تاريخ هجري شمسي

معرفي انجمن

نشریه پیام یاسین

مقالات

گزارشات

اخبار

تحلیل ها

افغانستان

ارزگان خاص

همایشها

گفتار بزرگان

پیام یاسین مقالات اخبار پرسش و پاسخ ارزگان خاص صفحه نخست
يس * وَ الْقُرْءَانِ الحَْكِيمِ

ارتباط با ما

مهاجرین

پرسش و پاسخ

مشاوره

طنز

کاریکاتور

گالری عکس

پیوندها

 

 

به پایگاه علمی، پژوهشی، اجتماعی انجمن فرهنگی یاسین خوش آمدید           نظرات، پیشنهادات، انتقدات و مطالب خود را به آدرس:fekreno81@gmail.com ارسال نمایید 

 

اطلاعات عمومي دربارة کشور جمهوري اسلامي افغانستان

• جغرافياي طبيعي

• مهمترين عوارض طبيعي افغانستان عبارتند از:

1.  کوهها و کوهستان ها

2.  رودها

3.  درياچه ها         

4.  دشت ها

5.  آب و هوا

• جغرافياي انساني

• جغرافياي سياسي افغانستان

• نيروهاي نظامي

• اديان و مذاهب

• تقسيمات کشوري

جغرافياي طبيعي

افغانستان سرزميني کوهستاني و محاط بر خشکي است، و جز «اردن هاشمي» تنها کشور خاورميانه محسوب مي‌شود که به «دريا» راه ندارد.

اين سرزمين درنيمکره شمالي، نيمکره شرقي و درمحدوده آسياي ميانه واقع است. مساحت آن را در منابع مختف بين 620 تا 700 هزار کيلومتر مربع ذکر کرده اند، اما 225، 652 کيلومتر مربع مساحت داشته و چهلمين کشور جهان به شمار مي‌آيد. طول مرزهاي افغانستان حدود 5800 کيلومتر مي‌باشد، که شامل 2384 کيلومتر درشمال با جمهوري‌هاي تاجيکستان، ازبکستان و ترکمنستان؛ 2240 کيلومتر از مشرق و جنوب با جمهوري اسلامي پاکستان، 73 تا 93 کيلومتر مربع از سمت شمال شرقي از طريق تنگه واخان با ايالت مسلمان نشين سين کيانگ (ترکمنستان) جمهوري خلق چين و 855 تا 930 کيلومتر در مغرب با جمهوري اسلامي ايران (که 619 کيلومتر آن با استان خراسان مي‌باشد) بشترين فاصله شرق تا غرب افغانستان 1240 کيلومتر، و شمال تا جنوب آن 855 کيلومتر است و حداقل فاصله آن با آبهاي آزاد جهان 500 کيلومتر است.قسمت‌هاي وسيعي از خاک افغانستان را عمدتا در شمال و شرق کشور، کوهها وسنگلاخ ها پوشانده است کوههاي هند و کش به طول 600 و عرض 100 کيلومتر از سمت شمال شرقي به طرف غرب و جنوب غربي کشيده شده و تقريباً از ميانه کشور مي‌گذرد. اين کوهها بيش از نيمي از سرزمين افغانستان را فراگرفته، و براي شهرهاي «کابل»، «قندهار» و«هرات» ارزش استراتژيکي مهمي ايجاد کرده است.کوههاي قدر به طرف مغرب امتداد مي‌يابند، از ارتفاع آن کاسته مي‌شود و در نزديکي مرزهاي ايران تبديل به کوهها و تپه‌هاي کم ارتفاع مي‌گردند.در ادرتفاعات هند و کش همواره برف وجود دارد. حتي در تابستان ها نيز قله ها و يخچال ها پر برف است.در ميان ارتفاعات هند و کش،دره‌هاي عميق و خوش آب و هوا و حاصلخيزي وجود دارد که محيط مساعدي براي پرورش دام و توليد ميوه است.افغانستان سرزمين افراط و تفريط است کوهها سر به فلک کشيده و دره ها عميق، باران‌هاي بهاري و تابستان‌هاي خشک، زمستان‌هاي بسيار سرد و تابستان‌هاي گرم، ارتفاعات پوشيده از برف در طول سال و سرزمين‌هاي پست و خشک وسوزان.اين افراط و تفريط در زندگي اجتماعي نيز وجود دارد.سرزمين افغانستان در طول تاريخ گلوگاه تهاجم به هند بوده است؛ جنگجويان بسياري چون «اسکندر مقدوني»، «محمود غزنوي»، «تيمور گورکاني»، «نادر شاه افشار»، از پيچ و خم کوهها و دره‌هاي اين کشور خود را به هندوستان رسانده‌اند. علاوه بر اين تا قبل از کشف راههاي آبي در قرون جديد و سپس توسعه راههاي هوايي، خط مسير بازرگاني شرق و غرب، از دشت شمالي آن عبور مي‌کرد، محل عبور کاروانهاي جاده ابريشم از اين سرزمين بوده که عموما ازطريق قندهار به هند و از طريق بلخ به چين مي‌رفت.

پس از کشف راههاي آبي و سپس توسعه راههاي هوايي، افغانستان مانند ساير سرزمين‌هاي آسياي مرکزي، تبديل به منطقه اي بن بست شد و گذر هيچ بيگانه اي به آنجا نيفتاد. همچنين ارتفاعات افغانستان سپر استراتژيکي مستحکمي بين آسياي شمالي و آسياي جنوبي است.

 

مهمترين عوارض طبيعي افغانستان عبارتند از:

1. کوهها و کوهستان ها:

مهم ترين ارتفاعات کشور از اين قرار است:

 

1- هند و کش (6298 متر) 2- پامير کوچک، (6281 متر دروخان) 3- بدخشان(5355 متر) 4- بابا (5413 متر، باميان) 50 سفيد خرس 6- ترغان (3982 متر) 7- سفيد کوه (4755 متر ، سکرم) 8- نورستان 9- شاه مقصود (2773 متر) 10- مزار (3787 متر) 11- هزار جات (4101 متر، تمران) 12- بندبيان 13- چلبدالان 14- سياه کوه 15- بالا کوه (3872 متر) 19- دوشاخ (2110 متر) 20 ياه بند (2560 متر 21- چاغي

 

2. رودها:

رودهاي افغانستان (که به آن دريا مي‌گويند)، از کوههاي مرکزي و مناطق شرقي کشور سر چشمه گرفته، به سمت غرب و جنوب جريان مي‌يابد. به دليل ارتفاع زياد کوهها و کاهش نسبتاً سريع ارتفاع کوهها، سرعت آب ها بسيار زياد است و به همين جهت براي توليدانرژي برق مناسب است.

 

مهمترين رودهاي کشور عبارتند از:

1- آمودريا (جيحون) از کوههاي پامير سرچشمه گرفته و حدود 1126 کيلومتر از آن در قسمت مرزهاي شمالي کشور با تاجيکستان،ازبکستان و ترکمنستان مي‌باشد و قسمت هايي از آن قابل کشتيراني است در سواحل آن رودخانه شيرخان بندر و بندر حيرتان قرار گرفته، که کالاهاي صادراتي يا وارداتي افغانستان به ممالک آسياي ميانه از اين طريق مبادله مي‌شود.جيحون داراي آبشارهاي متعدد است و براي توليد نيروهاي هيدروليک قابل استفاده است.

2- هيرمند (هلتمند): از کوههاي يغمان در غرب کابل سرچشمه گرفته و 1400 کيلومتر طول دارد و در جنوب غربي افغانستان قسمت کمي از مرز مشترک ايران و افغانستان را تشکيل مي‌دهد و مهمترين منبع تامين آب درياچه‌هاي سيستان و بلوچستان و اراضي زراعي شمالي آن است.

3- هريرود- از کوه بابا در مرکز افغانستان سرچشمه گرفته، از هرات مي‌گذرد و در شمال غربي کشور اندکي از مرز مشترک ايران و افغانستان را تشکيل داده سرانجام در ريگزارهاي ترکمنستان فرو مي‌رود. 1230 کيلومتر طول داشته و داراي آبشارهاي متعدد است و براي توليد نيروي برق مناسب است.

4- کابل رود: از کوههاي شرقي سرچشمه گرفته از وسط دو شهر مهم «کابل» و «جلال آباد» عبور کرده وارد خاک پاکستان مي‌شود و به رود «سند» مي‌ريزد.


