بنیادهای فکری علامه سید اسماعیل
بلخی
مقدمه:
دراوايل قرن حاضر جهان اسلام در رخوت و غفلت فرو رفته بود و
استعمارگران غربى با اهرم علم و تكنولوژى بر سرنوشت كشورها، از
جمله جهان اسلام مسلط شده بودند. مسلمانان از نيروى عظيم و
انسانساز دين مبين اسلام غافل بودند. از اسلام صرفاً عمل به برخى
احكام ظاهرى را برداشت نموده، ولى بسيارى از حقايق رهايى بخش و
تحرك آفرين آنرا به كنارى نهاده بودند. دين و مذهب از صحنه سياسى و
بعضاً اجتماعى جوامع مسلمان رخت بر بسته بود. برخى عالمان دين نيز
مرعوب وضع موجود شده و با توجيه استعمار و استبداد بر مبناى قضا و
قدر اسفناك مسمانان عقب افتاده آنروز، مهر تاييد مى زدند. و برخى
ازعالمان راستين دين نيز بودند كه بر جبر اجتماعى غلبه نمودند و لب
به اعتراض گشودند و يا حركات عملى انجام دادند كه البته دستگاههاى
استبداد با توان و قدرت اين خيزشها
را سركوب مى نمودند.
اين
حركتهاى
عملى كم كم فراگير شد و تبديل به جنبشهاى
آزادى بخش شد كه سراسر عالم اسلام را فرا گرفت. از مصر گرفته تا
عراق و ايران و هند و افغانستان همه در تب و تاب نهضتهاى آزادى بخش
مى سوخت و البته رهبرى اين جنبشها را بيشتر عالمان دين برعهده
داشتند. و اين انقلابهاى اجتماعى همراه با جنبش فكرى تجدد خواهى و
احياى فكر دين و بازگشت به خويشتن بود كه بستر روانى و فكرى اين
نهضتها را ساز مى كرد. از جمله اين رهبران تجدد فكر دينى، سر سيد
احمد خان هندى، سيد جمال الدين اسد آبادى، عبده، رشيد رضا، على
عبدالرزاق، اقبال لاهورى، علامه سيد اسماعيل بلخى و… مى باشند كه
حسن ختام اين سلسله را مى توان با نام حضرت امام خمينى (ره) مزين
كرد كه موفق ترين ايشان بود. سيد جمال الدين كه بنيانگذار اين تفكر
اصلاحى لقب گرفته است ميراث عظيمى براى كسب عظمت مجدد اسلام از خود
به يادگار نهاد كه خلاصه اين ميراث از اين قرار است.
اول: اعتقاد به توانايى ذاتى اسلام براى رهبرى مسلمانان و تأمين
نيرومندى و پيشرفت آنان.
دوم: مبارزه با روحيه تسليم به قضا و قدر و گوشه نشينى و بى جنبش.
سوم: بازگشت به منابع اصلى فكر اسلامى.
چهارم: تفسير عقلى تعاليم اسلام و فراخوان مسلمانان به يادگيري
علوم جديد.
پنجم: مبارزه با استعمار به عنوان نخستين گام در راه رستاخيز
اجتماعى و فكرى مسلمانان.
مصلحان و متفكران
بعد از سيد در توسعه و تعميق اين پنج مورد پرداختند. علامه بلخى
نيز با استفاده از اين ميراث گرانبها، اين آموزه را با علوم
گرانبهاى شيعه در آميخت و توان بالقوه شيعيان جهت اصلاح را به توان
بالفعل تبديل نمود.
براى مثال از حادثه
كربلا، اصول ناب اخلاقى از قبيل ايثار و فداكارى، عشق و وفادارى،
ظلم ستيزى و آزادى خواهى و برترين الگوهاى رهبرى و رادمردى را به
آموزه هاى مصلحان پيشين افزود. او كربلا رانه يك واقعه بلكه صحنه
گردان آن را رهبران آزادى و سمبل آزادگى مى داند:
تأسيس كربلا نه فقط
بهر ماتم است
دانشسرا و مكتب اولاد آدم است
[1]
در دشت عراق آمد
چون رهبر آزادى
آزاد توان بردن ره در بر آزادى[2]
با اين مقدمه به
مكتب بلخى رفته و مهمترين اصول زير بناى فكرى او را نظاره مى كنيم
.
