي از
وظايف امام و ولي و سرپرست جامعه اسلامي رساندن و هدايت مردم به
كمال و صراط مستقيم است، و اينكه جامعه بدون راهنما و رهبر نمي
تواند به سر منزل مقصود نايل آيد، و بعد از پيامبر كه نبوت با آن
قالب خاص ختم شد اما فرايند رشد و تعالي انساني هم به لحاظ علمي و
هم به فرهنگي و هم معرفتي توقف ناپذير است. و انسان براي رهيافت به
كمال به يك منبع قوي هدايتي و غني معرفتي محتاج است كه خداوند در
قرآن و اهل بيت
G
به او عنايت كرده است.
ديگر
اينكه رشد و كمال خواهي ازنيازهاي فطري و ذاتي بشر است و پيوسته او
به سمت به دست آوردن آن است . اما اين خود نيازمند منبع فيضي است
كه اين نياز را برآورده سازد و خداوند اين منبع را به انسان داده
است و آن قرآن است، كه نيازمند مفسران و مكملان حقيقي و واقعي
دارند، كه امامان نG
را
آنهم داراي عصمت و مصون از خطا و اشتباه را ميطلبد. وفرايند امامت
و ولايت راه استفادة صحيح از اين منبع لايزال را به بشر ميآموزد و
آنها را در بهره برداري از رهاوردهاي وحي در مسير كمال ياري
ميكند. درست است كه بعد از ارتحال پيامبر رابطه وحياني بشر توسط
پيامبر با خداوند به شكلي به انتها رسيده است، اما با وجود قرآن و
امامان معصومG
وعده الهي مبني بر تعليم ناداشتهها به انسان ميتوان گفت رابطه
همچنان برقرار است.
شهيد مطهري
در باب لزوم رجوع به امام در حل اختلافات فرموده است: كه گاهي
مسالهاي روشن به واسطه مغالطات و لفاظيها و بيانات سحرآميز دچار
ابهام ميگردد و اصولا روش مغرضان چنين است كه با استفاده از چنين
روشهايي افكار باطل خود را آراسته ميسازند و حق و باطل را مخلوط
ميكنند. آنان گاهي آن قدر در اين مقصود پيش ميروند كه راه را بر
عالمان واقعي نيز تنگ ميكنند و در اين فضاي غبار آلود نه قرآن و
سنت با همه جامعيتشان اثر دارد و نه عقل كاربردي دارد، در اين
شرايط ضرورت امام و راهنماييهاي او كاملا محسوس است و جانها با
شنيدن سخن او آرام ميگيرند .درانديشه شهيد مطهري جامعيت اسلام به
مقتضاي حديث ثقلين با بهرهگيري از معارف قرآن و علوم و سيره اهل
بيت
G
تحقق پيدا ميكند.
نتيجه
بطور
كلي نتيجهاي كه ميتوان گرفت اينكه خاتميت پيامبر
3
با توجه به ويژهگيها و اركاني كه خاتميت در بر داشت در نتيجه بلوغ
فكري بشر و وضعيت فكري بشر در خاتميت پيامبر بي تاثير نبوده است، و
قرآن و در كنار آنها امامان معصوم
G
برنامهاي مدون و جامع با توجه به نيازهاي ثابت و متغير بشر تا
قيام قيامت آورده است، وپيامبر
3
آخرين مراتب كمال و ترقي و برنامهها و الگوهايي كه بشر براي رسيدن
به كمال و سعادت ابدي نيازمند است، آورده است، و امامان معصوم
(ع)
ازاين نظر كه علوم لايتناهي خود را از پيامبر3
گرفته است، به نحوي ادامه دهندة راه
پيامبر
(ص)ميباشند، و دستوراتشان چون با اذن
خداوند
و
پيامبر
است، قابل اجرا ميباشند.و
در حقيقت در طول دستورات خدا و پيامبر
3
ميباشد.
پينوشتها
[1]
مكارم، ناصر، تفسير نمونه ج : 11 ص :
18دارالكتب الاسلاميه،1377.
[2]
تفسير نمونه
پيشين،
ج : 2 ص : 640
[3]
لاهوري، اقبال،احياي تفكر ديني، ص 144-148
[4]
.مطهري،مرتضي، ختم نبوت، ص
51.انتشارات صدرا، تهران.
[5]
.مطهري ، مرتضي، نقدي برماركسيسم ، ص 339،
انتشارات
صدرا،
تهران.
[6]
.مطهري، مرتضي، وحي و نبوت ، ص 48 و ختم نبوت، پيشين، ص
94 .
[7]
مطهري،مرتضي، خاتميت، ص 36 ، صدرا،
تهران،
1375.
[8]
خاتميت،مطهري، پيشين، ص135-124
[9]
.ابن منظور، لسان العرب ، ج 21 ، ص129.
[10]
.راغب اصفهاني ، المفردات، ص570.
[11]
.علامه محمد حسين طباطبايي، رساله الولايه، ص4.
[12]
.عبدالرزاق قاساني، اصطلاحات صفويه.
[13]
.معجم مقايس اللغه، ج6،ص141.
[14]
.سيد حيدرآملي، نص النصوص، ص167 ، گنجينه نوشتههاي
ايراني، تهران 1352.
|