 

5- درياي پامير

6- کوکچه

7- فرخار

8- درياي کندوز

9- درياي خلم

10- بلخ

11- درياي بند امير

12- درياي پنج شير

13- درياي کند

14- درياي غربي

15- رود لوره

16- ترناک رود

17- درياي ارغنداب

18- خاش رود

19- فراه رود

20- نيزگان

21- تکاب استادن

22- شيرين تکاب

23- درياي مرغاب

24- درياي اولنگ

25- رود گز


 

3. درياچه ها:

درياچه هايي بسيار کوچک، به نام‌هاي «آب ايستاده مقر»، «بند کجکي» »بندار عنداب»، «دق پترکان»، (در مرز ايران) ، «هامون پورک» و«دشتنمدي»دارد.

4. دشت ها:

که عموماً در شمال و شرق هستند.از جمله : 1- دشت برنگ 2-د پشت رود 3- گرمسير 4- ريگستان 5- سياه سنگ 6- دشت مرغو (مارگو) 7- دشت خلش 8- دشت همدم آب 9- هجده نهر 10- دشت نمدي.

 

ظهيرالدين بابر در سال 931 هـ. ق گفته است:

« شما از کابل طي يک روز مي‌توانيد به منطقه اي برويد که هرگز برف نمي بارد، اما ظرف دو ساعت مي‌توانيد به منطقه اي برويد که برف هرگز ذوب نمي شود. »

5. آب و هوا:

طبيعت افغانستان به خاطر ارتفاعات سر به فلک کشيده و رودخانه هايي که از آن سرچشمه مي‌گيرد، زيباست و تنوع آب و هوا در آن مشهود است.زمستانهايش بسيار سرد (تا 20 درجه زير صفر ) و تابستانهايش بسيار گرم ( تا 40درجه بالاي صفر) مي‌باشد.ب و هوا از يک استان به استان ديگر و از يک شهر به شهر ديگر تفاوت دارد.بارندگي نيز در نقاط مختلف، متفاوت مي‌باشد و بين 100 تا 400 ميلي متر در نوسان است.اين مقدار در مناطق شرقي بين 250 تا 400 و در مناطق غربي و جنوب غربي بين 100 تا 150 ميلي متر است در مناطق مرکزي به علت وجود ارتفاعات و بارندگي بيشتر، هوا از نواحي ديگر سردتر است، ولي در مناطق جنوبي و غربي به علت کمي بارندگي هوا گرمتر بوده داراي تابستان‌هاي گرم و خشک و زمستان‌هاي معتدل تر است.در مناطق کوهستاني به علت برف و يخبندان ارتباط روستائيان و قبايل نيمي از سال با يکديگر قطع مي‌شود و آب وهوا تاثير بسيار در پراکندگي و جدايي جمعيت دارد.منابع آب زيرزميني افغانستان نسبتاً غني است در شهر کابل آب درعمق 3-4 متري زمين قرار دارد؛ وليکن به دلايل فني، کمتر از آب زيرزميني استفاده شده و عموما مردم در اکثر نقاط افغانستان با مشکل کمبودآب (آشاميدني - کشاورزي) روبرو هستند وتنها %22به آبهاي سالم مصرفي دسترسي دارند (%39 شهرها، %18 روستاها)

جغرافياي انساني

جمهوري افغانستان، که در حال حاضر دولت موقت منتخب اجلاس بن اداره آن را به رياست «حامد کرزاي» برعهده دارد، در سال 1997 م 20/838/000 نفر جمعيت داشته است، و از اين نظر چهل و هفتمين کشور جهان محسوب مي‌گردد. پيش بيني مي‌گردد با بازگشت مهاجران افغاني از آسيا (به خصوص پاکستان ، ايران و امارات) و اروپا (به ويژه آلمان، فرانسه) و آمريکا و استراليا، جمعيت کشور در سال 2004 به حدود 28 ميليون نفر بالغ گردد.رشد جمعيت %2/3 بوده و تراکم جمعيت حدود 31/9 نفر در هر کيلومتر مربع است.

 

پرجمعيت ترين شهرهاي آن عبارتند از:

کابل (پايتخت) 2/034/000 نفر ، قندهار 225/500 نفر؛ هرات 177/300 نفر، مزار شريف 130/600 نفر، جلال آباد 58/800 نفر قندوز 57/100 نفر، بغلان 41/200 نفر. بقيه شهرها جمعيت اندکي داشته و با چهره سازي روستايي مانند و حتي ظاهر يک شهر را نيز ندارند.%16/5 در شهر و %73/7 در حدود 20/000 روستا ساکن هستند و %8/6 بقيه نيز زندگي عشايري (چادر نشين) دارند؛ و به دليل اينکه حدود 17 ميليون افغاني در خارج از شهرها زندگي مي‌کنند، اساس جامعه در اين کشور « ده » مي‌باشد.متوسط طول عمر 41/5 سال، و اميد به زندگي 41 سال و نرخ مرگ و مير کودکان بين 182 تا 200 در هر 1000 نفر کودک است.

به علت نظام قومي و قبيله اي، شرايط خاص اجتماعي و اقتصادي نبوده جاده‌هاي مناسب براي رفت و آمد (به حدي که اکثر جاده‌هاي روستايي و يک سوم راههاي بين شهري در زمستان مسدود مي‌گردد)، نبود وسايل حمل و نقل کافي و مشکل بودن زندگي در شهرها، به علت فقدان کار و درآمد، و عدم پذيرش افراد قبايل ديگر در ميان قبيله جديد، مهاجرت و رفت و آمد در کشور محدود است و بيش %80 جمعيت معمولا در همان جايي به سر مي‌برند که متولد گرديده و حداکثر از محدوده جغرافيايي قبيله، چند کيلومتر اين طرف و آن طرف مي‌روند. بر اثر وقوع جنگ داخلي در کشور پس از سال 1980 م حدود 5 يا 6 ميليون نفر از اهالي کشور، به دو کشور پاکستان و ابران حتي اروپا و آمريکا و استراليا مهاجرت کرده اند.

 

جغرافياي سياسي افغانستان

افغانستان در منطقه حساس و استراتژيك «آسياي مركزي» قرار گرفته است. از يك سو به (شبه قاره‌ هند»، و از سوي ديگر به كشورهاي معروف به «آسياي ميانه» و نيز «جمهوري خلق چين»؛ و از سمت ديگر به «آسياي غربي» مرتبط است. سلسله جبال «هندوكش» كه قسمت وسيعي از خاك كشور را پوشانده، همواره سد محكمي در مقابل مهاجمان از شمال به سمت جنوب و مهاجمان از جنوب به سمت شمال و يا از غرب به شرق و نيز بالعكس.

افغانستان، در دو قرن گذشته، حائلي ميان امپراتوري‌هاي «شرق» و «غرب» بوده است. جدايي اين منطقه از ايران و پيدايش كشوري به نام «افغانستان» به همين منظور بود. مقصد آن بود كه ديوار مستحكمي بين مرزهاي استعماري شرق و غرب وجود داشته باشد؛ حتي در منطقة شمال غربي آن «تنگه واخان» (خيبر) را ضميمه خاك افغانستان نگاه داشتند تا بين «هند» كه تحت استعمار «انگليس» بود، با «آسياي مركزي» كه در تصرف «روسيه» قرار گرفت؛ فاصله و جدايي بيندازد.

در حال حاضر، به دليل قرار گرفتن در مرز با «آسياي ميانه» و اهميت انتقال منابع زيرزميني اين كشورها به دنيا از خاك افغانستان، همجواري با ايران و حالت تخاصم ايالات متحده امريكا با آن؛ توليد بيش از يك دوم مواد مخدر جهان در آن و سند پيروزي ديپلماسي سياسي و نظامي امريكا و جورج‌بوش پسر در آغاز قرن بيست و يكم و اراده جهاني براي بازسازي آن، طرف توجه محافل بين‌المللي و دولت‌هاي همسايه قرار دارد؛ اما آرام آرام اين حساسيت‌ها كاسته شده و تنها نقشي محدود در منطقه‌ به آن واگذار مي‌گردد.