1ـ عشق
و عرفان:
بلخى علاوه بر
اينكه فيلسوف و مصلح اجتماعى است، شاعر هم هست. ديوان شعر بلخى
بعنوان مهمترين اثر اصلاحى و انقلابى بر جاى مانده از اوست، از اين
جهت علامه بلخى را علاوه بر بنيانگذار نهضت اسلامى در افغانستان،
بنيانگذار ادبيات مقاومت در افغانستان نيز نام برده اند.
گرچه القاء پيام هدف اصلى علامه بلخى
است[3]
ولى عشق و عرفان نيز سهم عمده اى را بخود اختصاص داده است پيامهاى
اين مصلح بزرگ آميخته به عشق است و الگوهايى كه براى رهبرى بشريت و
مسلمانان ارائه مى دهند داراى جذبه شخصى و به اصطلاح «كاريزماتيك»
مى باشند.
وقتى كه امام حسين(عليه السلام) به عنوان «رهبر آزادى» و شهامت
يارانش به عنوان «سمبل مقاومت» و اين حادثه به عنوان «دانشسراى
اولاد آدم» معرفى مى گردد، احساسات بلخى به جوش و خروش مى افتد و
علاوه بر آن غزلى از بلخى را نمى توانيم بيابيم كه سخن از عشق،
شاهد، بزم و ساقى رفته باشد ولى بلخى در آن عروج عرفانى و حضور
مردم را از ياد برده باشد. بلكه در هر سفر روحانى ارمغان تازه و
دارويى جانبخش مى آورد.
بلخى تجسم عرفان
حقيقى است كه عشق و وصال را در كنج خانقاه و گوشه انزوا نمى بيند
بلكه رضاى خدا را در خدمت به خلق خدا مى جويد:
نه مطلق روحانى و
نه بنده تن باشد
يك معنى انسان را
شده با روح و بدن شو.
تا از كمكت پاره دل
دوخته گردد
برسوزن خياط طبيعت
تو رسن شو.
تا بعد تو هم لاله
برويد ز مزارت
در كنگره داغ دلان كفن شو.[4]
بلخى به جوانان
مى آموزد كه مردمى بودن با خدايى بودن قابل جمع است و به جوانان
مى گويد به زيبايى و كمال بگراييد و زيبايى فقط به خط و خال و ابرو
و جلوه هاى مادى نيست! و نيز جوانان را از راه و رسم عاشقى آگاه
مى كند:
بلخيا بنما بيان
معناى عشق
چونكه بى پايان
بود درياى عشق
معنى عشق از خود
بگذشتن است
سر بكف دركوى
جانان رفتن است.
عشق گيرد از تو جان
عاريت
جان ديگر بخشدت خوش عاقبت[5]
علّامه عشق و ايثار
هر انسان آگاه مى داند و چنين به نظر مى آيد كه عشق را پايه و مايه
زندگى و جهان مى داند و همانند اقبال جوهره و روح دين اسلام
رامعتقد است كه عشق است:
چون شاهد هرمقصد بى عشق برون نايد
*** يك پرده دانش را صد پرده جنون آيد[6]
2ـ دين
گر تكيه ما سوى
شمال است و گهى غرب
آخر نه مگر ملجأ
ما دين مبين است.
شهيد بلخى به عنوان
يك عالم آگاه و زمانشناس بر اين باور بود كه دين اسلام ذاتاً
توانايى حضور در تمام صحنه هاى زندگى را دارد و اگر امروز چنين
نيست دليلش كاهلى و اختلاف بين مسلمانان است. اين مسئله بلخى را
تكان مى دهد:
واى مسلمان مگر
وحدت ايمان نداشت
گاه پى انگليس كه
به در روس رفت
خوارى ذلت گرفت جان
شجاعان چنان
نام شجاعت از اين
صحنه قاموس رفت
خفت اسلام را كاش
نبينم دگر
زود برآيد صدا بلخى محبوس رفت[7]
«گر
فتورى پيدا شده است از ماست، اگر فتور و ضعف روزگار به كانونهاى
علمى و مذهبى ما رسيده، اين قصور از ماست و اين اسلام واقعاً اساس
اين مكتب مبارزه است ـ مبارزه تنها با شمشير هم نيست، شما مجاهد
علمى هستيد «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء.»[8]
شهيد بلخى بر اين نكته كه برخى از
حقايق دين عمل نشده مانده و برخى از معنا و مفهومش منحل گشته و با
خرافات جايگزين شده است، تاكيد مىكند و علّت درگيرى خودش را با شيخ