نيروهاي نظامي

گر چه هنوز جنگ داخلي در افغانستان پايان نيافته و نيروهاي واكنش سريع ناتو (ايالات متحده امريكا و انگلستان) در بخش‌هايي از كشور با بقاياي گروه طالبان و سازمان تروريستي القاعده مذاكره ميكنند، بر اساس قوانين موجود، تمام يروهاي مسلح زير نظر «وزارت دفاع ملي» بوده و سران قبايل و نيز برخي احزاب و حتي واليان نيز ارتش ويژه و مخصوص به خود دارند، از جمله ژنرال دوستم و اسماعيل خان هراتي.

نيروهاي فعال مسلح 45000 نفر (40000 نفر زميني، 5000 نفر هوايي) بوده و سربازان از ميان مردان 15 تا 40 ساله انتخاب مي‌شوند. مدت خدمت سربازي دو سال است. مهم‌ترين پايگاههاي هوايي افغانستان به اين شرح مي‌باشند: 1. كندوز (قندوز) 2. شيندند 3. كابل 4. مزارشريف 5. هرات 6. غزنين (غزني) 7. قندهار 8. جلال آباد. پس از فروپاشي حكومت طالبان، پنتاگون رسماً مسئوليت كامل بازسازي ارتش كشور را كه در حال حاضر در اختيار جناح ائتلاف شمال است، به عهده گرفته است.

گارد مرزي آن 30000 نفر ، وزارت امنيت ملي 12000 نفر، پليس 12000 نفر و نيروهاي داوطلب نيز حدوداً 60000 نفر هستند، در سال 1991 م. گروههاي سني مذهب (مجددي، گيلاني، محمدي، يونس خالص، حكميتار و رباني) 205000 سرباز و گروههاي شيعه (نصر، حركت اسلامي، حزب الله و ...) 116000 سرباز در اختيار داشته‌اند. افغانستان در هيچ يك از پيمان‌هاي نظامي منطقه و بين‌المللي عضويت ندارد.

اديان و مذاهب

%99 مردم افغانستان مسلمان هستند، که شامل %84 سني و %15 شيعه (شيعه اثني عشري و اسماعيلي) مي‌باشند.حدود 20/000 هندووسيک و 150 خانواده يهودي نيز در اين کشور زندگي مي‌کنند.

جامعه افغاني، به دليل تاثيرپذيري از نهاد خانواده روستايي و عشيره اي، تعهد و تقيد فوق العاده شديدي نسبت به دين و مذهب داشته؛ خرافه باورهاي سني غلط در آن به شدت رواج داشته و عموم مردم در فقر و جهل به سر مي‌برند.تنها %18 افغاني ها با سواد هستند که %30 از مردان و %5 از زنان را در بر مي‌گيرد.

 

تقسيمات کشوري

جمهوري افغانستان به 29 ولايت (استان) تقسيم مي‌گردد:

1.ارزگان (Uruzgan) به مرکز «ترين کوت» مساحت 295.29 کيلومتر مربع، جمعيت 29/295 کيلومتر مربع، جمعيت 465/000 نفر)

2.بادغيس(Badghis) به مرکزيت «قلعه نو» (مساحت 21/858 و 21 کيلومتر مربع جمعيت 224/000 نفر)

3.باميان (Bamian) به مرکزيت «باميان» (مساحت 17/414 کيلومتر مربع جمعيت 281/000 نفر)

4.بدخشان (Badakhashan) به مرکزيت »فيض آباد» (مساحت 47/403 کيلومتر مربع، جمعيت 521/000 نفر)

5.بغلان (Baghlan) به مرکزيت «بغلان » (مساحت 17/109 کيلومتر مربع، جمعيت 517/000 نفر)

6.بلخ (Balkh) به مرکزيت «مزار شريف» (مساحت 12/593 کيلومترمربع جمعيت 610/000 نفر)

7.پروان (Paruan) به مرکزيت «چاريکار» (مساحت 9/399 کيلومتر مربع ، جمعيت 528/000 نفر)

8.پکتيا (Paktia) به مرکزيت «گرديز» (مساحت 9/581 کيلومتر مربع، جمعيت 506/000 نفر)

9.پکتيکا (PaktiKa) به مرکزيت «شرنه» (مساحت 19/336 کيلومتر مربع، جمعيت 256/000 نفر)

10.تخار (Takhar) به مرکزيت «تالقان» (مساحت 12/376 کيلومتر مربع جمعيت 544/000 نفر)

11.جوزجان (Jowzjan) به مرکزيت «شبرغان» (مساحت 25/553 کيلومتر مر بع، جمعيت 616/000 نفر)

12.زابل (Zabol) به مرکزيت «قلات» (کلات) (مساحت 17/293 کيلومتر مربع جمعيت 1888/000 نفر)

13.سمنگان (Samangan) به مرکزيت «آيتک» (سمنگان) (مساحت 15/565 کيلومتر مربع، جمعيت 274/000 نفر)

14.غزني( Ghazni)به مرکزيت «غزني» (مساحت 23/378 کيلومتر مربع، جمعيت 676/000 نفر)

15.غور (Ghowr) به مرکزيت «چخچران» (مساحت 38/666 کيلومتر مربع، جمعيت 354/000 نفر)

16.فارياب (Faryab) به مرکزيت «ميمنه» مسساحت 22/279 کيلومتر مربع جمعيت 610/000 نفر)

17.فراه (Farah) به مرکزيت «فراه» (مساحت 47/788 کيلومتر مربع، جمعيت 245/000نفر)

18.قندوز (Qanduz) به مرکزيت «قندوز» (کندز) (مساحت 7/827 کيلومتر مربع،جمعيت 583/000نفر)

19.قندهار (Qandahar) به مرکزيت «قندهار» (مساحت 47/675 کيلومتر مربع جمعيت 598/000 نفر)

20.کابل (kabul) به مرکزيت «کابل» (مساحت 4558 کيلومتر مربع، جمعيت 1/518/000نفر)

21.کاپيسا (kapisa( به مرکزيت «محمودراقي» (مساحت 1/871 کيلومت مربع جمعيت 262/000 نفر)

22.کنرها (Konarha) به مرکزيت «اسد آباد» (مساحت 10/479 کيلومتر مربع، جمعيت 262/000 نفر)

23.لغمان (Loghman) به مرکزيت مهترلام (مساحت 7210کيلومتر مربع جمعيت 325/000 نفر)

24.لوگر (Lowgar) به مرکزيت «برهکي» (مساحت 4652 کيلومتر مربع، جمعيت 226/000 نفر)

25.ننگرهار (Nangarhar) به مرکزيت «جلال آباد» (مساحت 7616 کيلومتر مربع جمعيت 782/0000 نفر)

26.نيمروز (Nimruz) به مرکزيت «زرنج» (مساحت 41/356 کيلومتر مربع، جمعيت 108/000نفر)

27.وردک (Vardak) به مرکزيت »ميدان شهر« (مساحت 9023 کيلومتر مربع، جمعيت 301/000 نفر)

28.هرات (Harat) به مرکزيت «هرات» (مساحت 61/315 کيلومتر مربع، جمعيت 808/000 نفر)

29.هلمند (Helmand) به مرکزيت «لشگرگاه» (مساحت 61/829 کيلومتر مربع، جمعيت 542/000 نفر)

 

مردمان افغان

  خاورشناسان قوم‌‌هاي اصلي كه ملت افغانستان را مي‌سازند به شرح زير بيان مي‌كنند:

  1. پشتون‌ها(پختون‌ها) يا (پاتان‌ها) كه پرشمارترين قوم افغاني است. آن‌ها علاوه بر زبان پشتو زبان فارسي دري را نيز مي‌دانند. اين قوم به دو گروه دراني (ابدالي) و غلجايي (غلزايي) تقسيم مي‌شوند. آن‌ها شصت درصد جمعيت كشور افغانستان را تشكيل مي‌دهند و بيشتر در جنوب و مركز افغانستان زندگي مي‌كنند. بيشتر زمامداران افغانستان از ميان پشتون‌ها بوده‌اند.

  2. تاجيك‌ها، قومي ايراني‌تبار هستند و زبان آن‌ها فارسي است. آن‌ها بيشتر در مرز شرقي ايران و شمال شرقي افغانستان ساكن هستند. تاجيك‌ها را از نخستين بوميان ساكن در مركز افغانستان دانسته‌اند. تاجيك‌ها بيشتر در نواحي دشت كوهدامن در شمال دره ‌ي كابل، دره ‌ي پنج ‌ شير و بدخشان زندگي مي‌كنند . برخي از تاجيك‌ها با ساير افغان‌ها درهم آميخته‌اند و در پيرامون كابل، قندهار، هرات و بلخ زندگي مي‌كنند.
3.
هزاره‌ها كه به چند گروه تقسيم مي‌شوند، در منطقه‌ي هزاره جات(هزارستان) در جنوب هندوكش، كوه بابا تا نزديكي قندهار، و غرب غزنه زندگي مي‌كنند. گروه‌هايي از آن‌ها در شمال هندوكش، بغلان، سمنگان، بلخ و جوزجان، بدخشان و قندوز زندگي مي‌كنند. برخي خاورشناسان معتقدند كه هزاره‌ها ريشه‌ي مغولي دارند، اما به زبان فارسي سخن مي‌گويند و برخي خاورشناسان معتقدند كه هزاره‌ها از تيره‌ي هند و ايراني هستند كه در منطقه‌ي هندوكش ساكن شده‌اند.

  علاوه بر اين قوم‌ها و تيره‌ها، گروه‌هايي از ازبك‌ها، تركمن‌ها، جمشيدي‌ها(ايرانيان اصيل هستند)، قرقيزها و بلوچ‌ها (ايراني اصيل هستند ) نيز در افغانستان زندگي مي‌كنند.

  افغانستان در دوره‌ي باستان

  آريايي‌ها از هزاره‌ي دوم و نخست پيش از ميلاد به فلات ايران، از جمله جايي كه اكنون افغانستان ناميده مي‌شود، گام نهادند. اين سرزمين در زمان داريوش هخامنشي زير فرمان امپراتوري پارس‌ها درآمد و در سال 326 پيش از ميلاد به دست سپاهيان اسكند مقدوني افتاد و آن‌ها از گذرگاه‌هاي باريك اين سرزمين به هندوستان يورش بردند. پس از اين كه بازماندگان اسكندر از پارت‌ها(اشكانيان) شكست‌ها سختي خوردند، قوم يوئه‌چي به سرزمين افغانستان وارد شدند و فرمانروايي كوشانيان را بنيان نهادند. آن‌ها فرهنگ بودايي را به اين سرزمين وارد كردند و در سده‌ي اول و دوم ميلادي به اوج شكوفايي خود رسيدند. سپس، خراجگزار ساسانيان شدند و سرانجام فرمان‌روايي آن‌ها به دست هفتاليان برافتاد. هفتاليان توانستند از نفوذ ساسانيان بر اين سرزمين بكاهند تا اين كه خسرو انوشيروان به كمك تركان غربي آنان را شكست داد. در سال‌هاي پاياني فرمان‌روايي ساسانيان، چيني‌ها بخش‌هاي زيادي از اين سرزمين را زير فرمان خود بردند.

  افغانستان در دوره‌ي اسلامي

  افغانستان در دوره‌ي اسلامي نخست زير فرمان طاهريان، صفاريان و سامانيان بود و سپس به دست غزنويان افتاد. غزنويان شهر غزنه را پايتخت خود قرار دادند و از همين‌جا بود كه سلطان محمود غزنوي كشورگشايي‌هاي خود را آغاز كرد. از همين زمان است كه نام افغان‌ها را در نوشته‌هاي تاريخ‌نگاران و جهانگردان مي‌بينيم. غزنويان پس از سال‌ها ستم بر مردم ايران و افغانستان، به دست فرمان‌روايان محلي غور تار و مار شدند و غوريان برخي از قبرهاي فرمان‌روايان غزنوي را شكافتند و استخوان‌ها آنان را آتش زدند. سپس، غزها و خوارزمشاهيان، غوريان را شكست دادند. جلال الدين منكبرتي، آخرين فرمان‌رواي خوارزمشاهي، در جايي از خاك افغانستان با مغول‌ها درگير شد و شمار زيادي از آن‌ها را كشت، اما سرانجام به هندوستان گريخت

  افغانستان در دوره‌ي اوگتاي قاآن(خان مغول) بخشي از امپراتوري مغول شد. پس از مرگ اوگتاي، افغانستان به ايلخانان ايران رسيد و در روزگار آنان، آل‌كرت قدرت يافتند و نزديك 200 سال بر افغانستان فرمان راندند. تيمور لنگ اين فرمان‌روايي را برانداخت. پس از مرگ تيمور همه‌ي افغانستان به دست شاهرخ‌ افتاد و او در 40 سال حكومت خود به آباداني آن سرزمين پرداخت. سپس، تيموريان هندوستان نزديك 200 سال بر بخش‌هايي از افغانستان فرمان راندند. در دوره‌ي صفويان، سيستان و هرات در تصرف ايران و قندهار گاه در دست ايرانيان و گاه در دست تيموريان هندوستان بود. در زمان شاه سلطان حسين صفوي، محمود افغان به ايران تاخت و پسرش، اشرف افغان چندي در ايران فرمان‌روايي كرد تا نادرشاه دست او را از ايران كوتاه كرد و بار ديگر افغانستان بخشي از ايران شد.

  جدا شدن افغانستان از ايران

  پس از آن‌كه در سده‌ي شانزدهم ميلادي كمپاني هند شرقي انگليس در شبه قاره هند نفوذ كرد و دولت بريتانيا توانست تا ميانه‌ي سده‌ي هجدهم ميلادي بر اين منطقه مسلط شود، در اين فكر بود كه چگونه از نفوذ روسيه تزاري به هندوستان جلوگيري كند. پس از قتل نادرشاه افشار در فتح آباد خبوشان در ۱۷۴۷ ميلادي، احمدخان ابدالي(دراني)، كه از سرداران نادر بود، سرسلسله اميران و پادشاهاني در افغانستان شد كه به نام دراني(ابدالي) شناخته شدند. از ميان آن‌ها تيرهاي به نام باركزاي(فرزند بارك) در هرات، قندهار و كابل حكمران شدند. اين اميران و فرمانروايان چون در برابر حكومت تهران از زمان فتحعلي شاه به بعد ياغي به شمار مي‌آمدند ، براي حفظ حكومت خود به پشتيباني دولت بريتانيا نياز داشتند.

  دولت بريتانيا از اين فرصت استفاده كرده ضمن دادن قول پشتيباني از امير دوست محمدخان باركزاي در برابر ايران، در دربار ناصرالدين شاه نفوذ كرده و به كمك ميرزا آقاخان نوري(اعتمادالدوله) صدراعظم ناصر الدين شاه كه وابسته به سياست انگلستان بود، به شاه خاطرنشان ساختند كه به حسام السلطنه سردار ايراني كه هرات را فتح كرده است، فرمان بازگشت به خاك ايران بدهند و گرنه دولت بريتانيا با نيروي دريايي خود در خليج فارس، ساحل جنوبي ايران را اشغال مي‌كند و حتي سلطنت ناصرالدين شاه نيز به مخاطره خواهد افتاد.

  ناصرالدين شاه براي حفظ سلطنت خويش سفير خود يعني فرخ خان امين الملك غفاري را به پاريس فرستاد و او پيمان‌نامه‌اي با سفير انگليس در پاريس به نام لرد كولي به تاريخ ۴ مارس ۱۸۵۷، برابر با ۷ رجب ۱۲۷۳ و ۱۳ اسفند ۱۲۳۵ ، امضا كرد كه دولت ايران نيروي نظامي خود را از هرات و همه‌ي خاك افغانستان بيرون مي‌برد، از هر نوع ادعايي نسبت به سلطنت هرات و افغانستان چشم پوشي مي‌كند، پشتيباني بريتانيا را از اميران افغانستان مي‌پذيرد و چنانچه در آينده با دولتي كه در افغانستان روي كار مي‌آيد، اختلاف مرزي پيدا كرد، داوري انگلستان را مي‌بپذيرد. بنابراين، از سال ۱۸۵۷ ميلادي، يعني در دوره اوج قدرت ملكه ويكتوريا، افغانستان از ايران جدا شد و خاندان باركزايي زير نظر انگلستان با عنوان امير افغانستان بر اين كشور حكومت مي‌كردند.