وصوفى نيز درهمين نكته مى داند: «شيخ وصوفى با تذوير و مشغول نمودن
مردم به ظاهر شريعت آنها را از حقيقت باطن شريعت دور نموده اند.»[9]
بلخى معتقد است كه «ايمان جامعيّت دارد، يك كلمه مختصر نيست كه
بتوانيم آنرا در يك چوكات بگنجانيم هر كس بتواند زيادتر حصّه بگيرد
مسلماً بهتر و زيادتر گرفته است»[10]
پس
آموختن و پياده نمودن شريعت اسلامى در جنبه هاى فردى و اجتماعى
ازنظر ايشان يك ضرورت است كه قبل از هر جنبش و مبارزه اى آنرا بايد
اندوخت. اين مطلب علمى است كه علامه بلخى به آموزه هاى دينى و از
رهبران آن در فرهنگ و مذهب تشيع چون امام حسين(عليه السلام)
قرائتى اصالت گرايانه و اصلاح طلبانه داشت كما اينكه در صدر اسلام
اينگونه بود «تا اينكه نهضت شيعى نوعاً رنگ فرقه اى گرفته و در
حالتى ايستا از نظام قالبى مذهبى استحاله يافت. با وجود اين در
تاريخ معاصر به دنبال موج ترقى خواهى نوين، اصالتگرايان احياگر و
اصلاح طلب شيعه همچنان به عاشورا چونان منبعى بر شور الهام براى
رنسانس دينى و پرستانيسم اسلامى نگريسته اند».[11]
3ـ علم:
منظور از علم، علم
به معنى كلى آن (هر آنچه كه فرآورده فكر بشر است كه اعم از علوم
پايه چون علوم تجربى رياضى، شيمى، فيزيك و … علوم انسانى هنچون
حقوق، سياست، اقتصاد، جامعه شناسى و روانشناسى و …) كه اين علوم
تشكيل دهنده اساس تمدن جديد است.
علّامه
بلخى با عنايت به تجربيات بشرى و معارف دينى به اين واقعيت دست
مى يابد كه اين تجربيات در چارچوب اصول و احكام دين براى اداره
جامعه ضرورى است. زيرا علاوه بر آنكه دين تعرضى با علم ندارد و
آموختن دانش جزء كمالات بشرى است و دين آنرا تشويق مىكند، قدرت
واقتدار و عزت مسلمانان0 كه مطلوب دين است حاصل نمىگردد مگر در
سايه آموختن ثمرات، نتايج و تجربيات تمدن بشرى همت و غيرت يك
مسلمان واقعى هيچگاه اجازه نمىدهد كه متخصصين، پزشكان، مهندسين،
صاحب نظران و اساتيد كشورهاى بيگانه (بيگانه از دين و مذهب) سياست،
اقتصاد، بهداشت و صفت يك كشور اسلامى را بدست بگيرد زيرا اين آبرو
و عزت مسلمين را خدشه دار مى كند. بر اين اساس شهيد بلخى به جوانان
توصيه مى كند كه از آموختن علم و دانش يك لحظه غفلت نكنند و مشكلات
را بپذيرند:
«به خوش زهيچ قومى
نشده است جهل زايل
به سلاح علم و دانش زره جدال برخيز»[12]
وقت تنگ است اى پسر
هوشيار باش
هر كه عاطل بگذرد
هوشيار نيست
نيست بدتر از بطالت
هيچ جرمي
چاره اين غفلت استغفار نيست.[13]
از ديد شهيد بلخى
تعهد بدون تخصص ثمرى جز عقب ماندگى و زير سلطه رفتن ندارد و تخصص
بى تعهد نيز فاجعه آميز است. خلاصه اينكه به اعتقاد شهيد بلخى عشق،
دين و علم سه نياز مهم بشريت براى نيل به سعادت دنيا و آخرت است.
البته عشق و دين با هم عجين است و گوهر دين عشق است و علم هم با
دين تعارضى ندارد درهر كجا كه علم از زندگى بشرگره گشايى كند دين
آنرا تأييد مىكند و در ضمن مانع از رفتن علم به كجراهه و انحراف
مى شود.
پی
نوشت ها
[3].
ر.ك مقاله «از خيمه گاه سوخته». سيد ابوطالب مظفرى.
فصلنامه «در درى».
[8].
سخنرانى شهيد بلخى در جمع طلاب و علماى در قم سال 1346
يادواره بلخى، ص 31.
[9].
ايشان به مسئله قضا و قدر مثال آورده اند.
[10].
نشريه سنگر انقلاب، انتشارات جبهه متحد افغانستان.
[11].
فراستخواه مقصود، روزنامه ايران - مقاله هرمنوتيك عاشورا
ص 10، 2 خرداد 77.
|