  هدف انگلستان در افغانستان ايجاد دولتي‌ دست‌نشانده بود كه مانع پيشروي روسيه از مرزهاي آسياي مركزي به هندوستان شود. انگلستان براي سلطه كامل بر افغانستان تا توانست بين اميران باركزايي اختلاف انداخت و توانست نيروهاي نظامي خود را وارد افغانستان كند. از اين رو، با آن‌كه پس از مرگ دوست محمدخان، امير شيرعلي از خاندان محمدزايي در سال ۱۸۶۵ ميلادي (۱۲۸۲ قمري) در هرات قدرت را به دست گرفت، در همان زمان برادرش محمدافضل در كابل حكومت خود را آغاز كرد و انگليسي‌ها از او در برابر امير شيرعلي پشتيباني كردند. امير شيرعلي به ناچار فرزندش محمد يعقوب خان را با هديه‌هايي به دربار ناصرالدين شاه فرستاد و از او كمك خواست. ولي دربار ايران بر پايه‌ي قرارداد پاريس ۱۸۵۷، از دادن هرگونه كمك به امير شيرعلي پرهيز كرد.

  اميران افغان مجبور شدند از اين به بعد خود را تحت الحمايه بريتانيا قرار دهند به ويژه هنگامي كه نيروهاي انگلستان در محرم ۱۲۹۶ / ژانويه ۱۸۷۹ قندهار و جلال آباد را اشغال كردند، امير محمد يعقوب خان براي آن ‌ كه بتواند در كابل فرمانروا باشد ، برپايه‌ي قرارداد گندمك (۲۶ مه ۱۸۷۹ برابر با ۴ جمادي الآخر ۱۲۹۶)، مناطق مهم و راهبردي در شمال افغانستان و منطقه جنوبي (تنگه خيبر) را به انگلستان واگذار كرد و پذيرفت كه در مناسبات خارجي خود منافع انگلستان را در نظر بگيرد و محافظت از منافع و اتباع انگلستان را تضمين كند. با اين پيمان، خاك افغانستان مانند سدي در برابر نفوذ روسيه قرار گرفت و در واقع اين سرزمين به صورت سپر بلاي هندوستان در برابر خطر احتمالي روسيه تزاري درآمد. از زمان قرارداد گندمك تا استقلال افغانستان در ۱۹۱۹ به مدت چهل سال با آنكه گهگاهي اميران افغانستان با انگلستان درگيري داشتند ولي در مجموع اميران باركزايي در كابل پيرو سياست‌هاي انگلستان بودند.

  نخستين شاه افغانستان

  در سال 1901 ميلادي، امير حبيب الله خان فرزند امير عبدالرحمان به اميري افغانستان رسيد . ولي از آنجايي كه در زمينه سياست خارجي مطيع محض انگلستان نبود و در آغاز جنگ جهاني اول اعلام بي‌طرفي كرد در ۱۹ فوريه ۱۹۱۹ (برابر با ۱۸ جمادي الاول ۱۳۳۷ قمري) در شكارگاه كله ‌ گوش لغمان در يك توطئه درباري كه مي‌گويند انگلستان زمينه‌ي آن را فراهم كرده بود، كشته شد. ضارب بر پايه‌ي گفته‌هاي آن زمان، شجاع الدوله خان فراش باشي بود كه با اشاره‌ي امان الله خان، گلوله‌اي بر مغز امير حبيب الله خان خالي كرد. امان الله خان براي دور كردن بدگماني از خودش، عمويش نصرالله خان نايب السلطنه را، كه در جلال آباد خود را شاه ناميده بود، دستگير كرد و به اتهام قتل پدرش او را كشت.

  امان الله خان برپايه‌ي قرارداد راولپندي(۸ اوت ۱۹۱۹ برابر با ۱۱ ذيقعده ۱۳۳۷ و ۲۵ اسد/ مرداد ۱۲۹۷ ) استقلال افغانستان را از انگلستان گرفت و خود را شاه افغانستان خواند. او فردي بي‌تدبير بود كه بدون در نظر گرفتن شرايط سنتي در كشور و باورهاي مردم مي‌خواست روش زندگي اروپايي را به سبك آتاترك در افغانستان پياده كند. او تعطيلي روز جمعه را، كه همه‌ي مسلمانان جهان آن را پذيرفته‌اند، برداشت و به جاي آن روز پنجشنبه را تعطيل عمومي اعلام كرد و با اين كار خود بسياري را از خود ناخشود كرد. همه‌ي مردم را موظف كرد كه به جاي لنكوته (كلاه سنتي افغان‌ها) كلاه تمام لبه (شاپو) بر سر بگذارند. زنان را به زور بي‌حجاب كرد و  از مردان خواست كه هنگام سلام دادن به زنان كلاه خود را از سر بردارند. تغيير لباس عامه به لباس اروپايي، حاضر كردن روساي قبايل به ميهماني‌هاي شبانه و مجبور كردن آن‌ها به پوشيدن لباس تنگ(فراك)، آزاد كردن نوشيدني‌هاي الكلي، دخالت در چگونگي غذاخوردن مردم و مقيد كردن آن‌ها به استفاده از كارد، چنگال و قاشق و مجبور كردن مردها به طلاق دادن ز نان خود و نگهداشتن فقط يك زن و كارهاي ديگري كه خشم روحانيون حنفي را برانگيخت.

  امان الله خان مبالغه‌گويي اطرافيان خود را زود باور مي‌كرد و خود را فردي بسيار باهوش مي‌دانست. يكي از كساني كه امان الله خان را در راهي كه مي‌پيمود، تشويق مي‌كرد، فيض محمدخان وزير معارف(آموزش و پرورش) بود كه شاه جاه طلب را امان الله خان كبير لقب داده بود و كاري كرد كه امان الله هنگام رفت و آمد در خيابان‌ها با چوبدستي بر سر مردم مي‌كوفت كه روي زن خود را باز كنيد و گفته بود كه هر فردي را كه با كلاه سلام نداده است به پاسگاه پليس جلب كنند. از اين رو، روزي نبود كه زغال فروش يا كارگري را به جرم لباس سنتي پوشيدن و سلام ندادن به سبك اروپايي‌ها بازداشت نكنند. كارهاي نسنجيده امان الله خان باعث شد كه حتي عده اي از خاندان سلطنتي باركزايي نيز پست‌هاي خود را به نشانه‌ي اعتراض رها كنند. براي مثال، محمدنادرخان كه وزير جنگ بود، پست خود را رها كرد و به عنوان سفير به فرانسه تبعيد شد.

  در اول مرداد ۱۳۰۷ ملا عبدالرحمان بكتوتي كه فتواي قتل امان الله خان را صادر كرده بود، دستگير و اعدام شد. از آن پس انقلاب در همه كشور عليه امان الله خان شعله ور شد و در اين ميان يك نفر راهزن تاجيكي به نام حبيب الله بچه سقا (بچه سقو) از نارضايتي مردم سود برد و با قيام خود حكومت امان الله خان را در ۲۴ دي ۱۳۰۷ (۱۴ ژانويه ۱۹۲۹) برچيد و خود بر افغانستان حاكم شد.

  حكومت راهزنان

  حبيب الله كلكاني روستازاده‌ي فقيري بود كه در روستاي بزرگ كلكان در سي كيلومتري شمال كابل در بخش كوهدامن به دنيا آمد. مي‌گويند كه پدرش عبدالرحمان به كار سقايي(آب ‌ رساني) مي‌پرداخت و از اين جهت به حبيب الله كلكاني، "بچه سقا" مي‌‌گفتند. نخست در يكي از واحدهاي نمونه‌ي ارتش افغانستان كه زير نظر ترك‌ها اداره مي‌شد نام ‌نويسي كرد، اما با دزديدن چند قبضه اسلحه از ارتش فرار كرد و به راهزني پرداخت. هنگامي كه تحت تعقيب قرار گرفت، از جنوب افغانستان به پيشاور (در پاكستان) رفت و در آنجا قهوه‌چي شد . اما چندي نگذشت كه بر اثر دزدي به زندان افتاد.

  در آن زمان حكومت انگليسي هند براي براندازي حكومت امان الله خان كوشش مي‌كرد و مي‌خواست محمد نادرخان باركزايي را، كه سفير افغانستان در پاريس بود و گوش به فرمان بريتانيا بود، به سلطنت افغانستان برساند. در آن زمان لورنس عربستان (كلنل لورنس) كه پس از پايان دادن به قضيه‌ي انقلاب عربي براي ماموريت‌هاي ديگر از سوي اداره‌ي ضدجاسوسي انگليس مامور به هند شده بود با نام مستعار "خلبان شاو " در شبه قاره‌ي هند فعاليت مي‌كرد. او حبيب الله بچه سقا را براي يك قيام عمومي بر ضد امان الله خان مناسب يافت و او را مسلح كرد و به همراه شماري از افغان‌هاي ناراضي به افغانستان فرستاد. از سوي ديگر، روحانيون افغانستان فتواي جنگ عليه امان الله خان را داده بودند و قبيله شنوار در ايالت ننگرهار عليه حكومت مركزي دست به شورش زدند. بچه سقا توانست به كمك حسين خان چاريكاري، محمدمحسن كلكاني مالك قريه كلكان و شماري ديگر ، كه در دوره راهزني با او بودند، شهر كابل را در شب ۲۴ دي ۱۳۰۷ ( ۱۴ ژانويه ۱۹۲۹ ) فتح كند و امان الله خان را به قندهار فراري دهد.

  امان الله حكومت را پيش از فرار به برادرش عنايت الله خان سپرد. عنايت الله خان پس از سه روز سلطنت با ميانجي‌گري صادق خان مجردي، كابل را ترك كرد و بچه سقا وارد قصر دلگشا شد. او كه از بي سوادي حتي كلمه افغانستان را نمي‌توانست درست تلفظ كند و آن را اوغانستان مي‌خواند، ضمن سخن‌راني كوتاهي درحالي كه هفت تيري به دست داشت گفت: "پس از اين من پول به مدارس نخواهم داد. پول بايد به عسكر (نظامي) داده شود كه خوب زندگي كنند. ماليات‌هايي كه امان الله خان وضع كرده ممنوع كردم." از اين رو، اطرافيان حبيب الله او را در جيب الله غازي (جنگجو ) ناميدند. او روز سوم، خود را سلطان خواند و اعلام كرد كه از اين پس همه‌ي قانون‌هاي دوره‌ي امان الله خان را لغو كرده‌ام و ماليات و عوارض به هر صورت حرام است.

  بچه سقا (بچه سقو) با قيافه‌ي آبله رو درحالي كه دستار ويژه‌ي افغان‌ها(لنكوته) را بر سر داشت در چند روز آغازين حكومت خويش شماري از نزديكان امان الله خان را به دست خود كشت. همچنين، دستور داد كه در سرتاسر كشور همه بايد از لنكوته استفاده كنند و كساني كه كلاه غيرسنتي بر سر بگذارند، كشته خواهند شد. در منطقه هزاره كه شيعيان بسيار ي زندگي مي‌كردند، چون حاضر به پيروي از حكومت او نشدند، رهبران متمرد را دستگير و نزد او آوردند و به دستور او سرهاي آنان از تن جدا كرد ند و سرها را به ديوار ميخكوب كردند. حبيب الله به همه حتي گارد محافظ خويش بدگمان بود و عبدالغفورخان تكاوي وزير داخله را به دست خويش كشت. چون در موزه ‌ي كابل چند اثر از امان الله خان و پدرش وجود داشت، گفت كه آثار موزه همه نشانه‌ي كفر و شرك و بت‌پرستي است و فرمان داد همه‌‌ي آنها را نابود كرد ند. به فرمان او، مدرسه‌هاي دخترانه(نسوان) را تعطيل كردند و همه‌ي مجسمه‌هايي را كه در جاهاي تاريخي وجود داشت، از ميان بردند.

  اگر رفتار امان الله خان و بچه سقا را مقايسه كنيم ، مي بينيم كه امان الله خان نه دست به اصلاحات زد و نه نوآوري كرد ، بلكه با زور مي ‌ خواست عادت ‌ها و رسم ‌هاي مردم را يك شبه لغو و آداب و رسم ‌هايي را با زور به جاي آن به مردم بقبولاند. بچه سقا نيز چنين وضعيتي داشت. او نيز با زور مي خواست كه همه نوآوري ‌ ها ، حتي آنهايي را كه همه پذيرفته بودند، از ميان بردارد. بچه سقا و امان الله خان هر دو زورمدار بودند و هر دو به فرهنگ مردم افغانستان آسيب رساندند . خوشبختانه، بچه سقا در مجموع ۸ ماه و ۲۶ روز حكومت كرد و فرصت نيافت تا همه ميراث فرهنگي افغانستان را نابود سازد. خشونت ‌ هاي او، ويراني وضع اقتصاد و ناامني بسيار گسترده در كشور به تدريج اوضاع را آشفته كرد . به طوري كه روحانيون افغانستان نيز عليه او فتوا داد ند و بچه سقا را غاصب خواندند.

  هنگامي كه ناخشنودي از حكومت بچه سقا سراسري شد و حكومت بچه سقا با ترور و وحشت به آن پاسخ داد ، انگليسي ‌ ها دريافتند كه اگر بيش از اين از حكومت يك راهزن پشتيباني كنند، باعث بدنامي انگلستان مي ‌ شود . از اين رو، تصميم گرفتند كه محمد نادرخان وزير جنگ دوره ‌ي امان الله خان را ، كه سفير افغانستان در پاريس بود ، به پادشاهي برگزينند . بنابراين، محمد نادرخان از راه سوييس به ايتاليا رفت و از آنجا رهسپار هندوستان شد. محمد نادرخان محمدزايي پس از آن كه ب ا نيروهايي كه در اختيارش گذاشته بودند ، وارد جنوب افغانستان شد ، به كمك مسعودي ‌ ها و وزيري ‌ ها كه پشتون هاي جنوبي بودند و پيش از اين به دست حكومت انگليسي هند مسلح شده بودند توانست نيروهاي بچه سقا را شكست دهد. كابل در ۲۱ مهر ۱۳۰۸ ( ۱۳ اكتبر ۱۹۲۹ ) به دست نيروهاي محمد نادرخان افتاد و به دستور او بچه سقا و همه‌ي دوستانش به دار آويخته شدند.

  شاه ناكام

  محمد نادرخان در ۲۳ مهر ۱۳۰۸ ( ۱۶ اكتبر ۱۹۲۹ ) در قصر سلامخانه در برابر سران قبايل اظهار داشت كه لويه جرگه (شوراي بزرگ قبايل) بايد شاه جديد را برگزيند . سران قبايل اظهار داشتند كه همه ما شما را به پادشاهي مي‌پذيريم . او از آ ن تاريخ خود را محمدنادرشاه خواند. او ب ي‌درنگ همه‌ي فرمان‌ها و كارهايي را كه به آن ‌ ها اصلاحات امان الله خان مي ‌ گفتند ، لغو كرد و محاكم عدليه (دادگاه‌ها) را به روحانيون واگذار كرد. زنان را به رعايت حجاب مكلف نمود و دستور داد تا ويراني‌ هاي دوره ‌ي هشت ماهه بچه سقا جبران شود. موزه كابل بازسازي شد. او همه‌ي بازماند گان امان الله خان را كه براي براندازي سلطنت او كوشش مي‌كردند، اعدام كرد كه از همه معروفتر از خانواده چرخي ‌ هاي لوگر بودند. از ميان آن ‌ ها غلام نبي خان چرخي بود كه در قصر سلطنتي كابل به دست محمد نادرشاه اعدام شد.

  سلطنت محمد نادرشاه ديري نپاييد زيرا در ۱۷ آبان ۱۳۱۲ ( ۸ نوامبر ۱۹۳۳ ) زماني كه جوايز فارغ التحصيلان مدرسه ‌ي كابل را به آنان مي ‌ داد، عبدالخالق چرخي فرزند يكي از نوكران غلام نبي ‌ خان چرخي با هفت تير شاه را كشت. قاتل اعتراف كرد كه امان الله خان كه در خارج به سر مي برد ، محرك او در اين كار بوده است. عبدالخالق وحشيانه اعدام شد به اين ترتيب كه محمد حيدر خان پسر صدراعظم به وسيله چاقويي دماغ عبدالخالق را بريد و ديگري گوش او را قطع كرد. سپس سربازان با سرنيزه به جان او افتاده و جسدش را تكه تكه نمودند و به وضع فجيعي به درخت آويزان كردند. پس از اين رويداد، محمد ظاهر خان ۱۹ ساله با نام محمد ظاهر شاه به سلطنت رسيد.

  آخرين شاه

  ظاهر شاه در مدت حكومت چهل ساله خود در چندين مرحله لويه جرگه را تشكيل داد و در فاصله ‌ي ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳ فرمان آزادي تشكيل احزاب سياسي را صادر كرد و در اين ميان احزاب چپ گراي پرچم به رهبري ببرك كارمل و دموكراتيك خلق به رهبري نور محمد تره كي نيز تشكيل گرديد. او براي موازنه مثبت در سياست خارجي ضمن حسن رابطه با شوروي و پرهيز از ورود به پيمان بغداد(سنتو) روابط خود را با ايران و پاكستان بهبود بخشيد و درباره ‌ي مسئله مرزي منطقه پختونستان با دولت پاكستان به توافقهايي دست يافت. اما پسر عمو و داماد او سردار محمد داودخان كه فردي نظامي و جاه طلب بود، مي ‌ خواست با نزديكي به شوروي قدرت را از ظاهر شاه بگيرد.

  داودخان كه در ميان نخست وزيران محمد ظاهر شاه بيشترين دوران نخست وزيري را از ۱۳۳۲ تا ۱۳۴۲ ( ۱۹۶۳- ۱۹۵۳ ) داشت، در پي خط مشي سياسي خودكامانه و برتري دادن به نژاد پشتون بود. اما بالاخره موفق گرديد و در ۲۶ سرطان(تير) ۱۳۵۲ ( ۱۷ ژوييه ۱۹۷۳ ) به كمك افسران و صاحب منصبان وابسته به حزب پرچم و دموكراتيك خلق ، عليه عموزاده اش محمدظاهر شاه كه براي درمان به ايتاليا رفته بود ، دست به يك انقلاب بدون خون ريزي زد و رژيم پادشاهي را لغو كرد و خود را نخستين رئيس جمهور افغانستان خواند .

  كودتاي كمونيستي

  داودخان براي آن كه جهت گيري افراطي به سمت گروه چپ يعني خلق و پرچم را براي خود خطرناك مي ‌ دانست ، به ايران و پاكستان و عربستان بسيار نزديك شد و دولت ايران سوخت فرودگاه ‌ هاي افغانستان را رايگان فراهم مي ‌ كرد. اما سياست نزديكي به ايران، مورد اعتراض نورمحمد تره كي و ببرك كارمل قرار گرفت. در نتيجه، كودتاي ي كمونيستي عليه داودخان به راه افتاد. جريان اين گونه آغاز شد كه در پي مرگ مشكوك ميراكبر خيبر ، از رهبران برجسته ‌ي جناح پرچم كه با حزب خلق ائتلاف كرده بود، مراسمي در هنگام خاكسپاري او در ۷ آوريل ۱۹۷۸ برپا شد كه به تظاهرات سياسي ضد داودخان تبديل گرديد و محمد داودخان دستور داد تا در ۲۵ آوريل ۱۹۷۸ هفت نفر از رهبران حزب خلق و پرچم (نور محمد تره ‌ كي، ببرك كارمل، حفيظ الله امين، دكتر شاه ولي، دستگير پنجشيري، عبدالحكيم شرعي و دكتر ضمير صافي) را دستگير و روانه زندان نمايند. اما پيش از آن كه بتوانند همه را دستگير نمايند(فقط نور محمد تره كي در زندان به سر مي ‌ برد) ژنرال عبدالقادر افسر كمونيست وابسته به حزب دموكراتيك خلق افغانستان (ائتلاف خلق و پرچم) در ۷ ثور ( ارديبهشت) ۱۳۵۷ ( ۲۷ آوريل ۱۹۷۸ ) با بمباران كاخ داودخان او و همه اعضاي خانواده ‌ اش را كشت و استقرار رژيم جمهوري دموكراتيك خلق را در افغانستان به جهانيان اعلام كرد . به اين ترتيب، نور محمد تره كي وابسته ‌ي پيشين سفارت افغانستان در آمريكا به رياست جمهوري رسيد.

  رويارويي روس‌ها و آمريكايي‌ها

  مدت كوتاهي از استقرار رژيم ماركسيستي نگذشته بود كه اختلاف نظر در باره‌ي چگونگي رويارويي با ضدكمونيست ‌ ها بروز كرد و از سوي ديگر در روستاها مقاومت هايي بر ضد دولت جديد ديده بروز كرد . تره ‌ كي طي مسافرت به مسكو درخواست كمك نظامي كرد. اما مسكو صلاح را در عوض كردن مهره ‌ ها مي ‌ ديد . از اين رو، در آن زمان كه ببرك كارمل ، رهبر جناح پرچم ، در مسكو به سر مي ‌ برد به نور محمد تره كي پيشنهاد كرد كه در بازگشت به كابل حفيظ الله امين را كه به دبيركلي حزب دموكراتيك خلق و نخست وزيري افغانستان رسانيده است، بركنار نمايد. تره ‌ كي در هنگام ورود قصد دستگيري امين را داشت كه او پيشدستي كرد و طي كودتايي نور محمد تره ‌ كي را در ۱۷ ميزان ( مهر ) ۱۳۵۷ ( ۹ اكتبر ۱۹۷۸ ) دستگير و خفه نمود و خود به رياست جمهوري رسيد.

  در همان زمان دولت كارتر در آمريكا در پي بيرون كردن كمونيست ‌ ها از افغانستان برآمد و در پيشاور پاكستان و استان ‌ هاي جنوبي خاك افغانستان، به تقويت حزب ‌هاي زير پرداخت :

  1. عبدالرسول سياف ، رهبر حزب وهابي اتحاد اسلامي

  2. حزب اسلامي به رهبري گلبدين حكمتيار كه رهبر پشتون ‌ هاي ضدكمونيست نيز بود

  3. جمعيت اسلامي به رهبري برهان ‌ الدين رباني از رهبران تاجيك بدخشان

  4. صبغه الله مجددي رهبر حزب نجات ملي و رياست اتحاديه ‌ي مجاهدين افغان

  5. يونس خالص رهبر پشتون ‌ هاي مقيم سرحد پاكستان و همچنين رهبر حزب اسلامي كه سرانجام به حزب اسلامي گلبدين حكمتيار پيوست.

  علاوه بر اين گروه‌ها، شيعيان هزاره نيز دست به اسحله بردند و مبارزه با حكومت ماركسيست كابل آغاز شد.

  دولت شوروي كه علاج مقاومت گروه ‌ هاي مختلف افغان را در عوض ‌كردن مهره ‌ ها مي ‌ ديد ببرك كارمل رهبر جناح پرچم از حزب دموكراتيك خلق افغانستان را به كابل فرستاد و در ۶ دي ۱۳۵۸ ( ۲۷ دسامبر ۱۹۷۹ ) كودتاي كرد و حفيظ الله امين را كشت و پس از آن نيروهاي نظامي شوروي وارد افغانستان شدند. از اين زمان جنگ زميني و هوايي در سرتاسر افغانستان گسترش يافت. سيل مهاجران افغاني به علت جنگ داخلي به ايران و پاكستان سرازير شد. اتحاد شوروي از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۶ در گرداب افغانستان دست و پا مي زد ، ولي دست بردار نبود و افغانستان در حكم ويتنامي براي روس ‌ ها شده بود.

  روس ها بار ديگر مهره ‌ي ديگري از گروه ماركسيست پرچم يعني ژنرال دكتر محمد نجيب الله از طايفه پشتون احمدزايي را مصدر كار كردند. رياست او همزمان با رياست جمهوري گورباچف در شوروي بود. محمد نجيب الله سياست مصالحه با مخالفان را دنبال كرد. از شوروي ‌ ها خواست كه به شيوه‌اي با ضدكمونيست ‌ هاي افغانستان مصالحه كنند. مقدمات توافق بين آمريكا و شوروي و سرانجام خروج نيروهاي شوروي از افغانستان پيش از تصدي محمد نجيب الله اتخاذ شده بود ، زيرا در ۴ ژوئن ۱۹۸۶ ريگان رييس جمهور آمريكا در كاخ سفيد برهان الدين رباني، سيداحمد گيلاني و صبغه الله مجددي را به حضور پذيرفت و به آنان وعده كمك داد. بر اثر مساعي ژنرال نجيب الله گفت و گوهاي صلح ادامه يافت و در آوريل ۱۹۸۸ ، نمايندگان سياسي شوروي، پاكستان، ايالات متحده ‌ي آمريكا و همچنين نماينده ‌ي نجيب الله در شهر ژنو گردهم آمدند و خروج نيروهاي شوروي در ۲۶ دلو (بهمن ) ۱۳۶۷ ( ۱۵ فوريه ۱۹۸۹ ) به پايان رسيد و ژنرال بوريس گرومف خاك افغانستان را ترك كرد.

  به تدريج دولت نجيب الله ضعيف شد و ژنرال عبدالرشيد دوستم ميليشياي ازبك شهر مزارشريف را گرفت و در ۲۵ آوريل ۱۹۹۲ ( ۱۵ ارديبهشت ۱۳۷۱ ) نيروهاي مجاهدين مسلمان به فرماندهي احمدشاه مسعود از فرماندهان جمعيت اسلامي هوادار برهان الدين رباني و همچنين گلبدين حكمتيار وارد كابل شدند. ژنرال دكتر محمد نجيب الله از كار كناره گيري كرد و قدرت را به نيروهاي فاتح كابل واگذار كرد و مي خواست كه به دهلي نو نزد خانواده خود برود . اما فاتحان كابل مانع اين كار شدند. نجيب الله ناگزير به دفتر سازمان ملل متحد در كابل پناهنده شد. او در اين دفتر اقامت داشت تا آنكه در ۲۵ سپتامبر ۱۹۹۶ كه گروه طالبان كابل را از دست مجاهدين اسلامي گرفت و در ۲۷ سپتامبر طالبان برخلاف همه مقررات بين ‌ المللي و رعايت اصول انساني وارد دفتر سازمان ملل شده ژنرال نجيب الله و برادرش را نخست با گلوله كشت ند و سپس پيكر آنان را با طناب به خودرو بسته و در خيابان ‌ ها گردانيدند و سپس پيكر بي ‌ جان آنان را به دار آويختند.

  حكومت چهار ساله مجاهدان

  پس از فتح كابل صبغه الله مجددي به رياست جمهوري رسيد و عبدالصبور فريد پست نخست وزيري را اشغال كرد. اما بر اثر امتناع صبغه الله مجددي از انتصاب گلبدين حكمتيار به نخست وزيري، نيروهاي حكمتيار شهر كابل را موشك باران كردند و خانه ‌ هاي زيادي ويران شد. پس از آنكه صبغه الله مجددي استعفا كرد و برهان الدين رباني به رياست جمهوري رسيد ( ۲۵ ژوئن ۱۹۹۲ ) حكمتيار علاوه بر آن كه نخست وزيري را براي خود مي ‌ خواست، نسبت به وزارت دفاع احمدشاه مسعود نيز معترض بود و از اين جهت بارها كابل را موشك باران كرد ، به طوري كه شهر كابل از نظر دفاعي به اندازه‌اي ضعيف شد كه در برابر حمله ‌ي هر گروهي قادر به دفاع نبود.

  عواملي كه باعث ضعف دفاع كابل و مساعد كردن اوضاع براي تجاوز طالبان به اين شهر شد آن بود كه سازمان ‌ ها و تشكيلات مجاهد ا ن بيشتر بر پايه ‌ي علايق شخصي و قومي و منطقه ‌ اي شكل گرفته بود نه بر پايه‌ي مباني عقيدتي و رهبران گروه ‌ ها در پي منافع شخصي خود بودند نه حفظ موقعيت شهر كابل. افراد بر پايه‌ي منافع خود از يك حزب و دسته مي ‌ گسستند و به حزب ديگري مي پيوستند ، كم‌كم مردم كابل اغلب از مجاهدان فاتح كابل ناراضي شدند به طوري كه براي آن ‌ ها تفاوت نداشت كه چه گروهي فاتح آينده كابل باشد.

  در ميان تشتت آرا و اختلاف عقيد ه‌ا ي كه بين رهبران موجود در كابل وجود داشت ، ناگهان در ۲۷ سپتامبر ۱۹۹۶ گروه طالبان به رهبري ملامحمد عمر ، كابل را فتح كردند و برهان الدين رباني همراه حكمتيار كه تا روز پيش بر سر اشغال پست ‌ هاي حساس با يكديگر نبرد مي ‌ كردند، دسته جمعي از كابل متواري شدند.

  طالبان در كابل

  ملامحمد عمر رهبر طالبان شخصيت ناشناخته ‌ اي بود كه نخست در بطن جمعيت اسلامي به رهبري برهان الدين رباني در جنگ با اشغالگران شوروي شركت كرده و در جريان اين مبارزات يك چشم خود را از دست داد بود . او كه رهبر جنبش طالبان است، اتوانست چندصد طلبه افغاني و پاكستاني را در منطقه ‌ي پيشاور پاكستان با عقايد بسيار افراطي تربيت كند و آنان را تحت آموزش‌هاي سخت نظامي قرار دهد. او پس از آن‌ كه كابل را فتح كرد خود به عنوان يك رهبر روحاني كشور در پشت صحنه ايفاي نقش كرد و رياست افغانستان را به ملا محمد رباني كه هيچ نسبتي با برهان الدين رباني ندارد سپرد.

  به دستور ملامحمد عمر همه‌ي زنان ي را كه در دستگاه ‌ هاي اجرايي كار مي كردند از كار بركنار كردند. آرشيوها و كتاب‌هاي موجود در كتابخانه‌هاي كابل و همچنين فيلم ‌ هاي موجود در آن را بيرون ريخت ند و آتش زدند. آثار موجود در موزه كابل را به بهانه‌ي آن كه نمايانگر كفر و بت پرستي است ، از ميان بردند. با آنكه سازمان علمي فرهنگي ملل متحد (يونسكو) درباره حفظ مجسمه ‌ هاي بودا در منطقه ‌ي باميان به طالبان هشدار داد ، ولي آنها با شليك ده ‌ ها گلوله بازوكا اين يگانه اثر تاريخي بسيار قديمي در اين منطقه را نابود كردند. آن ‌ ها حتي چند ديپلمات ايراني مقيم مزارشريف را نيز به قتل رسانيدند. شيعيان مزارشريف و هزاره بيش از هر قوم ديگر دچار آسيب آنها شدند. آنها اكثر شيعياني كه در اين مناطق در مقابل آنها مقاومت كردند قتل عام كردند و حتي دست نوجوانان مخالف خويش را از مچ قطع كردند تا قادر به حمل سلاح نباشند. نمايش دادن هرگونه فيلم را ممنوع كردند. حتي رهبر آن ‌ ها يعني ملامحمد عمر اجازه نداد كه از او عكس بگيرند و تاكنون بيش از دو تصوير از او منتشر نشده است . مدرسه‌هاي نسوان (دخترانه) را نيز تعطيل كردند.

  آمريكا در افغانستان

  پس از استقرار طالبان در كابل، شايع شد كه اسامه بن لادن يك تبعه سعودي كه شايع بود در انفجار مقر آمريكايي ‌ ها در كنيا و ديگر مناطق شركت كرده ، وارد افغانستان شده است. پس از حادثه تروريستي ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ كه هواپيماهاي ربوده شده برج ‌ هاي نيويورك را نابود كردند، خبرنگار CNN اظهار داشت كه اين كار فقط از عهده اسامه بن لادن بر مي آيد كه در كوه هاي توره بوره من او را ديده ‌ ام و اكنون در افغانستان است. جورج بوش اعلام كرد كه بايد ريشه تروريسم را در افغانستان خشكانيد. پس از اين واقعه اعضاي اروپايي ناتو به اتفاق ايالات متحده آمريكا اقدام به بمباران شديد كوه ‌ هاي افغانستان كردند ولي حتي پس از فتح كابل در ۱۳ نوامبر ۲۰۰۱ اثري از ملامحمد عمر و اسامه بن لادن پيدا نكردند.

  پس از فتح كابل حامد كرزي به كمك نيروهاي آمريكا و انگلستان وارد كابل شد و حكومت را به دست گرفت. حامد كرزي از طرفداران پيشين محمدظاهر شاه بود كه در جريان كنفرانس بن در آلمان در دوم دسامبر ۲۰۰۱ با راي روساي ۲۸ گروه ضدطالبان نامزد رياست جمهوري افغانستان شد.